مامان سارا

آرش عزیزمان روز 1شنبه 28 اسفند 84، ساعت 9.35 صبح پا به گیتی نهاد و آران گلمان روز 1شنبه 17 دی 91، ساعت 9:25 شب چشم به این جهان گشود

پیکاسوی نترس

هفته قبل در اداره یه نمایشگاه کتاب برقرار شده بود. به پسری قول دادم اگه صبح بیدار شد ببرمش اونجا.

صبحش با اینکه خوابالو بود بیدار شد و گفت بریم نمایشگاه گفتم باشه پس این لباساتو بپوش تا برسیم مهدکودک. توی مهد صبر کردم صبحانه اش را خورد و رفتیم دیدم ای وای نمایشگاه هنوز باز نشده که!!!

با خودم تصمیم گرفتم برای نیم ساعتی ببر مش اتاقم و بعد مجددا برگردیم نمایشگاه. نیم ساعت به علت مشغله کاری من به بیشتر از یک ساعت رسید. پسری خسته شده بود. ماژیک بهش دادم و گفتم آرشی برو روی وایت برد نقاشی بکش در این حین من تلفن داشتم و دیدم آرش از اتاقم بیرون رفت و بعد دیدم ای وااااااااااایتعجب روی دیوار نقاشی!!! کشیده. دیگه سریع رفتیم به طرف نمایشگاه و بعد از خریداری چند کتاب شعر و قصه رسوندمش مهد کودک و برگشتم اتاقم، که متوجه شدم توی این فاصله مدیرم پیکاسو بازی پسری را دیده و سریع در پی رفع و رجوعش برآمده.

همکارم تعریف میکرد آقای مدیر اول یه گلدون گل آورده جلوی اون قسمت گذاشته بعد خواسته با برچسب بپوشونه دیده جالب نمیشه، سپس اضافه کرده باید روی یه کاغذ بنویسیم "ورود کودکان ممنوع" و در نهایت مقرر شده با تاسیسات برای رنگ آمیزی مجدد آن قسمت تماس گرفته شود. خلاصه بنده خدا کلی کلافه شده بودهکلافه

فردا صبحش نمی دونستم چه جوری باهاش روبرو بشم خیلی شرمگین بودمخجالت

نتیجه گیری:تا من باشم دیگه پسر شیطونم را به اداره نبرم.چشمک

و اما فردای اون روز ، در ادامه مطالب

 


فردا عصر اون روز حدود ساعت 5 بود که آرشی داشت با من بازی می کرد. باباش هم خونه نبود و البته حواسم نبود که در خونه را قفل نکردم. خیلی احساس خستگی می کردم و یهو خوابم بردخواب اما کمتر از 10 دقیقه بعدش با صدای کوبیدن در خونه بیدار شدم که دیدم آرش با دو تا بستنی پشت در ایستاده. هنگ کرده بودمیول بهش میگم کجا بودی. جواب میده رفتم سوپر بستنی خریدم آخه دلم بستنی می خواست. گفتم چرا بی اجازه رفتی. بازم میگه خوب می خواستم بستنی بخورم دیگه!!!

بازم پرسیدم پول از کجا آوردی جواب داد خوب تو خواب بودی رفتم سوپر به آقا سیامک گفتم دو تا بستنی بده (سوپری نزدیک خونه ما است و خانواده ما را می شناسه و به حساب اینکه ما آرش را فرستادیم بهش بستنی داده بوده).

خیلی نگران بودم و هستم نگران از اینکه اینقد پسری نترسه و خدا را شکر کردم که اتفاقی براش نیفتاده و سوپر همین سمت خونه بوده و مجبور به گذشتن از عرض جاده نبوده.

نتیجه گیری دوم: تا من باشم با داشتن این پسر بلا برای یه لحظه هم نخوابم.چشمک

   + مامان سارا ; ۳:۱٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٠ شهریور ۱۳۸۸
comment نظرات ()