مامان سارا

آرش عزیزمان روز 1شنبه 28 اسفند 84، ساعت 9.35 صبح پا به گیتی نهاد و آران گلمان روز 1شنبه 17 دی 91، ساعت 9:25 شب چشم به این جهان گشود

عزیز مادر، تولدت مبارک

عزیزم، عمرم، نفسم، قشنگم، آرشــــــــــــــــــــــــــــم تولدت مبارک

100 ساله شویقلب

مرور خاطرات دنیا اومدن پسرک کوچکم که هر روز پر و بال میگیرد و رشد میکند تا روزی مردی شود مایه افتخار ما (مادر و پدر) و آرام جان دختری که قرار است در کنار هم آرامش و سعادت داشته باشند، برای من بسیار دل چسب است. به امید آن روز که دور نیست و می دانم چون چشم برهم گشودن میگذرد به 5 سال قبل برمیگردم و برایت می نویسم، باشد که روزی بخوانی و بدانی که هر روز از این 5 سال برام با روز قبل متفاوت بوده، همانا روزهایی بوده که هر لحظه هزاران بار بابت داشتن چنین فرزند مهربون، باهوش و خواستنی خدایم را شاکر بودم و روزهایی که به دلیل شیطنت های بیش از حد تو از خدایم شاکی شدمخجالت

یادم میاد.... (به ادامه مطلب رجوع شودچشمک)

 


یادم میاد جواب آزمایشم را روز 5 مرداد (84) که مصادف با روز مادر بود، گرفتم. هم خوشحال بودم هم ناراحت. آخه ما برای 13 ماه بعدشتعجب تصمیم به بچه دار شدن داشتیم، نمیدونستم الان که شرایطمون زیاد مهیا نیست چکار کنم، حسابی دو دل بودم. هادی هم با اینکه بچه دوست داشت اما میدید شرایط روحی من اصلا مناسب نیست مخالفتی در نگه نداشتنش نکرد، اما هر دو میترسیدیم شاید دنبال کسی میگشتیم تا ما را راهنمایی کنه. از طرفی هنوز روم نمی شد به کسی بگم باردارم خلاصه با سختی تلفنی به مامانم گفتم. کلی خوشحال شد که داره مادربزرگ میشه اما وقتی من تصمیمم را بهش گفتم کلی دعوا راه انداخت که خوب بود چند سال میرفتید دوا درمون میکردید یا اینکه می خواهی اینکار را کنی اگه بعدش دیگه باردار نشدی چی؟ و کلی هم همسرم را بازخواست کرد که تو چرا بهش اجازه می دی اینکارو بکنه !!!!!
و اینطوری بود که بارداری من ادامه یافت.
هفته بعد سونو رفتم و هفته 8 بودم. از اون روز ویارهای شدیدم شروع شد. به خودم هم ویار داشتم!!!! سر کار هر یک ساعت یه بار یه طبقه میامدم پایین و میرفتم دردستشویی و حسابی خودمو می شستم، این روند تا اواخر ماه 4 هر یک ساعت یکبار تکرار می شد و تا میرسیدم خونه گلاب به روتون... که هادی میگفت تو اینقد به خونه خودمون ویار داری بذار چادر ببریم تو حیاط و اونجا زندگی کنیم!!!!!
اما بعد از اون دوران شیرین بارداری با همه سختی ها و دردهاش شروع شد و چقد برای من که بچه نمی خواستم لذت بخش بود. حضور این بچه توانایی های مرا بیشتر کرده بود و من مرتب در حال برگزاری مهمونی بودمنیشخند مثل تولد همسر، تولد خودم، افطاری دادن، انجام همه خریدهای خونه و ماههای آخر هم خونه تکونی، تغییراتی در آشپزخونه و رنگ آمیزی اتاق نی نی ...........
البته یه خاطره تلخ هم از سونوی ماه 6 دارم. من عاشق سونوگرافی بودم ولی دکترم زیاد برام نمی نوشت. یه روز تو کرج که محل کارم بود رفتم دکتر و گفتم برام سونو نوشت. دکتر سونو لوژیست ساعت 5 میامد و من از 3.5 که اداره تعطیل شد اونجا نشستم تا آمد، رفتم تو زیاد خوش اخلاق نبود و گفت سونوهای قبلی؟ گفتم نیاوردم گفت مگه نمی دونستی باید همرات باشه.... خلاصه آخرش به من گفت آخرین بار کی سونو کردی گفتم 2هفته پیش، گفت تا حالا چیزی بهت نگفتن من که داشتم از ترس میمردم گفتم: نه، فقط گفتن آب دور جنبن زیاده. مگه چیزی هست. به من چیزی نگفت و برگه را دستم داد، از شانس بد من همه را به فارسی نوشته بود که معده جنین رویت نشد!!!!!!!!!!!!

وای نمی دونید چه حالی بودم دنیا دور سرم می چرخید. آخه چه طور ممکن بود مگه ممکن بود. چه طور قبلا کسی چیزی نگفته بود؟ خلاصه مدام می گفتم حتما مری نداره که بتونه از این آب دورش بخوره واسه همین معده را ندیده واسه همین آب دورش زیاده................... نمی دونید با چه حالی از کرج تا تهران را رانندگی کردم. هوا هم تاریک شده بود و من پهنای صورتم اشک بود و فقط خدا منو به خونه رسوند. رسیدم خونه، هادی نبود اون روز رفته بود فوتبال. به کسی نمی خواستم بگم چون راه دور بودن و فقط نگرانشون می کردم. افتادم روی تخت و گریه می کردم حدود ساعت 9.5 شب همسری رسید و مرا که دید خشکش زد. من از شدت گریه نمی تونستم بگم چی شده و فقط جواب سونو را بهش نشون دادم. خلاصه اون شب کذایی با بدبختی صبح شد و من از فردا راه افتادم از این سونو به اون سونو و همه میگفتن جنین سالمه این هم معده اش اما من همه اش ترس داشتم که نکنه اون حرف درست باشه که خدا کمکم کرد و بچه سالمی به ما داد.
من همچنان سر کار میرفتم. ماه نهم برایم بسیار شیرین بود خیلی حیفم می آمد که این دوران سراسر خاطره داره تموم میشه و شاید دیگه تکرار نشه.
دکتر آخرین تاریخ زایمانم را 22 اسفند (84) تعیین کرده بود، من هم خیلی تمایل به زایمان طبیعی داشتم و هم دوست داشتم یه کم دیگه پسرم توی شکم من بمونه تا سال 85 بشه و برای همیشه متولد سال 84 نباشه. اون سال هم سال نو روز 29 اسفند تحویل میشد........
چند روز قبل از زایمانم دکترم گفت که من دارم میرم مرخصی و گفت می تونی بیایی سزارین کنی وگرنه معرفی ات میکنم به همکارم. من که شوک شده بودم آخه از روز اول پیشش رفتم چون شنیده بودم واسه زایمان طبیعی فوری خودشو میرسونه (هرچند به من گفته بود بچه به نسبت درشته و زایمان راحتی نداری).
حسابی هنگ کرده بودم من تو این دم عیدی و اینکه هر لحظه ممکن بود زایمان کنم کی را پیدا میکردم. هر کس دکتری را معرفی میکرد.
تصمیم گرفتم برم بیمارستان نفت که می تونستم از امکاناتش استفاده کنم
یکی از دکترهای با تجربه اونجا را بهم معرفی کردن رفتم مطبش و گفت فعلا که مشکلی نداری اما ایشون هم تا 27 اسفند بیشتر نبود پرسیدم دکتر on call بیمارستان روز 1 فروردین کی هست. رفتم بیمارستان پیش اون خانم دکتر و گفتم که من می خوام بلافاصله بعد از سال تحویل بیام زایمان کنم، گفت باید روزی سه بار بعد از هر وعده غذا به پهلو بخوابی و تعداد ضربات بچه را بشمری و هر روز هم صدای قلبش شنیده بشه. یه سونوی خیلی کامل هم از حرکات بچه که اسمش یادم نیست(اینکه چک میکنن جنین از کمبود جا رنج میبره یا نه) و یک نوار قلب جنین را نوشت، انجام دادم که همه چیز خوب بود تا اینجا 22 اسفند شده بود و آخرین روزی که باید بارداریم تمام میشد یعنی پایان هفته 40!! اما هنوز خبری نبود و شکمم پایین نیومده بود. نا گفته نمونه که تا پایان هفته 39 اداره میرفتم و اینقد همکارا می پرسیدن پس تو هنوز زایمان نکردی و می گفتن نیا اگه دردت بگیره کی از کرج تو را به تهران برسونه که دیگه نرفتم سر کار
کار من شده بود روزی 3 بار حرکات بچه را شمردن و بعد برو تو این بیمارستان و اون بیمارستان تا در بخش زنان صدای قلب بچه را بشنوم . آخه از شانس من 4 شنبه آخر هفته هم تعطیل بود و با 5 شنبه و جمعه 3 روز میشد که هیچ پزشک یا مامایی در دسترس نبود و من حتما باید میرفتم بیمارستان تا اینجا 26 اسفند بود و من هر روز خوشحالتر بودم که به سال 85 یک روز نزدیکتریم. این زمان دیگه مامانم هم مرخصی گرفته بود و آمده بود تهران و هر روز میگفت چند تا ضربه زد و خدا نمیکرد که یه روز خیلی زیاد یا خیلی کم میشد مدام غر میزد که بچه جاش تنگه ضربه میزنه تا بهت بفهمونه و .............
روز شنبه شد و مامان خانم که از دست لجاجت من عصبانی بود اجازه نداد تنها برای شنیدن صدای قلب بچه  با همسری تنها برم، با هم رفتیم دکتر درمانگاه (صبح بود و مطبها تعطیل بودن). دکتره تا منو دید با عصبانیت گفت تو زایمانت post شده و ازش گذشته آمدی اینجا چه کار؟ گفتم میخوام صبر کنم تا سال 85 بشه بعد فوری میرم بیمارستان. یه نگاه عاقل اندر سفیه در من انداخت و گفت تو بچه سالم می خواهی یا کبود و سیاه با مشکل تنفسی ولی 85. روی یه برگه دستور بستری اورژانسی و تزریق آمپول فشار داد (آخه بهش گفتم طبیعی می خوام).
آمدیم خونه تا برم یه دوش بگیرم و وسایلو جمع کنم تو این فاصله به همسری تلفن کردم تا بریم در اداره دنبالش اما بهش گفتم این دکتر و مامانم می خوان به زور منو وادار کنن تو لطفا راضی نشو........... تعجب،در بیمارستان اول منو معاینه داخلی کردن و چقد دردناک بود و گفتن هنوز دهانه رحم باز نشده خلاصه یه کارایی کردن که تا چند ساعت بعدش رسید به 4 سانت. اونجا هیچ کس به التماسهای من که بذارید دو روز دیگه هم بگذره اهمیت نمی داد و می گفتن تا حالا هم حسابی دیر شده. دکتری که آمد بالای سرم پزشک رییس بخش زنان بود و قرار شد ایشون منو تحت نظر بگیرن. (حساب کنید من توی 10 روز چند تا دکتر عوض کردم این چهارمی بود)
خلاصه من یه نهار مختصر خوردم و گفتن ساعت 6 روغن کرچک بخورم. وااااای که چقد مزه بدی میداد سبز پشت سرش هم یه لیوان آبلیمو خوردم تا کمتر مزه اش را حس کنم. تو بخش به اون بزرگی تقریبا تنها بودم. 2نفر که روز قبل زایمان داشتن و همون روز مرخص شدن و تنها دو خانم باردار با مسمومیت حاملگی بودن که باید تحت نظر می بودن. خلاصه حواس همه ماماها و پرستارها به من تنها زائو بود و همه چه حال و هوای خوبی داشتن چون دم عید بود روحیه همه مثل هوا لطیف بود. یه حال غریبی داشتم اصلا دلم نی خواست بچه ام دنیا بیاد. مدام بغض میکردم. قرار بود از دم دمای صبح بهم آمپول فشار بزنن. مامانم سخت نگرانم بود و عصر با همسرم رفتن مطب خصوصی خانم دکتر ریس بخش و مامانم ازش خواهش کرده نذاره من زیاد درد بکشم و اگه نشد سزارین بشم و یه سری درد دل های مادرانه و احساساتش را گفته بود و اون هم خیلی خوب برخورد کرده بود و کلی به مامان من روحیه داده بود.

شب اصلا خوابم نمیبرد و هر وقت مامان نگران یا همسرم تلفن میکرد میگفتم خوبم و دارم می خوابم تا اونها آسوده باشن. اما چه غوغایی بود تو وجودم. با بیشتر دوستام تلفنی حرف زدم. مجله خوندم و....... تا حدود ساعت 2.5 ، 3 بود خوابم برد. اما ساعت 4 بیدار شدم چون پرستار آمده بود آمپول فشار به سرمم بزنه و باز هم بی خوابی من همراه با تشویش و نگرانی شروع شد. همش دوست داشتم گریه کنم. نمی دونم میترسیم و یا علت دیگه داشت. اما خودم سعی میکردم با حرفهام خودمو آروم کنم.مژه از ساعت 5 بود دردها کم کم سراغم اومدن اما تا 6 صبر کردم و بعد به خونه زنگ زدم که بیایید پیشم و مامان، خواهرم و همسرم ساعت 7 اونجا بودن. دردهام داشت رو به زیادی میرفت که گفتن باید ت ن ق ی ه بشی وای که چه چیز مزخرفی بود. احساس میکردم الان منفجر میشم با اون شکم گنده تا دستشویی میدویم البته دستشویی همون کنار بود اما من قاطی کرده بودم و به سمت دیگه راهرو می دویدم.... نیشخند
دردها داشتن وحشتناک میشدن مدام میامدن معاینه و من تو اتاق درد ج ی غ میزدم یه عالمه ماما، پرستار و دکتر بالای سرم بود یه پزشک عمومی بهم گفت دختر کمتر فریاد بزن مامانت پشت دره و داره مثل ابر بهار گریه میکنه.گریه التماس میکردم بذارن مامانم بیاد نگرانحتی واسه یه لحظه که می گفتن نمیشه. همسرم را هم تو بخش راه نمی دادن و از دم در با موبایل باهام در تماس بود بهش می گفتم دیگه نمی تونم تحمل کنم می گفت بگو سزارینت کنن. گفتم بهشون میگم اما قبول نمی کنن.

آخه اونها حیفشون میامد می گفتن تا 1 ساعت دیگه باید زایمان کنی و دهانه رح م 8 سانت باز شده اما بچه همچنان وارد لگن نمی شد با اینکه ماهها بود سرش به سمت پایین بود. هر چه از بالا فشار میدادن دوباره برمیگشت بالا و جای اولش. کیسه آبم هم که پاره نمیشد و خودشون پاره اش کردن و چون آب دور بچه هم زیاد بود (تو سونو قبلا معلوم بود)، یه دفه یه دریاچه آب راه افتاد سریع لباسام و روتختی را عوض کردن اما من دیگه طاقت نداشتم و می گفتم غلط کردم تو را به خدا منو سزارین کنیدگریه که یه دفه خانم دکتر گفت در آب کیسه آب مکونیوم هست و بچه مکونیوم (مدفوع) دفع کرده و چون خطرناکه سریع آمادش کنید واسه اتاق عمل. این بار پروسه سوند و تمیز کردن شکم .... صورت گرفت و من همچنان درد داشتم. منو روی ویلچیر گذاشتن و از کنار مامانم که می خواستم رد بشم دیدم داره گریه میکنه آمد و منو بوسید ولی همچنان اشک میریختدل شکسته من سعی کردم جلو اشکم را بگیرم تا حال مامان بدتر نشه
خلاصه منو بردن اتاق عمل اونجا تکنسین ها می گفتن وای این چرا اینقد کثیفهسبز، بقیه سزارینی ها همه تمیز و با کلاس ولی من به هم ریخته و شلخته بودم. دکتر بیهوشی آمد بالای سرم و داشت سوالاتی درباره بیماریهام میکرد که داد میزدم من هیچ مریضی ندارد تو رو خدا زودتر منو بیهوش کنید دیگه طاقت ندارم و ماسک را روی دهان وبینی من گذاشت و من تا 5 شمرده و نشمرده بیهوش شدم ساعت 9.25 مرا توی اتاق بردن و پسر گلم 9.35 دنیا آمده بود. یه بار تو ریکاوری به هوش آمدم که صدای حرف میشنیدم اما دوباره سریع از هوش رفتم بار بعد روی تخت که منو میبردن تو بخش مامانم را که می خندید دیدم و دوباره از هوش رفتم. تا ساعت حدود 11 یا 11.5 بود که هوشیار ولی خسته بودم که بچه را آوردن تا شیر بدم بهش اصلا باورم نمی شد گفتم چرا اینقد کوچیک و زشته، پرستاره گفت نه این که 3700 وزنش بوده خیلی هم خوبه. در همین حین هادی وارد شد و اون هم تازه بچه را می دید. حس خیلی خوبی و قشنگی بود که نمی تونم اونو با قلم بیان کنم. چقد شیرین بود شیر دادن به پسرم. اما من هنوز از اینکه سال 84 دنیا آمد دلخور بودم. من روز 29 اسفند ساعت 2 بعد از ظهر مرخص شدم و سال تحویل که چند ساعت بعدش بود پسرمان هم به جمع ما اضافه شده بود. فکر کنم خدا می خواست عیدی ما رو بدهد که پسرم قبل از سال نو پا به هستی گذاشت و این شده بهترین عیدی من و هادیقلب

از همه دوستای مهربونی که وقت گذاشتید و دل نوشته های طولاااانی من رو خوندید ممنونم.

 

در آخر باز هم با تمام وجودم می گم

عســــــــــــــــــــلم تولدت مبااااارک

دوست دارم هواااااارتا

 

 

 

   + مامان سارا ; ۸:٥٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()