مامان سارا

آرش عزیزمان روز 1شنبه 28 اسفند 84، ساعت 9.35 صبح پا به گیتی نهاد و آران گلمان روز 1شنبه 17 دی 91، ساعت 9:25 شب چشم به این جهان گشود

مادری دوباره

سلام به همه

همونجور که خیلی هاتون متوجه شدین من دوباره مادر شدم...هورا

پسرکم سالم و صحیح به جمع خانواده 3 نفره مان پیوست و همه مون رو غرق در شادی کرد.قلب

آران عزیزمان روز یکشنبه ششم ژانویه ساعت 12:55 ظهر مطابق با یکشنبه 17 دی ساعت 9:25 شب چشم به جهان گشود.

پسرکم برایت دنیا دنیا سلامت، آرامش و شادی رو آرزومندم، امیدوارم من و بابا هادی بتونیم زمینه های سعادت و خوشبختی رو برای تو و آرش عزیزمان فراهم کنیم.

از همه عزیزانی که در این مدت لحظه به لحظه همراه و همیار من بودن کمال سپاس رو دارم، امیدوارم بتونم ذره ای از محبتهاشون رو جبران کنم و روزی من براشون انرژی های + حواله کنم ماچ 

پیشاپیش از طولانی بودن ادامه مطلب عذر میخوامچشمک

 


در ادامه مطلب میخوام خاطره این زایمانم رو هم بنویسم که مطمئنم همیشه از خوندنش حس خوبی بهم دست خواهد داد.

قبلا گفته بودم که علی رغم میل باطنی ام یا توجه به ریسکی که در زایمان طبیعی برای من بود روش سزارین رو انتخاب کردم، و قرار بود پسرک 2 ژانویه (13 دی) به دنیا بیاد تا اینکه 10 روز قبل از تاریخ مقرر در یکی مراجعاتم به دکتر، دکتر گفت شرایطتت طوری شده که ممکنه بتونی زایمان طبیعی هم داشته باشی و چنانچه مایلی میتونی با بیمارستان تماس بگیری و تاریخ سزارین رو عقب بندازی و به خودت این شانس رو بدی، من هم بعد از مشورت با همسری، تاریخ عمل رو به 11 ژانویه (22 دی) موکول کردم.

روز جمعه 4 ژانویه آخرین وقت ملاقاتم با دکتر بود، ایشون هم در بررسی های به عمل آمده نظرشون این بود تا دو روز دیگر بچه به دنیا خواهد آمد.

 از روز شنبه دردها شروع شدن اما نه به صورت منظم و شوهای زایمان رو هم میدیدم، تا عصر هی تایم میگرفتم و مثلا بعد چند انقباض با فاصله نیم ساعت بعدی میشد 1 ساعت بعد، من مونده بودم واقعا زایمان نزدیکه یا نه...

آرش رو هم باید میبردیم خونه یکی از دوستای خوبم و دودل بودم که ببریمش یا نه..اگه ببریم و اصلا زایمانی درکار نباشه چی...خلاصه حدود 12 شب بود که دردها منظم میشد و فاصله ها کمتر، آرش رو آماده کردیم راهی بشه که شروع کرد به گریه کردن که منم میخوام با شما بیام بیمارستان. تو رو خدا من رو ببرین و دل من سخت از تنهایی مان گرفته بوددل شکسته اما چاره ای نبود، آرش باید امشب رو پیش خاله ترانه مهربون میگذروند. بالاخره بعد از اینکه بابا هادی چند تا داستان برای پسر خوند اون رضایت داد بره، که البته اونجا هم باز هم گریه رو سر داده بوده که من رو هم ببرید بیمارستانناراحت

حدود 2 شب شده بود و انقباضات 15 دقیقه ای...تصمیم به رفتن گرفتیم و به تاکسی که زنگ زدیم دردهایم هر 10 دقیقه بود. ساعت 2:40 در تاکسی بودیم اما دردها شده بودن هر 5 دقیقه، کمتر از 10 دقیقه بعد در بیمارستان بودیم و پذیرش شدیم و اتاق بهم دادن و در این وقت دردها هر 2 دقیقه یکبار شده بود.

درخواست اپیدورال کردم، بعد از معاینه و بررسی ساعت 5 اپیدوارل گرفتم که مثل آبی بود روی آتش....

البته سمت چپ بدنم بی حس کامل نبود اما خوب خیلی از شرایط راضی بودم...دوباره سرحال شده بودم و حرف میزدم... حدود 6.5 صبح دکتر سوراخی در کیسه آب ایجاد کرد تا به روند زایمان کمک کنه....تا ساعت 10 صبح به همین منوال گذشت و پرستارها مدام در رفت و آمد بودن و گفتن روند زایمان کند شده و انقباضات شده هر 5 دقیقه به همین منظور آمپول فشار رو تزریق کردن ولی با تزریق اون من انقباضات رو خصوصا در سمت چپ خوب حس میکردم و وقتی بهشون گفتم دوز اپیدورال رو زیاد کردن اما تاثیری بر من نداشت، که گفتن در پاره ای موارد اپیدورال بی تاثیره خصوصا در مورد سزارینی ها...آی دوباره سخیتی شروع شد، جای بخیه های سزارینم روانیم میکرد نگران

خلاصه که تا 12 ظهر این شرایط ادامه داشت که بعد از معاینه مشخص شد جایگاه بچه خوبه و میتونم شروع به پوش دادن کنم، این وقت دیگه وارد فاز سوم زایمان شده بودم و باید با هر انقباض، نفسم رو حبس میکردم و با تمام قوا پوش میدادم،در هر انقباض سه بار این کار رو میکردم و هر بار طولانی تر.

در این مدت 6 نفر به جز من و هادی در اتاق بودن و من رو مورد تشویق قرار میدادن.من هم تمرکزم روی پوش دادن بود...

بعد از نیم ساعت به من گفتن باید بهت یه چیزی بگیم......ضربان قلب بچه داره افت میکنه زایمان رو باید خاتمه بدیم، دو راه داریم:
یا فورسپس یا بری سزارین بشی
من هنگ کرده بودم تعجب
باورم نمیشد بعد از این همه بازم برم سزارین بشم....خلاصه در اون لحظات سخت، تصمیم به انتخاب فورسپس گرفتم...

بعد از چند دقیقه صدای گریه پسرک که هنوز کامل خارج نشده بود همه اتاق رو پر کرد و همزمان با اون صدای گریه من بود که رو به آسمون بود...گریه ای از سر شوق و شادی و اینکه خدا من رو لایق مادری دوباره و تجربه حس شیرین این زایمان کرده، پسر رو همونجور گذاشتن روی تن من، یک پسر سیاه و خونی! و از هادی خواستن که بند ناف رو ببره.

اون لحظه زیبا ساعت 12:56 ظهر بود.

در همون حین گریه گفتم که میخوام به بچه ام شیر بدم، پرستار گفت صبر کن، میبریم تمیزش کنیم، وزنش کنیم میاریمش برات. بالاخره ساعت 1:30 تونستم به پسرکم اولین شیرش رو بدم و پسرک حدود یک ساعتی از شیره جان مادرش نوشید.

حدود ساعت 3 به اتاق انتقالم دادن و در اونجا واقعا رسیدگیشون خوب بود، اما من متاسفانه دچاره عارضه های زایمان شده بودم که هنوز هم باهاشون درگیرم.

منی که زایمان طبیعی رو انتخاب کرده بودم که زود سرپا بشم از یه سزارینی دولا تر راه میرفتم، تو تخت بی کمک نمیتونستم تکون بخورم.
همسر مهربانم،هادی عزیزم، عین سه روز همه کارام رو میکرد و البته هنوز هم بیشتر کارای من و پسران به عهده اشه.

شب اول هم فکر میکنم تا پای مرگ رفتم! 
حدود 1 صبح برای دستشویی رفتن بلند شدم از دستشویی اومدم بیرون همه بدنم شروع کرد تکونای شدید و فکم به هم میخورد عین لرز کردن، هادی تماس گرفت پرستار اومد فشارم 8 روی 4 بود، کمی گذشت خوب شدم،  دوباره حدود 3 رفتم دستشویی اینبار در دستشویی همونجور شدم من رو به سختی آوردن روی تخت، فشارم پایین بود، قند خونم رو گرفتن، 32 بود!
هول شدن دویدن یه چیزایی بهم تزریق کردن، کره و مربا هم آوردن به خوردم دادن.
خلاصه کلی بهم گفتن باید بخوری والا میمیری!تعجب

آرش خونه دوستام بود...دلم پیشش بود..اونم دلتنگ شده بود 

یه بار روز اول 10 دقیقه دوست خوبم مرجان عزیزم آرش رو برای دیدن من و داداشش آورد. بچه رو دید خیلی حس بزرگ شدن رو در آرش دیدمقلب

در این دو روزی که بیمارستان بودم دوستای خیلی خوبم من رو حسابی شرمنده کردن. ازتون ممنونم ندای گلم، آزاده مهربونم؛ مرجان عزیزم؛ ترانه دوست داشتنی و مریم خوبم. امیدوارم بتونم تلافی محبتهای همه شما عزیزان رو بکنمبغل

رابطه آرش با داداشش هم به نسبت خوبه. البته من یه بار سوتی دادمزبان و به پسرک یه عزیزم ناقابل گفتم که به نظر آرش بسی عظیم اومد؛ دفعه بعد در پی رفع اون براومدم و وقتی پسرک در حال سمنونی زدن بود گفتم که ساکت باش سرم رفت, بازم آرش دلش برای داداشیش سوخت و گفت نهههه دیگه اینجوری باهاش حرف نزنیا، خلاصه موندم که چه روشی رو پیش رو بگیرم که درست باشهچشمک

وقتایی که آرش خونه اس و پسرک خوابه، مدام میخواد آران رو بچلونه و به هر نحوی بیدارش کنه، اما امان از وقتی که گریه پسرک بلند میشه، آرش دستاش رو میزاره روی گوشاش و میگه مامان تو رو خدا بیا بهش شیر بده؛ من سرم رفتنیشخند

در آخر بازم میگم که با همه سختیهای بسیاری که این زایمان برام داشت و حتی دوران نقاهتش برای من به مراتب سخت تر از زایمان اولم بود اما باز هم بهترین و زیباترین تجربه عمرم بود، امیدوارم خدای مهربون لذت مادری رو همه به اونهایی که دلشون میخواد، بچشونه و همه بچه ها رو برای پدر و مادرهاشون سالم حفظ کنه.

 

اتاق زایمانم آپلود عکس رایگان من و پسرک یک ساعته ام آپلود عکس رایگان پسری 4 ساعته آپلود عکس رایگان آرانم در 8 امین ساعت تولدش آپلود عکس رایگان برادران در روز اول با هم بودن در خانه آپلود عکس رایگان آرش و تلاشش برای ساکت کردن داداشی آپلود عکس رایگان

آرش تازه از مدرسه برگشته و ذوقش برای بغل کردن برادر کوچولوش آپلود عکس رایگان

انتظار آرش برای بیدار شدن پسرک آپلود عکس رایگان

داداشی ها لالا آپلود عکس رایگان

   + مامان سارا ; ٥:٥٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۱
comment نظرات ()