مامان سارا

آرش عزیزمان روز 1شنبه 28 اسفند 84، ساعت 9.35 صبح پا به گیتی نهاد و آران گلمان روز 1شنبه 17 دی 91، ساعت 9:25 شب چشم به این جهان گشود

تلفن

بازم امروز صبح دم مهد همون گریه ها و التماس های روزانه که من نرم اداره و ....

حدود یکساعت بعد از تحویل آرشی به مهد با موبایل مربی اش تماس گرفتم و با پسری صحبت کردم (نا گفته نمونه تازگی ها می تونم باهاش تلفنی حرف بزنم قبلا تا صدای من را میشنید بازم همون بی تابی ها و بی قراری ها به راه بود)

- سلام پسرم خوبی عزیزم

- سلام مامان، چرا من گریه کردم تو رفتیمتفکر

- عزیزم من باید میامدم سر کار رییسم اجازه نمی ده اونجا باشم. باید کار کنم تا بهم پول بدن

- باشه، پس وقتی من خوابیدم و بیدار شدم (منظورش خواب ظهر مهد بود) تو پولاتو بگیر و زود بیا دنبالم

- چشم مامان

- پس خدافظ برم که زود بیاییبای بای

- خدافظ عزیزم

این هم از شیرین زبونی های پسری که دل من را میبره مخصوصا وقتی که با تغییر حالت چشماش حرف میزنه خودم می خوام بخورمش

   + مامان سارا ; ٩:٤۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()