مامان سارا

آرش عزیزمان روز 1شنبه 28 اسفند 84، ساعت 9.35 صبح پا به گیتی نهاد و آران گلمان روز 1شنبه 17 دی 91، ساعت 9:25 شب چشم به این جهان گشود

آپ با تاخیر

امروز بعد از حدود 1.5 ماهه که می خوام آپ کنم خجالت

اصلا نمیدونم چی می خوام بنویسم. پیش برم ببینم می تونم ذهنم را متمرکز کنم و چیزهایی از پسری برای یادگاری اینحا ثبت کنم یا نه.

طبق معمول باید از همه دوستانی که مرتب سر میزنن و ما رو شرمنده می کنن تشکر ویژه داشته باشم. خیلی دوستون دارم مرررسیقلب و کلا یه عذرخواهی از اینکه در این مدت به هیچ وبی سر نزدم و فکر نمیکنم تا یک ماه آینده هم فرصتش را داشته باشمناراحت

اول بگم که این یک ماه پیش رو برای ما ماهی همراه با استرسه که به نوعی آینده ما رو معلوم میکنه.

توی راهی قدم گذاشتیم که تصمیم گیریش خیلی سخت بود، دل کندن از سرزمین مادری و همه تعلقاتت خیلی خیلی سخته ولی گاهی ناگیزی که کاری را انجام بدی که فکر میکنی در اون صورت آینده از آن تو است و این شد که ما درصدد رفتن برآمدیم فکری که سال ها با ما است ولی به تازگی جامه عمل به اون پوشوندیم. البته همه تکلیف ما در یک ماه آینده بعد از مصاحبه معلوم میشه که کدوم طرفی خواهیم بود.

از خدا می خوام هر کدوم به صلاحمون هست را پیش پامون بزاره و راه درست را برای به ثمر رسوندن پسری و داشتن آینده روشن برای اون به ما نشون بده.

و اما آرش:

مهدکودکش را تغییر دادم تا بتونم روزهایی که مرخصی هستم پسری را دنبال خودم این ور و اون ور نکشم.

بماند که چه استرسی داشتم از تغییر مهدکودکشنگران اما خدا را شکر فعلا که میره و راضی است و خوشبختانه مربی جدیدش دوست خواهرم است و آرشی قبلا بارها ایشون رو دیده بودن ولی پسری در تعاریفش هنوز مهدکودک قبلی را به اسم "مهد خودم" و این یکی را "مهد خاله رویا" (مربی اش) نام میبره که نمی دونم چرا وقتی اینجوری میگه دلم براش میسوزهدل شکسته

رویا جون به خواهرم گفته که روزهای اول آرش وقتی کار داشته میگفته روِیـــــــــــــــــــــــا

که بهش تذکر میدن رویا نه و هر باز اصلاح میکرده: باشه، رویا جون.

یه روز این پسر شیطون بلا رو به بچه ها میگه این رویا جون را میبینید اینجا اینقد عصبانیه(اون لحطه از دست یکی از بچه ها عصبانی بوده) توی خونه اینقـــد با خاله نازنین میخندن....

رویا جون میگن قیافه من اون لحظه دیدنی بودخنده

                                     ****************

یه روز در مهدکودک یکی از بچه ها کتف آرش را گاز گرفته بود و علت این بوده که آرش اون پسر بچه را در بغل خودش گرفته بوده و طفلی می خواسته از بغل آرش بیاد بیرون چاره اش را در همین گاز گرفتن دیده.

به آرش گفتم آخه مامان چرا دوستت را این همه توی بغلت فشار دادی

صورتش را پشتم قایم کرد و با خجالت گفت آخه خیلی دوسش دارم و عاشقشم.

                                      ****************

مربی اش میگه روزی چند بار به بهانه آب یا دستشویی از کلاس بیرون میره و سراغ یه دختر بچه که در کلاس 2 تا 3 سال هست میره و اون را میبوسه و دوباره برمیگرده کلاس خودمون.

رویا جون میگه نمی دونم آرش کی اومد این مهدکودک کی آرتینا را دید و کی ازش خوشش اومدچشمک

                                       ****************

توی خونه با یه چتر راه میره و برام ترانه "رنگ چشمات چه قشنگه را می خونه" و صد بار من رو میبوسه و من ضعععععف میکنمبغل

                                     *****************

تازگی ها خیلی علاقمند شده با باباش بره ماموریت و هر بار هادی باید بره ماموریت پسری غصه داره که چرا باباش داره میره و چرا آرش را با خودش نمیبرهناراحت

                                  *******************

به من میگه سارا می دونی مهدکودکم تموم بشه میرم مدرسه بعدش مثل عمو علی میرم ....(اسمش را یادش رفته)

می پرسه عمو علی کجا میرفت؟

گفتم :دانشگاه

گفت آها منم می رم دانشگاه (فکر میکنه فقط عمو علی میره دانشگاه چون دانشگاه رفتن بقیه را ندیده) بعدش هم می دونی چی میشه؟

گفتم: نه چی میشهسوال

با یه ذوقی گفت: باباااااا میشم دیگههههههههمژه

قربونت بشم که اینقد هول بابا شدنیقلب

و یا بازم درباره بابا شدن خودش را امیرمهدی که الان دبستانی است مقایسه میکنه میگه من برم مدرسه که امیرمهدی از من بزرگتره و تا من بخوام درس بخونم اون دیگه بابا شده پس من چینیشخند

                                 *****************

دو سه روز قبل سراغ همکلاسی های قبلیش را ازم گرفت و گفت الان بچه های کلاس هجران جون (مربی اون مهدکودکش) همه بزرگ شدن و رفتن کلاس بالاتر؟

از اینکه اینقد به فکر اون طرفه و شرایط ما جوری است که این بچه باید از دوستاش جدا بشه دلم میگیرهناراحت

                                   ****************

دیشب هم توی خیابون قدم میزدیم که تلفن عمومی دید و گفت می خوام حرف بزنم و کلی اصرار کرد و گوشی را بهش دادم و گفت:

الو سلام کیانا، خوبی؟

بازم به فکر دوستای اون مهدکودکشهدل شکسته

                                    ****************

هر کس بهش میگه چرا مهدکودکت را عوض کردی می گه کار مامانم اومده تهران وقتی دوباره برگرده کرج منم میبره.

البه هنوز یه هفته نبود که اینجا میرفت یه روز صبح می گفت یه روز من را ببر مهدکودک خودم بعد دوباره برم اینجا.

اینقد اصرار کردم متوجه شدم که اینجا یه مقدار قانونمندتره و اجازه هر کاری نداره و آرش هم اصولا بیشتر از 5 دقیقه یه جا نمی تونه باشه.

گفت وقتی میام توی سالن راه میرم مربی های دیگه میگن باید برگردی توی کلاست یا اینکه وقتی خاله رویا داره نقاشی میکشه به من میگه کنارش باشم آخه من خسته میشم اگه همه اش کنارش باشم و راه نرم.

و همه این حرفها را آمیخته با بغض میزد و دل من میگرفتدل شکسته

ولی بعد فکر کردم شاید یه کم سخت گیری براش خوب باشه.

                              ******************

دیگه چیزی یادم نمیاد، البته با این ذهن خراب و مشغولم نبایدم یادم بیاد.

روزانه دو سه تا تیکه جالب پیش میاد که میگم یادم باشه حتما توی وبش بنویسم اما اینقد به روز نیشخند آپ میکنم که همه چیز یادم میره.

                             *****************

تا آپ بعدی که امیدوارم با خبرهای خوب باشه بدرودماچ

 

بعدا نوشتم:

علی رغم اینکه گفتم فعلا به وبها سر نمیزنم از صبح تا الان به مدت 3 ساعت یک ریز دارم وب می خونم و پست میزارم و به همه به جز وب فرانک عزیز که باز نشد!! سر زدم و ممنون از دوستانی که مرتب سر میزنن و تا من آپ می کنم زود برام پست میزارنقلب

   + مامان سارا ; ۸:٥٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()