مامان سارا

آرش عزیزمان روز 1شنبه 28 اسفند 84، ساعت 9.35 صبح پا به گیتی نهاد و آران گلمان روز 1شنبه 17 دی 91، ساعت 9:25 شب چشم به این جهان گشود

اردیبهشت ماه عشق

سلامی دوباره به زیبایی اردیبهشت و به گرمی محبت شما دوستای خوبم که مرتب به اینجا سر می زنین و جویای احوال آرش هستین.

اینم شانس آرشیه که یه مامان تنبل داره و دیر به ویر وبش را می آپهناراحت

 

خبر مهم اینکه فعلا پسری دیگه از خیر نی نی دار شدن گذشته و گیر نمی دهچشمکالبته واقعا دلیلش را نمی دونم. اما هر روز می خواد با یکی عروسی کنهخجالت.

چند روز قبل داشتیم سی دی جشن نوروزشون را می دیدم و همکلاسی هاش را برای یکی از دوستان معرفی می کردم؛ وقتی رسیدم به اسم "کیانا" آرش در حالی که پشتش به تلویزیون بود و داشت با خودش بازی می کرد زیر لب گفت: می خواستم با کیانا عروسی کنم اما کیانا می خواد بره زن ابوالفضل بشهتعجب، من خیلی دلم می سوزهدل شکسته.

وقتی این حرف را زد  دل من هم به حال دل پسریم سوختناراحتنگران

********************

چند روز قبل خیلی از دستش عصبانی بودم و چون باید بیرون می رفتیم در حالیکه در را می بستم می خواستم خیلی خودم را تحویل بگیرم گفتم:

ما دیگه باهات حرف نمی زنیم

آرش یه نگاهی به من کرد و گفت: سااااارا مگه تو چند نفری که       می گی ماسوال

اینجاس که آدم می مونه چی باید جواب بدهمژه

*********************            

و اما در ادامه دعواهای مادر و پسریشیطان، یک روز که بر سر نبود قیچی با هم درگیر بودیمچشمک، یهو آرش به قدری عصبانی شدعصبانی  که اگه آدم بزرگ بود واقعا ازش می ترسیدم  استرسدر حالیکه به قصد خفه کردن منتعجب گردنم را فشار می داد، می گفت از خونه مـــــن برو بیـــــــــــــــرونکلافه

واقعا مونده بودم این فسقلی که هیچ وقت صدای بلند باباش را هم نشنیده این چیزا رو از کجا یاد گرفته. هنوزم توش موندم شما نظری ندارین؟سوال

*********************

دیشب هم یه کارت بی خودی را انداخته بودم که آرش دوباره برش داشت. گفت این را لازم دارمنیشخند چرا انداختیش؟

گفتم اگه می خواهیش باید ببری توی اسباب بازیهات بزاری در اتاق خودت.

جوابم را داد آخه من خسته ام نمی تونم برش دارمتعجب

بازم گفتم پس اگه اینجا باشه می ندازمش بره

در آخر میگه ســــــــــــارا مگه تو دشمن منیشیطان

گفتم چرا تعجبآخه مادرا که دشمن بچه هاشون نمی شن

بهم گفت آخه چیزی که من دوست دارم را می خواهی بندازی پس دشمنم هستی

 

حالا بیا بچه بزرگ کن

هنوز یه فسقله اس می خواد از خونه خودم بیرونم کنه تازه دشمنش هم هستمگریه

 

 

 

برم سراغ ادامه مطلب و گذاشتن چند تا عکسچشمک

 

 


اول از همه با تولد یکسالگی دو عقشم خواهر زاده های شیرینم هستی و ملودی در 1 بهمن شروع می کنم:

 Megapic.ir

 حالا چند تا عکس از تولد آرشی در مهد کودکش به همراه هم کلا سی هاش Megapic.ir

امیر رضا، ملیکا، ایلیا، مهسا، آرش، آرینا، کیانا و ابوالفضلMegapic.irMegapic.ir

 عکس از جشن نوروز مهدشون:

Megapic.ir Megapic.ir Megapic.ir

اینجا وقتی روی سن رفته بود برای اجرای شعرهایی که آماده کرده بودن اشک توی چشمام جمع شده بود و واقعا منقلب بودم از اینکه اینقدر پسرم بزرگ شده که می تونه برامون برنامه ای در خور سنش اجرا کنه.حال عجیبی داشتم Megapic.ir

باز هم عکس های مهد در روزی که آرش خیلی خوابالو است: Megapic.ir Megapic.ir Megapic.ir

در حیاط مهد در هوای بهاری اسفند 88

Megapic.ir

اهواز-نوروز 89 که موفق به دیدن روی ماه لیلی جون و آقا یونای جنتلمنش شدم ولی امان از دست این وروجک من که به سختی تونستیم همین دو عکس را دو نفری ازشون بگیریم

 Megapic.ir Megapic.ir

تولد آرش در اهواز به اتفاق نوه های خانواده پدری: Megapic.ir Megapic.ir Megapic.ir

این عکس  را هم عید در آتلیه گرفتیم

 Megapic.ir

 

پی نوشت:

عکس سه نفره را حذفیدمچشمک

   + مامان سارا ; ٩:٠٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()