مامان سارا

آرش عزیزمان روز 1شنبه 28 اسفند 84، ساعت 9.35 صبح پا به گیتی نهاد و آران گلمان روز 1شنبه 17 دی 91، ساعت 9:25 شب چشم به این جهان گشود

آنچه در تیر ماه گذشت

سلام به همه کسایی که دوسشون دارم و خوشبختانه اونها هم دوسمون دارن و با سر زدنهای پیاپی و اظهار لطف هاشون برای من شرمندگیخجالت و در عین حال حس خوب سرخوشیمژه را به همراه دارن.

و اما از هر چه بگذریم سخن آرش خوشتر است نیشخند

اول از همه از آخرین واقعه که ساعتی از وقوعش نمیگذره بگم:

عمه گرامی بنده چند روزی تشریف آوردن خونه ما و گفتن نمی خواد پسر را این همه راه تا مهد ببری بزار صبح حسابی خوابش را بکنه همین جا می مونه تا برگردی، آرش هم با خوشحالی قبول کرد و من نیزچشمک سریع توی هوا این پیشنهاد را قاپیدمزبان

اما در تماس تلفنی با خونه متوجه شدم که پسری همچین حال عمه جان را جا آوردن که دیگه توبه کار بشن و از این دلسوزیا نکننچشمک

آرش از این مبل به اون مبل و از این ور به اون ور در حال پرش و بهم ریختن وسایل بوده و تا اینجاش برای من امری کاملا عادی و روزمره بود،

اما از قضای روزگار عمه جان گلاب به روتون میرن دستشویی و نمی دونم چی میشه که در روشون بسته میشه و هر چی به این پسر پدر.... میگه آرش برو کلید بیار، آرش آچار بیار و .....(چون خیلی دست به آچارش خوبه و سریع میره سراغ جعبه ابزار) اما این بار آرش برای خودش بی خیـــــــــــــــال و می گفته همون جا بمون تا سارا از سر کار بیاد و در جدالی وقت گیر، عمه خانم بعد از یک ساعت موفق به گشودن در شدن و از این بابت برای من بسی مایه خوشحالی بود چون خدا می دونه تا 4 بعد از ظهر که من میرسیدم خونه چی قرار بود به سرشون بیادنگران

                                    ****************

هفته قبل بعد از 4 سال و 4 ماه که از تولد پسری می گذشت گفتیم ببریمش سینما اون هم به اتفاق دوستش که به هوای اون بمونه

ما کمی با تاخیر رسیدیم و فیلم شروع شده بود تا رسیدیم با صدای بلنـــــد و رسا گفت:

سااااارا ببین چه LCD بزرگی دارن و من خجالت،  به هر صورتی بود روی صندلی ها جاگیر شدیم و حالا آرشی منتظر بود تا عده ای بیان و تاتر بازی کنن از اونجا که چند بار تاتر موزیکال رفته بود فکر می کرد اینجا هم همون جوره، براش توضیح دادم کمی نشست اما، از چند دقیقه بعد شروع کرد به وول خوردن و بلند بلند حرف زدن و سوال کردن که اومجا چیه نور میاد، چرا فیلم از اونجا پخش میشه، میشه من را ببری اونجا و ...... هی باید میگفتیم آرش سااااکت، الان میان بهمون تذکر می دن یا نمی زارن فیلم را ببینیم تا دوباره برای 30 ثانیه ساکت میشد و باز هم تکرار همون داستان و هر چند دقیقه هم می پرسید که: سااارا پس کی تموم میشه تا بیریم شام بخوریمنیشخند

و این بود تجربه ما در سینما

                            *******************

چند وقتی است که مدام به آرش میگم مامان اینقد عذا نخور چاق شدینگران

این حرف من در کم خوردن غذا هیچ تاثیری روش نداشتهناراحت اما در عوض باعث شد که:

یه روز تلویزیون تبلیغ کمربند لاغری می داد که یهو آرش اومد توی آشپزخونه کنارم و گفت سارا برام یه دونه کمربند لاغری بخر آخه من خیلی چاق شدم. از اینها بخر تا هم لاغر بشم و هم بازم بتونم زیــــــــــاد غذا بخورمخنده

                             *********************

این مطلب برای خودم خنده دار و در عین حال ناراحت کننده اس:

وسایلم را برای استخر آماده میکردم که پسری گفت منم باهات میام

گفتم : نمیشه. آخه تو پسری راهت نمیدنناراحت

گفت: می دونم سارا اما اومدم توی استخر فقط تو را نگاه می کنمتعجب

گفتم: خوب همین جا من را ببین

جواب داد: نه می خوام شنای تو رو ببینملبخند

خلاصه از اون اصرار و از من انکار، اینجا بود که باباش گفت اگه بری میان می گیرنت چشمک

آرش هم خیلی جدی جواب داد خوب من میرم پشت بوم استخر و از اونجا یواشکی سارا را نگاه میکنم

باباش طبق معمول با آرش کل انداخته بود گفت: از پله ها میان دنبالت و میگیرنت

آرش هم در جواب گفت وقتی رفتم بالا پله ها را می ندازم پایین تا کسی نتونه پشت سرم بیادتعجب

خودم هم از حاضر جوابیش خوشم اومد اما خیلی متاسف شدم که بابت یه مساله به این کوچیکی باید ذهن بچه اینقد مشغول بشه و چرا چون پسره نمی تونه با مامانش بره استخر و از حالا اون پرده بین دختر و پسری براش کشیده بشه ناراحتو بدتر براش جالب باشه که مگه توی اون استخر چه خبرهسوال

هنوز هم گاهی میگه مامان من می خوام با کیانا برم استخر و هر بار با جواب من که تو پسری و اون دختر و با هم راهتون نمی دن مواجه میشه بدجور میره توی لک

اما بازم بعد از چند روز میاد و این پیشنهاد را میده. فکر کنم هر بار امیدواره جواب دیگه ای از من بشنوهافسوس

                               **************

دو هفته اس که پسر را گذاشته ام کلاس بلز

البته به اصرار خودش. من با توجه به بازیگوشی اش زیاد بهش امیدوار نبودم و اصراری هم برای شروع موسیقی براش نداشتم، البته جلسه اول معلمه هم حالش گرفته شد چون آرش به تنها چیزی که توجه نداشت حرفای اون بود و همه روحش در پیانوی توی کلاس بود و بالاخره معلم اجازه داد یه کم با پیانو بنوازه (چه نواختنی هم نیشخند) و بعد از این سوالاتش که این صندلی پیانو چطور بالا میره چه طور پایین میاد چرا صندلی تام و جری تند تند میره بالا و میاد پایین و ....

خلاصه کم بوده بود استاده روانی بشهسبز و با نارضایتی گفت باشه از هفته بعد بیاریدش.

اما این هفته خدا را شکر، پسری همه درس هاش را خوب خوب زد و معلم را شگفت زده کرد و گفت اصلا فکرش را نمی کردم که خوب این چیزها را یاد گرفته باشه و به من گفت راستش هفته قبل بعد از اینکه گفتم بیاریدش خیلی پشیمون شدم و خواستم بهتون تلفن کنم که نیایید و صبر کنید پسرتون بزرگتر بشه.

خلاصه که اونجا آبروی ما رو خرید اما از کلاس نیم ساعته فقط 15 دقیقه اولش خوب بود و بعدش همون داستان هفته پیش. اما خوب بازم همین که اون مدت روی صندلی بلز بند شد، غنیمتهچشمک

پی نوشت:

عصر امروز، همین روزی که آپیدم در پی شیطنتهای پسر در حالی که با حالت دو از در خونه بیرون میرفت و من به دنبالش یهو دوید تا سوار موتور سرایدار که دم در بود بشه که دیدم صدای جیغش به آسمون رفت طوری که برخی همسایه ها بیرون اومدناوه

و اما چی شد: دیدم پوست پاش به چه وسعتی رفت و به اگزوز داغ موتور برخورد کرده بود به مدت یک ساعت یک ریز گریه داشتیم و با چه سختی با کمک عمه جان تونستیم   دست هاش را نگه داریم و روی اون قسمت پماد بزنم اما اجازه نمیده بهش نزدیک بشیم و حتی لباسش را در نمیاره تا بره دستشویی خیلی دلم براش کباب شدهنگران اما واقعا به این نکته رسیدم که خدا نکنه مردها از نوع کوچیک یا بزرگش مریض بشن.

وقتی ناخودآگاه گفتم تا اطلاع ثانوی رفتن استخر تعطیل شد دوباره گریه اش شدت گرفت و با خودم گفتم عجب حرف بی موقعی زدماوه

   + مامان سارا ; ٢:۱٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٩
comment نظرات ()