مامان سارا

آرش عزیزمان روز 1شنبه 28 اسفند 84، ساعت 9.35 صبح پا به گیتی نهاد و آران گلمان روز 1شنبه 17 دی 91، ساعت 9:25 شب چشم به این جهان گشود

روزگار آخر سال

وای که همیشه من چقد این روزای آخر سال را دوست دارم، در حقیقت عاشق این روزا هستم چونکه همه شادن همه پر انرژی هستن همه دنبال خونه تکونی خرید چیزای نو و همه خوبی ها هستن

اینقد روزای آخر سال را دوست دارم که هیچوقت دلم نمی خواد سال نو بشه!!!تعجب

من هم در همین اثنا از فرصت استفاده کردم و آرشی را گذاشتم پیش مامان و به اتفاق دوستم رفتیم بازار، وای که چه حالی می ده با فراغ بال و کیف پرپول بری گردش علمی!!

خیلی خوش گذشت جای همه دوستان خالی کلی چیز میز برای سفره هفت سین و تولد آرش خریدم خیلی مزه داد و اما اندر احوالات مترو، با هزار بدبختی تونستیم سوار مترو بشیم اما هنوز دو ایستگاه نرفته بود (البته در دو ایستگاه قبل هم کلی می ایستاد) که اعلام کرد مترو خرابه و ما مجبور به ترک آن شدیم و اما مترو که از کنارمان رد شد دیدیم که بعلههههههه این ما خانمها هستیم که خیلی حرف گوش کنیم و آقایون محترم به روی مبارک نیاوردن و پیاده نشدن و تازه به ما هم میخندن!!!خنده

خلاصه شما مجسم کنید ما تحت چه فشاری سوار مترو شدیم و با چه بدن خرد و خمیری به خونه رسیدیم ولی در کل خیلی حال داد. البته بماند که مامانم هم خسته و کوفته بود چون باید هم از آرشی و آسیبهای احتمالی اش به دو قلوها نگهداری می کرد و هم از خود دو قلوها و هم به هر سه نوه سرویس می داد.

 

   + مامان سارا ; ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()