روزگار ما

ظاهرا که این مدل نوشتن باب دل اکثر یت و خصوصا بچه هایی که در پروسه مهاجرتن هست، پس ادامه می دم، بعضی ها نوشتن بعدها آرش میاد و می خونه و میبینه مامان و باباش چقد براش زحمت کشیدن:

اول اینکه خیلی امیدوار نیستم آرش روزی بیاد و اینها رو بخونه و دوم اینکه امیدوارم بعدها پسرکمان از تصمیمی که حال برای آینده او گرفتیم خرسند باشه.

در مورد مهدکودک باید بگم که در کمال خوشبختی مهدکودک ارزون و 7 دلاری پیدا کردم و این در نهایت ناباوری همگان است و اما شرح ماجرا:

چند روز قبل داشتم مسیری را پیاده میرفتم تا مدرسه ای را که شاید آرش به آن برود را ببینم که مهدکودکی در فضای بزرگی توجهم رو جلب کرد و با خودم گفتم برم ببینم چه قیمته و در با یکی از مربیا حرف زدم و وقتی قیمت را گفت باورم نمیشد دوباره ازش پرسیدم و تکرار کردم و ایشون تایید کرد و وقتی پرسیدم جا دارین یا نه گفت باید با مدیر صحبت کنید که الان نیست اما چون تابستونه احتمالش هست جا باشه، خلاصه یه ساعت بعد تماس گرفتم و گفت باشه برای یک ماه و نیم بیارش تا بره مدرسه و من خوووووشحال چون اینجا مهدکودک ها را باید از دو سال قبل نام نویسی کنی و خلاصه اینکه پیزی در حد معجزه بود چون وقتی به دوستام هم گفتم و یکیشون مراجعه کرده بودذ بهش گفته بودن ما فقط بچه های پر سنل .... (نمیدونم کجا) را قبول میکنیم. امیدوارم 18 جولای برسه و آرش بی مشکل بره اونجا و اونها هم پشیمون نشن.

فرداش دوباره به مهد جدید سر زدم تا خیالم راحت بشه و دیدم که همه چی اوکی هست و فرمها را گرفتم و قراره در فاصله 18 جولای تا 25 آگوست پسری اونجا بره، دارم کم کم آماده اش میکنم برای تغییر مهد و گفتم مهد قبلی به علت تعمییرات قراره تعطیل بشه چون تو کلاسشون ایرانی داشتن فکر کنم مهد جدید براش سخت تر باشه.

اما تقریبا این یه اصل کلی است برای بچه هایی که می تونن حرف بزن که هیچ کدوم از جمله پسر ما مهدهای اینجا را دوست ندارن چون زبان نمیدونن ارتباط گرفتن براشون سخته و آرش هم از این قاعده مستثنا نیست و هر روز با سختی مهد کودک میره، وقتی میگه آخه من هیچی متوجه نمیشم و وقتایی که میبینمش لبهاش را به هم می چسبونه و با اشاره با مربی حرف میزنه دلم براش میسوزه اما می دونم که در آینده نزدیک کلی چیز یاد میگیره و البته الان هم کلمات و جملاتی هر چند کوتاه را یاد گرفته و گاهی می یاد خونه میگه می دونید فلان چیز چی میشه یا یه جمله را طوطی وار تکرار میکنه و می پرسه این چی میشه.

یه چیز دیگه که باید بگم اینه که معمولا وقتی می خواهید بچه را دیگه مهد قبلی نبرید باید از دو هفته قبل از اون تاریخ اطلاع بدید وگرنه بهتون وجه را بر نمیگردونن و البته من روز اول آرش را فقط برای دو هفته ثبت نام کرده بودم که اگر پسری علاقه نشون نداد کلی ضرر نکنیم و اگر علاقه داشت دوباره دو هفته دیگه ثبت نامش کنم که این بار این مهدکودک را پیدا کردم.

امروز (چهارشنبه) رفتیم برای تعیین سطح زبان، یه عده نظرشون اینه که بهتره اونجا اصلا حرف نزنی تا سطحت پایین بیافته و با سیستم خوب آموزشی اینجا فرانسه را بیاموزی و  بهضی ها هم میگن نه در سطح خودت باشی بهتره، من که هر چی می دونستم حرف زدم کلا 4 سطح دارن و سطح 1 دو قسمت داره، بعد از اینکه مصاحبه شفاهی تموم شد گفت حالا وقت نوشتنه و گفتم وااااای و موضوع این بود که فرض کن جواهری ازت گم شده اطلاعیه بده و بگو کجا گمش کردی کی بوده چرا برات مهمه و چطور باهات میشه تماس گرفت بعد از تموم شدن مصاحبه به من گفت سطح 2 و هادی سطح 1 و البته یه برگه نظرخواهی هم به هادی داده بود که ماجرا از این قراره که دولت کبک تصمیم داره هزینه کلاس ها را از هفته ای 110 به 45 کاهش بده و داره نظرخواهی می کنه (هر دم از این باغ بری میرسد!!!!) کلاسها هم از 17 آگوست شروع میشه و البته یه سری کلاس هم دارن که اول سپتامبر شروعشونه.

فردا هم میرم " قونو دو کبک" و مدارک مصاحبه زبان را نشون بدم و سی وی هایی که جاهای مختلف فرستادم تا کمسیون تشکیل بدن و شاید مقداری از هزینه مهد اول را بدن، به هر حال تیری است در تاریکی.

دو روز آخر هفته قبل و دو روز آخر این هفته فستیواله و از کشورهای مختلف و برنامه های متفاوتی دارن که ما یه روزش را رفتیم و جالب بود، جاتون خالی.

راستی یه نامه از کتابخونه داشتیم و همون تذکر تنها گزاشتن پسری رو کتبا هم بهمون اعلام کردن!!! دوستای زیادی درباره اون ماجرا نظر دادن و همه یه جورایی همراه استرس های من در اون لحظات بد شدن اما باید بگم که درسته این عدوم آشنایی ما به قوانین نزدیک بود برامون سنگین تموم بشه ولی در کل این قوانین خیلی هم خوب و عالیه چون همین تذکر باعث شد ما متوجه بشیم که دزدی بچه خیلی شایعه و باید حسابی مراقب پسرک باشیم.

و همین جور برخی درباره مطلبی که درباره خرابی مترو نوشتم و گفتم کسی معترض نبود نظر دادن، منم با شما موافقم که در ایران هر بلایی سرت بیاد کسی نمیگه چت شده و یه عذرخواهی هم نمیکنن و اینجا از این لحاظ اصلا قابل مقایسه نیست و درسته اینجا اتوبوس جایگزین می فرستن که بازم اونجا از این خبرا نیست اما واقعا باید به تفاوت این مردم با خودمون اشاره کنیم، اینها کلی صبور و آرومن و ما اصلا اینجوری نیستیم، کلا ارامش دارن و ما هم در حال تمرین یادگیری این آرامش هستیم که خیلی قشنگه.

هفته قبل در ساعت اوج ترافیک مترو هم بسیار شلوغ بود خطی که می خواستیم سوار بشیم 4 بار مترو اومد و رفت تا تونستیم وارد بشیم و قابل ذکره کسی کسی را هل نمیده تا جلو بزنه و کسی از اینکه نتونسته وارد مترو بشه غر نمیزنه بعد از سوار شدن هم با اینکه واقعا مترو شلوغ بود اما کسی خودش را روی دیگری نمیندازه و همه حریم دیگری را حفظ میکنن جالبه در اون شلوغی ما که قراری برا یدیدن خونه ای داشتیم و دیرمون شده بود حرص می خوردیم (هنوز به آرامش زیاد داشتن عادت نکردیم) ولی خودشون لبخند میزدن و گروهی جوان بودن که با صدای بلند دسته جمعی آواز می خوندن و از سایرین می خواستن که با خوندن یا دست زدن همراهی کنن و بقیه هم اگر دست نمیزدن یا نمی خوندن با لبخند و تکون دادن سر به رضایت اونها را نگاه می کردن، واقعا این صحنه ها برای ما که ندیدیم، دیدنی و در عین حال عجیب بود.

خونه هم بالاخره در مرکز شهر گرفتیم و آخر جولای جابجا میشیم و قیمت خونه یک خوابه و به قول خودشون 3.5 در مرکز شهر زیر 850 نیست. و اگر امکانات الکتریسته و آب گرم و .. هم شاملش بشه قیمت حداقل به ماهی 925 میرسه.

قراردادها یک ساله است و قابل فسخ کردن نیست و اگر بخواهید زودتر از تاریخ مورد نظر خونه را خالی کنید باید خودتون مشتری بعدی را پیدا  کنید و جای خودتون بزاریدحتی اگر بخواهین شرکتی که ازش خدمات گرفتین را عوض کنید شماره شما همون می مونه و تغییر نمیکنه.

در مورد سیم کارت هم اینجا شرکتهای مختلفی هست که معمولا باید باهاشون قرارداد یک تا سه ساله ببندید و گوشی هم بهتون میدن و هزینه اش رو روی اشتراکتون میکشن اما اگر گوشی داشته باشید می تونید برای یک ماه تا چند ماه سیم کارت را تهیه کنید و ا

پی نوشت 1: مامان مهربون آلینای خوشدل، همه که مثل تو مامان خوب نیستن که در هر شرایطی یادشون نره از بچه عکس بگیرن و در وبلاگ بزارن. اما وقتی خونه خودمون اینترنت دار شدیم، چشم اینجا هم عکس میزارم اما چرا اهل فیس بوک بازی نیستی؟!

پی نوشت2: بالاخره از پسرک شکست خوردیم و کالاسکه عصایی براش خریدم!!! سر پیری که میگن اینه هاااا، مگه راه میاد، هر جا میریم میگه بغل و خسته شدم و این حرفا و مهد جدید هم پیاده رویش بیشتر از جای قبلی است و دیگه مصمم به خریدش شدم و رفته بودم فروشگاه والمارت و این را براش خریدم و البته تا 90 روز حتی در صورت استفاده قابل برگشته (در صورت داشتن صورت خرید).

پی نوشت3: نیلوفر جون (وبلاگ خاطرات من و باسی) برام نوشته که تقریبا ماجرایی شبیه ما رو یکی دیگه از مهاجرین تجربه کردن جریان اونها این بوده که دیر به مهد میرسن و دسترسی نداشتن خبر بدن، و مهد با پلیس تماس میگیره و اونها هم اخطار میگیرن، خلاصه که اینجا 6دانگ حواسمون باید به بچه ها باشه.

پی نوشت 4: مطالب را دیروز نوشتم و امروز به نت دسترسی دارم برای انتشر

پی نوشت5: بازم هرگونه نامفهومی جملات و غلطهای احتمالی را ببخشید و همین جور عدم استفاده از آیکونها رو

دیگه نکته خاصی به نظرم نمیرسه.

بدرود

/ 24 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیا

سلام مجدد با اونکه طولانی می نویسی ولی واقعاَ آدم وجود حست رو تو نوشته هات درک می کنه و boring نمی شه براش. امیوارم موفق باشی و دیگهآرش خان دست گل براتون نفرسته با کاراش.[چشمک]

کیانا مامان آوا

سلام سارا جون اول بگم دلم برات خیلی تنگ شده و جات بین ما خیلی خیلی خالیه انشااله زودی برین خونه جدید و بتونی مثل قبل بیایی پیش ما.[ماچ][ماچ][ماچ] بعدش منم جزو اون دسته ام که میخواستم نظر بدم یادم رفت. [نیشخند]منم با همین روند نوشتن موافقم چون در هر صورت با مسیر زندگی آرش بی ارتباط نیست اتفاقا خوبه یادگاری میشه براتون. انشاالله بعدها که مشکلات حل شد و دغدغه ها تموم شد اینا رو بخونید حال میده بهتون.آرش هم ببینه براآینده اش و خوشبختی اش اینهمه زحمت کشیدین کلی کیف میکنه و امیدوارم قدرشناس باشه. مهد ارزون- خونه - کالسکه عصایی هم مبارککککک. می بینم که مشکلات یکی یکی دارن حل میشن خدا رو شکررررر موفق باشی دوستم.[گل][گل][گل] راستی عکس از خودتون و آرش و کانادا برامون بذار ببینیم دیگه [زبان]

بانوی شیراز

اینجور که پیداست داری کم کم جا میافتی. خانه و مهد کودک و... امیدوارم به زودی کار مورد نظر را هم پیدا کنید و زندگی روتین را آغاز کنید. آنجا که نوشتی آرش یک موقع هایی مجبوره با اشاره منظورش را به مربی برسه یک لحظه بغضم گرفت ولی واقعیت اینه که اون الان بچه است و همه اینها از یادش میره و اینقدر که ایم موضوع برای ما ناراحت کننده است برای آنها اینطور نیست. موفق باشی.

خاطره مامان آیدا

سلام سارای عزیزم و پسر گلش ارش من تقریبا تمام مطالب رو میخونم امیدوارم همه چی خوب پیش بره ولی منم از خوندن ماجرای کتابخونه کلی استرس گرفتم ولی خوشحال شدم که همه چی بخیر گذشته بازم برات آرزوی موفقیت دارم

مامی آلینا

ساراي عزيزومهربونم تك تك اين لحظه هاوبزرگ كشيدن وقدكشيدن هاي آرش توتموم اين گرفتاريهاومشغله هاي زندگي گم ميشه.ديگه هيچوقت نمي توني آرش روتواين سن وروزهاببيني.چاره اش اينه دوربين هميشه همراهت باشه دوست خوشگل وخوش تيپم[ماچ][بغل]والامن بافيل افكنم ميادسرعتم پائينه وخيلي طول ميكشه صفحات جابجابشه چون ساعتهاي حضورم تونت توساعتهاي پيكه[ناراحت] خيلي خوشحال شدم خونه پيداكردين.اميدوارم همه چيززودتربه روال طبيعي برگرده.همينطوركمك هزينه كلاسهاتون هم روهمون پايه بمونه[چشمک][ماچ]

زینب

با سلام. سارا جان حواست باشه اینجا هم مثل بقیه جاها فضول زیادند که تو نباید به اونا اجازه دخالت بدی.مثلا یک مورد بچه کوچیکم توی کار سیت ماشینمون نشسته بود و یکی ما رو تعقیب کرد و بعدش به پلیس زنگ زد که منم اول از پلاک ماشینش عکس گرفتم و بعد بهش گفتم به تو هیچ ربطی نداره که بچهام روی کار سیت ننشسته که یارو گذاشت رفت و پلیس هم اومد و غایله رو سر هم کردیم و تموم شد.زیاد خودتو درگیر این مسایل نکن.

مامان يكتا

سلام عزيزم خوشحالم كه همه چيز داره خوب پيش ميره فقط بگم كه دلم خيلي خيلي خيلي برات تنگ شدههههههههههه آرش نازم رو ببوس جام و مراقب خودت باش و زياد به خودت فشار نيار [ماچ][گل]

لیلا میر

سلام بابا کشور جدید ، شهر جدید ف خونه جدید و حالا هم مهذ ایشالله زودتر خبر کار جدید و ماشین جدید و ... رو بنویسی .... نوشته هات خیلی جدابه موفق باشی

مژده

انشالله که به زودی گل پسر هم جا می یفته و خبر از پیشرفت سریعش می دی... شاد شاد باشی

مریم مامان آوا

سلام سارای گلم. خوبی؟ خوشی؟ دلم تنگ شده فقط یه قسمتی از احساس منه. باورت نمیشه تقریبا هر روز یادت میفتم. این روزا زیاد رفتم تیراژه به هوای سرزمین عجایب و تمام مدت تو رو میبینم اونجا. مخصوصا وقتی از کنار مغازه لباس ورزشی فروشیه رد میشم. همش تو رو میبینم که داری برا آرش خرید میکنی. [ناراحت] سارا خیلی خوشحالم که کارها دارم رو روال میفتن. مهد ارزون و کلاس زبان ارزون و خونه ی جدید. امیدوارم که زودتر کار هم پیدا کنی. راستی حتما از این برنامه های تفریحی و فستیوال ها تا حد ممکن استفاده کنین. تو دختر پرجنب و جوش و سرزنده ای هستی. نذاری یه وقت مشغله زیاد این روحیه ی قشنگت رو از بین ببره. سارا خیلی خوب کاری میکنی که کامل و مفصل مینویسی. من لذت میبرم از خوندن روزانه هات. راستی یه مدتی نت من قاط زده بود واسه همین نتونستم بهت سر بزنم. فیس هم که رب العالمین رو شکرررررر تعطیل شده. محرومم از دیدن عکسای قشنگت[کلافه] چند تا سوال هم پرسیده بودی خصوصی برات جواب میدم. گفتم که نری بزنی همه رو پاک کنی. ههههه آخه تهدید کرده بودی! خیلی دوستت دارم. همیشه به یادتم. آرشی رو ببوس و به آقا هادی سلام ویژه برسون. یادت نره ها!!!!!