مامان سارا

آرش عزیزمان روز 1شنبه 28 اسفند 84، ساعت 9.35 صبح پا به گیتی نهاد و آران گلمان روز 1شنبه 17 دی 91، ساعت 9:25 شب چشم به این جهان گشود

تکرار صحنه های هر روزه

امروز هوای کرج بارونیه. هوای دل پسری هم بارونی بود.

الهی قربونش بشم دو روزه دوباره دم در مهد داستان گریه و اشک ریزان را داریم و التماسهای روزانه که نرو اداره یا من را هم ببر و من اون لحظات را چطور با تشویش و دل آشوبی طی میکنم خدا میدونه. وقتی دستش را میکشن و از توی دستام جدا میکنن مثل این میمونه که گوشت تنم را دارن ریش میکنننگران.

 

دیشب آرشی تلفنی با دوستش الینا حرف میزد بخشی از حرفاشون:

آرش: الینا من دیگه هادی را دوست ندارم (باباش چند روزه ماموریته) و فقط تو رو دوس دارم

الینا: نههههههه؛ اگه بابات رو دوس نداشته باشی دعوات میکنه

آرش: دعوام میکنه!!! خوب من میزنمشناراحت

الینا: نه تو نباید بابات را بزنی

آرش در حالی که اعصابش خرد شده بود و صداش داشت بالا میرفت: اصلا الان تلفنو میندازم میشکونماااااااااااا

که دیگه دیدم حسابی دلش تنگه باباشه و نمی دونه چکار کنه و تلفن را ازش گرفتم.

حتی حاضر نیست با باباش تلفنی حرف بزنه همه اش میگه دیگه دوسش ندارم. خیلی دلم براش میسوزه. این از کار باباش این هم از مامانش که شاغله و هر روز باید بزاردش مهد

   + مامان سارا ; ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()