قرار نبود!!!


قرار نبود اینطور باشد . قرار ما چیز دیگری بود ٬ داستان باید به یک روال دیگری می گذشت.

آنجا شهر ما بود ٬ خاک ما بود .قرار بود ما هم مثل نسل قبلیمان و نسل قبلترشان که همانجا به دنیا آمده بودند٬ همانجا باشیم در همان مختصات جغرافیایی٬ در همان یک میلیون و ششصد و چهل هشت هزار و خرده ای کیلومتر مربع. در همان گربه خوشگل نقشه های جغرافیایی اما صد امان از این جبرجغرافیایی....

قرار بود همانجا باشیم ٬ 
ما آنجابه دنیا آمده بودیم ٬ 
همانجا بودکه استخوانمان سفت شده بود. آنجایی که اولین قدمهای سست و لرزانمان را روی زمین سفت گذاشتیم . آنجایی که زبانمان اولین تعریف هر چیز را بر اساس تعریف آن عرض جغرافیایی یاد گرفت.

در کوچه های آنجا بزرگ شدیم ٬بازی کردیم ٬ زمین خوردیم٬ زخمی شدیم ٬قد کشیدیم ٬ عاشق شدیم ٬ تحقیر شدیم ٬ گریه کردیم ٬ خندیدیم ٬ شادی کردیم ٬ غصه خوردیم و مفهوم رفیق بازی را یاد گرفتیم و روزگار گذراندیم.

قرار بود همانجا بمانیم ٬ قرار بود بچه هایمان همانجا به دنیا بیاییند .همانجا پیر شویم و همانجا بمیریم و همانجا به خاکمان بسپارند . 

اما نشد مثل خیلی چیزهای دیگر این نسل بدبخت نشد.

قرار نبود برای دیدن پدر و مادر و خواهر و برادر و رفیق و آشنا هزار هزار کیلومتر را بگذرانی تا مفهوم تعلق ذاشتن ٬ کسی را داشتن را احساس کنی. تازه اگر بتوانی بروی آنجا و منع رفتن نداشته باشی و رفتن به خاک خودت برایت ممنوع نباشد . 
قرار نبود همه این آدمها برایت بشوند یک صدای پشت تلفن گاه بیگاه و یا عکسی در مانیتور کامپیوتر.

قرار نبود مثل تیله های بازی ایام کودکی هرکدام به یک گوشه کره خاکی پرت شویم . قرار نبود در هر ناکجا آبادی آشنایی ببینی که دلت بلرزد .در کوچه پس کوچه های برزیل و پرو در جنگلهای کاستاریکا٬ در شهر کوچکی در استرالیا٬ در بندری در چین٬ در مهمانخانه ای در قطب شمال ٬در دل کویرهای آفریقا و..... . نامی را ببینی و متوجه شوی که او هم از همانجا آمده از همان خاک و لابد همان جبرجغرافیایی لعنتی او را به آنجا آورده .

قرار نبود که تمام نصف النهارهای نقشه را از حفظ باشی تا بدانی که هرکجا چه زمانی است و هر کس در چه قاچ زمانی و ساعتی زندگی می کند و چه وقت مناسب است تا به فلان رفیق ٬ فلان آشنای قدیمی و فلان فامیل زنگ بزنی و مزاحم نباشی.

هیچکدام قرار نبود٬ اما شد . قسمت ما از زندگی همین است . اینطور است که هر تلنگری ٬ هر صدا وتصویر آشنایی ٬ هر مصرع شعری و هرقطعه آهنگی پرتت کند همانجا و آوار خاطره روی سرت هوار شود و باعث شود در یک نوستالژی بیهوده و مزخرف دست و پا بزنی و لعنت بفرستی به سرنوشت و زور بزنی آن قسمت ذهن را خاموش کنی و مجال تصرفش را ندهی و هی دورش خط بکشی و هی خط بکشی ٬ هرچند می دانی که نمی شود و اگر بشود نمی توانی یا شاید نمی خواهی که بشود . تبدیل شوی به از اینجا مانده و از آنجا رانده ...

چه می شود کرد ؟ سهم ما از دایره قسمت همین بود٬ خون دل . 

" دست به هر جای جهان کشیدیم ٫ سُر بود بالا رفتن مشکل ٬ به باد رفتیم که وزیده بود باد فنا"

برگرفته از وبلاگ بایرامعلی

/ 42 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فهیمه مامان پرهام

سلام سارا جونم خوبی؟ نی نی چطوره؟ اوضاعت روبراهه عزیز؟ آرش گلم رو ببوس [ماچ] اینم برای خودت : [ماچ] [خداحافظ]

سارا

همه اینا مامانه یکی هستن... خدایا یکی به من بگه من اینجا چی میگم؟چی میخوام؟ خدایا حالم رو بهم بزن سالهاست خوشحالیهایم ته نشین شده

سارا

خیلی چییزا توی این دنیا منو اذیت میکنه اما من یاد گرفتم تا جایی که میتونم باهاش مبارزه کنم نه اینکه فرار وبلاگ شما اگه هم اذیتم کنه می ارزه به داشتن دوست خوبی همچون شما...هرچند مجازی سارا جونم ریحانه من توی این دنیاست زیر این سقف بزرگ...اما کناره من نیست...اون فقط 6 سالشه اما من تقریبا 3 ساله که ندیدمش... بی خیال گلم... ببخش و حلال کن اگه ناراحتت کردم... الهی که شاد باشی عزیزم

مامی ندا

سارا جونم واقعا تاثیر گذاره من هر وقت میخونم گریه میکنم [گریه]

غزال

چه متن زیبایی و چه واقعیت تلخی . سارا جون امیدوارم همه چیز برات خوب پیش بره و نینی جون سر وقت ( نه زودتر) به دنیا بیاد.