مامان سارا

آرش عزیزمان روز 1شنبه 28 اسفند 84، ساعت 9.35 صبح پا به گیتی نهاد و آران گلمان روز 1شنبه 17 دی 91، ساعت 9:25 شب چشم به این جهان گشود

اگر می دانستم...

اگر می دانستم...

این آخرین باری است که به خواب رفتنت را میبینم.

تو را محکم تر در آغوش میگرفتم

و دعا میکردم تا خداوند تو را برایم حفظ کند.

اگر میدانستم ...

این بار آخرین باری است که بیرون رفتنت را از این در میبینم

تو را در آغوش میگرفتم و می بوسیدم

و باردیگر صدایت میزدم

تا یک بوسه ی دیگر از تو بگیرم.

اگر میدانستم ...

این آخرین باری است که میتوتنم یک دقیقه صرف کنم

و بگویم دوستت دارم

این کار را میکردم به جای آنکه تصور کنم خودت میدانی.

اگر میدانستم ...

این آخرین باری است که با تو خواهم بود

هرگز نمی گذاشتم این فرصت از دست برود.

مطمئنا همیشه فردایی هست تا یک غفلت را جبران کنیم

و همیشه شانس دوباره ای هست

تا همه چیز را از نو بسازیم.

همیشه وقت هست تا بگوییم دوستت دارم

و مطمئنا شانسی دیگر برای آنکه بپرسم کمکی از دستم بر آید؟

اما اگر اشتبا هی کرده باشم و فقط امروز را داشته باشیم

میخوام بگویم چقدر دوستت دارم

و امیدوارم هرگز این را از یاد نبرم.

فردای هیچ کس معلوم نیست.

نه پیر. نه جوان.

و امروز ممکن است آخرین فرصتی باشد

که بتوانیم آنان را که دوست میداریم

محکم در آغوش بگیریم.

پس اگر منتظر فردا هستید

چرا امروز را از دست بدهید؟

شاید فردا هرگز از راه نرسد و حسرت آن را بخورید.

حسرت آنکه برای یک لبخند یا بوسه وقت نگذاشتید

وآنقدر سرتان شلوغ بود که

نتوانستید دیگران را به آخرین آرزوهایشان برسانید.

پس آنان را که دوست دارید امروز محکم بغل کنید

و در گوش آنها بگوئید چقدر دوستشان دارید

و چقدر برایتان عزیزند.

بگویید:معذرت میخواهم.مرا ببخش.متشکرم یا ... اشکالی ندارد

و اگر فردا هرگز از راه نرسد.

امروزحسرت هیچ چیزی را نخواهید خورد

   + مامان سارا ; ۱:۳٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()