روزنگار

طبق معمول چون خیلی وقته ننوشتم طبعا وقایع خوندنی از یادم رفته! پس مینویسم، هر آنچه به یادم می آید.

از کجا شروع کنم؟ از آرش که همچنان پرانرژی و شیطونِ و ما همه وقت در برابر توانش واقعا کم میاریم!

سه روز در هفته در کلاسای فوق برنامه مدرسه شرکت میکنه یعنی از 3 تا 4:10 کلاس داره و ما میتونیم حداکثر تا 6 بریم دنبالش و خودش ترجیح میده تا آخرین دقایق باشه، چون اون 2 ساعت رو معمولا به بازی و کاردستی میگذرونن، کلاسای آرش هم کاراته، زبان انگلیسی و مجیک! هستن که از این آخری بیشتر از همه خوشش میاد هر روز که کلاس داره یه تریک جدید یاد گرفته و خلاصه کلی خوشش میاد!

در مورد فرانسه هم بگم که از نظر تلفظ واقعا حرف نداره و ما در برابرش باید سرمون رو به زیر بگیریمچشمک دایره لغاتشم خیلی خوب شده. اما برای درس خوندن پدر ما رو در میاره. حالا فکر نکنین چقد تکلیف دارن ها، نه! آخر هفته ها که اصلا دفتر تمرینشون رو خونه نمیارن که دو روز آخر هفته رو به بازی بگذرونن، باقی روزا هم در حد یه برگ که یه چند کلمه ای توش باید بنویسن. روزایی که تکلیفشون ریاضی است، با رغبت انجام میده اما وای به نوشتن...تقریبا دو سه هفته ای میشه که خوندن داستانهای کوچیک رو شروع کردن و خدا را شکر عاشق خوندنه...این رو معلمشون هم بهم گفت که واقعا علاقمند به یادگیری و خوندنه...وقتی از تنبلی اش در نوشتن گفتن، پاسخش این بود که پسر بچه ها همین جورن...یعد من یاد بچگی های خودم افتادم که آی فراری بودم از مشق و املا نوشتن و در دبستان هر از چندی مامان باید می آمد و در خصوص درس نخوندنهای من پاسخگو می بودخجالت، الان میفهمم چه حس بدی به مامان و بابا منتقل میکردم با بازیگوشی هام (فقط یه کم دیره نیشخند)

سیستم آموزش اینجا کاملا با ایران فرق داره. اینجا یک ماه اول سال روی حروف کار کردن و بعد از اون سراغ حروف صدا دار رفتن و سپس ترکیب حروف صدادار و همزمان با اون داستانهای کوچک بهشون میدادن که در هر داستان یه سری کلمات رو دورشون خط کشیدن و بچه باید اون کلمات رو یاد بگیره، یعنی به صورت تصویری شکل کلمه در ذهن بچه نقش میبنده.

هنوزم اون خصلتهایی که معمولا بیشتر بچه های ما در ایران دارن کم و بیش در وجودش هست که امیدوارم بهتر بشه، مثلا اینکه همه جا فکر کنه حق با خودشه و اونِ که باید حرف اول و آخر رو در گروه بزنه!

ماه اول مدرسه مشکلاتش بیشتر بود؛ هم مدرسه اش عوض شده بود و هم اینکه در کلاس با بچه های عادی که زبان مادری فرانسه داشتن قرار داشتو طبعا از نظر زبان نسبت به اونها ضعف داشت، چند تا پسر بچه تخس هم در کلاسش بودن که با گفتن حرفایی پسر رو میرنجوندن و البته یه بار آرش هم چون احساس کرده بود در برابرشون کم آورده انگشت یکیشون رو پیچیونده بود! دیدم اومده خونه با یه نامه که از زبون آرش نوشته شده و پای نامه اثر انگشت آرش بود... اینقد برام سنگین بود که بچه چون نمیتونه مثل اونا حرف بزنه این کار نادرست رو انجام داده، خلاصه راهی مدرسه شدم و این مشکل حل شد.

خلاصه که این مهاجر کوچک هم گام به گام همراه ما در راه آداپته شدن قدم برمیداره و میدانم سختی های زیادی رو تا الان متحمل شده و نیز خواهد شد.

آرش به دریافت بسته هایی که مرتب از طرف مامان عزیزم و آزاده مهربون (خواهر گلم) برامون ارسال میشه عادت کرده، اگر یه کم این فاصله زمانی زیاد بشه، میگه یعنی دیگه کسی ما رو دوست نداره! نمیدونم چرا اینجوری براش جا افتاده، حالا جالبیش اینه که در حالیکه مامان بدون استثنا هر روز به ما تلفن میکنه شاید ماهی یکبار اونم با اصرار حاضر بشه دو کلمه باهاشون حرف بزنه یا بیاد جلوی مانیتور تا اون رو ببینن!

از اون یکی پسر بگم که از الانش معلومه چه شیطونی خواهد بود...خدا به داد برسد، معلمی هم مثل آرش داره و دیگه چه خواهد شد خدا میدونه! هنوز اسم نداره! شاید در نهایت اسمی که "ر" داره براش بزاریم. شاید روزی از اینجا رفتیم و دیگه مشکل این نداریم که "ر" را "ق" تلفظ میکنن.

در نهایت مقرر شد که برای دومین بار هم خود را به تیغ جراحی بسپارم و کنجدم را با روش سزارین دنیا بیارم. تاریخ زایمان طبیعی 4 ژانویه است و وقت عمل فقط 2 روز! زودتر از اون تاریخه، حالا در نهایت باید دید این کنجد تا همون تاریخ صبر میکنه یا میخواد زودتر به دنیا بیاد!

امسال هوا خیلی زودتر از پارسال سرد شده و پیش بینی زمستان سختی شده است، تا الان دو روز برف و بارون قاطی داشتیم اما به زودی باید منتظر برفهای جدی باشیم. نگران

در این مدت تولد آقای همسر رو داشتیم که با همکاری دوستای مهربونم تونستیم یه نیمچه سوپرایز داشته باشیم و یه شب خوب در کنار همشون داشته باشیم.

بعد از اون هم جشن هالوین بود که با ندای گلم و غزال دوست داشتنی، بچه ها رو برای شرکت در این جشن بردیم و  شب هالوین هم رفتیم در خونه ها و بچه ها در میزدن و هالوین رو تبریک میگفتن و صاحبخانه بهشون شکلات میداد. (یه چیزی مثل قاشق زنی خودمون)

منم یه مدتِ شروع کردم به دیدن سریال حریم سلطان اینقد تعریفش رو شنیدم که علاقمند شدم و خلاصه روزی ممکنه تا 5 یا 6 قسمت رو یه جا ببینیم... گاهی ادای خرم رو در میارم و پسرها رو شاهزاده ام خطاب میکنم و دیدن اخمای آرش که از این لقب خوشش نمیاد برام خواستنی اس.

دو روز در هفته هم میرم دانشگاه و زبان انگلیسی میخونم! البته قطعا ترم بعد مرخصی خواهم بود.

یه مدتیه که فیس بوکم رو بسته ام، این اقدام خیلی ناگهانی بود، میخوام کمی تو ترک باشم تا نرمال شدم برگردم.

در نهایت خبر درگذشت ناگهانی شوهر عمه ام خبر خیلی سخت و بدی بود در غربت (لطفا فاتحه بخونید)...از اینکه نبودم تا شانه ام محلی باشد برای تسکین دردهاشون...از اینکه نبودم تا شریک غمشون باشم...از اینکه نبودم تا ....، خیلی متاسفم و بسیار غصه خوردم. اینجور وقتهاس که آدم متوجه میشه مهاجرت خیلی بیشتر از اونچه فکر میکرده سخته.

یه بار در وب شایا جون (ان سان) که از قول پدرشون نوشته بودن، خوندم که اگه هر کس میدونست سختی های مهاجرت چقد زیاده شاید اصلا مهاجرتی انجام نمیشد، و کاملا با نظرشون موافقم.

این روزها متاسفانه هر چی اخبار از ایران میرسه حاوی خبرهای خوب نیست... به امید روزهای رنگی برای همه

در آخر از همین جا تولد نازنین جون (خواهر کوچکم) و میترا جون (خواهر کوچک همسر) رو تبریک میگم، امیدوارم لبهاتون همیشه خندون باشه. نمیدونم خودتون میخونین یا نه، اما امیدوارم اگه کسی از اطرافیان این پیام من رو میخونه از قولم بهشون تبریک بگه (چون با هر دو سعی کردم تماس بگیرم اما موفق نشدم)قلب

من رو از یاد نبرین که نیاز دارم به دعاهاتون

تا بعدبای بای

/ 74 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سعیده

سلام سارای گلم همگی خوب هستید سارا جون کدوم شوهر عمه ات فوت کرده خدا رحمتش کنه خبلی سخته که اونجایی و اتفاقات خوب و بد تو ایران میفته کاشکی کشورمون جای بهتری برای زندگی بود یک هفته ای رفتیم مالزی برای تغییر روحیه من خیلی خوب بود ولی زود تموم شد ارش هم که معلومه خوبه کنجد خوبه برای زایمانت مامانت نمی تونه بیاد حالا باز خوبه هادی خیلی کمک حالت هست من که اگر شرایط ترا داشته باشم اصلا نمیتونم روی رضا حسابی بکنم امیدوارم به سلامتی و راحتی زایمان کنی و پسر کاناداییت را توی بغلت بگیری و کیف کنی میبوسمت دلم خیلی خیلی برات تنگ شده[قلب][قلب][قلب]

سعیده

سلام گلم خدا بابای کاملیا را رحمت کنه خیلی ناراحت شدم علیرضا الان چند سالشه یاد خاطرات خونه هفت تیر کیان و کاملیا افتادم خدا بهشون صبر بده ای خواهر اینقدر این رضا و دخترش تنبل هستند که فکر نمیکنم یک لیوان اب دستم بدن من که هیچ امیدی بهشون ندارم امیدوارم که ویزای مامان و بابات سر موقع اماده بشه و بیان هم کمکی برات باشن و هم دلتنگیهاتون کمتر بشه میدونم کاری ازم بر نمیاد که برات انجام بدم فقط از ته قلبم برات دعا میکنم که همیشه شاد باشی و پسر کوچولوی نازت راحت و سلامت به دنیا بیاد همه امیدت به خدا باشه همه چی درست میشه دوستت دارم [ماچ]

عسل

منم واقعا برای شوهر عمه تون متاسفم خدا روحشونو قرین شادی کنه و به بازماندگان صبر بده .دوست خوب ندیده ام امیدوارم زایمان خوب و نی نی سالم و تپلی داشته باشی.[گل]

سارا

خوابم نبرد...! اومدم اینجا... یه کم دلم گرفته بود!! ممنون که هستی عزیزم

سارا

lمنون از حضورت سارا جان من خیلی حال میکنم اینجا نظر میذارم...میدونی چرا؟ اخهه اینجا لازمم نیست عدد روبرو رو تایپ کنیم!! واااااای من حاضرم بیست خط تند تند بنویسمم اما اون 4تا دونه عدد رو به عنوان رمز تایپ نکنم... راستی چرا این جا عدد نمیخواد؟؟[هیپنوتیزم]

آذين

ساراي عزيز سلام مدت زيادي مي شد كه به وبلاگتون سر نزده بودم. درگير كنكور كارشناسي ارشدم خودتون ميدونيد ديگه آدم از همه جا بي خبر ميشه... اول اينكه كلي خوشحال شدم واسه خبر بارداريتون اميدوارم داداشي آرش سالم و سر حال به دنيا بياد و به خانوادي با صفاتون صفاي بيشتري بده. دوم اينكه واسه درگذشت عزيزتون واقعا متاسف شدم ايشالله روحشون شاد باشه. اميدوارم هميشه شاد و خندون باشين.. با اينكه وقتي اينجا بودين كم همديگه رو مي ديديم ولي وقتي فااصله از لحاظ مسافت زياد بشه آدم اون موقعس كه دلش خيلي تنگ ميشه( نميدونم چرا اينجوريه!!!!) واسه اسمم وافعا سخته ها آخه اكثر اسماي قشنگ يا "ر" دارن يا "ه"!!!! ولي به عنوان پيشنهاد شايد كمكتون كنه: ايليا، سينا، اوستا ( كلي فكر كردم كه بدون "ه" و "ر" اسم پيدا كنم[نیشخند] ) اين دو تا اسم "ر" دارن ولي اگه يه وقت خواستين اسم "ر" دار بزارين ميتونين به اينا هم فكر كنيد: كسري، برنا هر وقت فرصت كنم ميام نوشته هاي زيباتونو ميخونم اميدوارم ني نيتون به راحتي و سالم به دنيا بياد. از طرف من به هادي سلام برسونيد و روي ماه آرشو ببوسين. مواظ

مامان امیر علی

سلام سارا جونم خوشحالم که خوبید و سلامت دلم براتون تنگ شده مدتی نیستی در فیس تازه امروز فهمیدم برای چی ...ارش جونم هم ایشاله موفق باشه و سر بلند ...سخته اما برای اینده خودش خوبه ایشاله که موفق ترین میشه کلا سیستم اموزشی خارج ایران همیشه بهتر بوده ...نی نی نازمون هم ایشاله سلامت و با خوشی به دنیا بیاد و شاد و سلامت باشید ...خدا بیامرزه ایشاله که غم اخرتون باشه ... از راه دور می بوسمت و امیدوارم شاهده بهترینهاااا باشیدددد بوس

سپیده عمه آریانا

سلام سارا جون خوبید ممنونم از حضور گرمتون و تبریکتون خوشحالم کردید . الهی که فرشته کوچولوتون بسلامتی بدنیا بیاد . آرش گلم رو ببوسید . مواظب خودتون باشید . شاد و سلامت و برقرار باشید[ماچ][بغل][قلب][گل][گل][گل]

مصی

سارا جون 4 }انویه دعات می کنیم بیا فیس بوک بابا تو هم ........د رمورد مدرسه هم نیکان واقعا دلزده شده حالا یکروز یه ژست در مورد مشکلات می گذارم بخونی و آنوقت به مشکلات اینجا هم بیندیش خوش باشی عزیزم[گل]

خاطره مامان آیدا

آرش عزیزم همیشه موفق باشی سارا جان دستت درد نکنه بافتنی هات واقعا عالی شدن