مامان سارا

آرش عزیزمان روز 1شنبه 28 اسفند 84، ساعت 9.35 صبح پا به گیتی نهاد و آران گلمان روز 1شنبه 17 دی 91، ساعت 9:25 شب چشم به این جهان گشود

پیری!!!

چند روز قبل که خسته و بی انرژی توی سرویس اداره نشسته بودیم و بر می گشتیم خونه و بر عکس من آرش طبق معمول پرررر انرژی و شاد، با شیطنتهاش حسابی منو اذیت میکرد.

برای اینکه آرومش کنم، بهش گفتم باشه اینقد من رو اذیت کن تا زود پیر بشمنیشخند

پرسید خوب  پیر بشی چی میشه؟سوال گفتم  پیرها باید برن پیش خدا.

بعد از این مکالمه آرامش نسبی حاصل شدچشمک

اون روز گذشت، چند روز بعدش خونه بابام بودیم و همه با هم مشغول صحبت و پسری هم در حال بازی که یه دفعه رو کرد به بابام و گفت:

میگم، بابا کورش شما که پیری پس کی دیگه می خوای بری پیش خدا تعجب

با این حرفش همه غافلگیر شدیم.

اما ماجرا به اینجا ختم نشد چرا که نیم ساعت بعدش در حال بازی با مامانم به اون هم گفت:

مامان فریبا شما هم دیگه باید بری زیر خاک!!

مامان گفت بریم پارک؟

آرشی: پااااااارک نه زیر خااااااکتعجب

دیگه نمی دونستم چی بگمخجالت، هم همه به این حرفاش می خندیدن  و  هم به قول خواهرم بافالهایی که اون شب آرش زد، دپرس شدنقهقهه

 نتیجه گیری:

بچه ها خیلی باهوش تر از اونی هستن که ما فکر میکنیم و البته از حافظه فوق العاده ای هم برخوردارن.

 

بعدا نوشتم:

یادم رفت بگم باز شب جمعه آرش جسور بازی در آورد، چه جوری؟

اینجوری:

اون شب قرار بود خاله آزاده اش و دو قلوهای شیرینش از اهواز بیان و آرش ذوق دیدن به قول خودش شنگول و منگول را بعد از یک ماه داشت. عصری دوستاش (بچه های همسایه) اومدن دنبالش که بره باهاشون بازی در عین ناباوری من (چون هیچ وقت برای توی حیاط رفتن نه نمیگه) در جوابشون گفت من نمی تونم بیام، چون امشب مهمون داریمتعجب

بعد از مدتی دوباره بچه ها اومدن سراغش و این بار باهاشون رفت ولی کمتر از 10 دقیقه برگشت با دست پر!!!

توی دستش یه لپ لپ بزرگ و یه بستنی بود.مژه

گفتم اینا چی هستنسوال

 گفت رفتم برای خودم جایزه خریدم خوب، یه بستنی هم برای تو نیشخند

هر چی بهش توضیح دادم که کارت درست نبوده، تو که رفته بودی بازی کنی، دیدم بی فایده اس و توی گوشش نمیره. تنها راهی که به ذهنم رسید اینکه به سوپری تلفن کنم و ازشون بخوام در صورتی که پسری بدون پول برای خرید رفت، بهش تذکر بدن که بدون پدر و مادرش نباید بره خرید، که البته نمی دونم تا چه حد جواب می ده متفکر

بازم نتیجه گیری:

پسرم از حالا می تونه من رو اغفال کنه!!! نباید دست کم بگیرمش و اینکه خدا به دادم برسه وقتی بزرگتر میشه.

 

 

   + مامان سارا ; ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢ مهر ۱۳۸۸
comment نظرات ()