مامان سارا

آرش عزیزمان روز 1شنبه 28 اسفند 84، ساعت 9.35 صبح پا به گیتی نهاد و آران گلمان روز 1شنبه 17 دی 91، ساعت 9:25 شب چشم به این جهان گشود

دوماهگی

سلام دوستای خوبم

پسرک من، عشق منقلب دو ماهه شد...این روزای بعد از دنیا اومدن بچه واقعا زود میگذره ها. به هادی میگم در مقایسه، دو ماه بارداری واقعا دیر میگذره اما دو ماهی که بچه پیش آدمه چقد زود میگذره.

تو این مدت مهمونای عزیزمون، بابا و مامان نازنینم اومدن پیشمون. به خاطر کمک حال ما بودن در این زمستون سخت، سختی سفر رو به جون خریدن و خونه ما رو با وجودشون گرم کردن و بعد از 20 ماه دیدنشون واقعا روحیه بخش بود برامون. آرش که تا چند دقیقه زبونش بند اومده بود و نمیتونست حرف بزنه...

من از وقتی مامان اومده در استراحت کاااامل هستم و مامان مهربونم همه کارهای خونه رو به تنهایی انجام میده و تازه آران داری هم میکنه به آرش هم سرویس میده و من فقط روی مبل نشستم و نظاره میکنمچشمک

آرش چند روز اول هی مامانم رو خاله خطاب میکرد! دلم براش میسوخت که تو این مدت فقط چند تا دوستامون بودن که اونها رو خاله صدا میکرد اصلا روی زبونش اسم دیگه ای نمیچرخید!

خبر مهم دیگه ختنه پسملک هست که در 48 روزگیش انجام شد، به روش کامگو! که من برحسب تجربه، روش حلقه رو بیشتر قبول دارم زبان بماند که آران به ایکی ثانیه با پاش زد و باند آنتی بیوتیکی رو که قرار بود دو روز بماند رو انداخت و آرش یه لحظه چشمش افتاد به داداشش و فکر کرد که عضو مربوطه کنده شده و خلاصه این وسط اشک و گریه و زاری های آرش برای ....برادرش رو هم داشتیم و رفتم بغلش کردم و براش توضیح دادم تا یه کم قانع شده اما تا چند روز غصه دار به آران نیگا میکرد و هی میگفت ش....لت رو چی کردنزبان

فردا هم باید فسقل خان رو ببرم واکسن دوماهگیش رو بزنه. خدا کنه زیاد عوارض نداشته باشه.

دیشب برای اولین بار از وبلاگم استفاده کردم. یعنی بعد از این چند سالی که دارم مینویسم، این آرشیو به دردم خورد. حالا چه استفاده ای؟ براتون میگم:

آرش گیر داده بود از بچگی هاش تعریف کنم -اینم نوعی رقابتِ با برادر کوچیکش- خلاصه هی گفتم و گفتم و دیگه چیزی یادم نمی اومد و اونم اصرار که بازم بگو....یهو گفتم بزار برات از روی وبلاگ بخونم و چقد هم بهش مزه داد و اما بعد از خوندن خاطرات اون پستی که درباره سفرش به اهواز بود که من دلشوره داشتم که چرا  پروازش نرسیده، زد زیر گریه...میگفت که بخاطر ناراحتی من ناراحتِ....الهی من قربون اون دل کوچیکت بشمبغل

در کل روابط برادری خوب برقراره. البته بماند که لحظه ای نمیزاره آران بخوابه. تا از مدرسه میرسه و میبینه آران خوابه اولین اقدامش بیدار کردن داداشیه و آران هم یه علت کامل نشدن خوابش گریه رو سر میده و بدخلقیای آران شروع میشه! و این هفته که تعطیلی مدرسه آرشِ، آران خیلی کمتر فرصت خوابیدن داره، مگر اینکه مامان و بابام دست بکار بشن و آرش رو به نوعی سرگرم کنننیشخند

از دیگر اتفاقات یک ماه گذشته؛ روز ولنتاین بود که برای پسری ها جشن مختصر گرفتم و آرش هم شکلات و کارت خرید برای معلمش هدیه برد.

و مهمتر از همه، نهمین سالگرد ازدواجمون در روز سپندارمزگان بودقلب

حالا اگه وقت و حوصله اش رو دارین میتونین جهت دیدن عکسا به ادامه مطلب مراجعه کنیدچشمک


آران 40 روزه

وقتی به آرش حس نقاش بودن دست میده

آرش در حال خوندن درساش با داداشی!

ولنتاین

برادرانه

استقبال روز سن پاتریک

در خواب ناز

دو ماهگی آران

این کلاه ها رو هم که یادتونهچشمک

 

شاد باشین و خندون عزیزان

 

   + مامان سارا ; ٧:٠۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۱
comment نظرات ()