مامان سارا

آرش عزیزمان روز 1شنبه 28 اسفند 84، ساعت 9.35 صبح پا به گیتی نهاد و آران گلمان روز 1شنبه 17 دی 91، ساعت 9:25 شب چشم به این جهان گشود

رونمایی

سلام دوستای گل، بستگان عزیز (که عموما خواننده خاموشینچشمک)

از همین تریبون رسما اعلام میکنم که کنجد ما همونجور که مامانش حس میکردمژه و خلاف پیش بینی اکثریتزبان یک عدد پسر کوچولوی خواستنی و سالمهقلب که قراره حوالی سال نو میلادی دنیا بیاد و ما رو کلی ذوق زده کنهبغل

اصولا بچه هام یه جورایی عیدی واقعی هستن اون از آرش که شب نوروز دنیا اومد اینم از این که همون حوالی سال نو میاد و خونه ما رو نورانی میکنه. فدای هر دوشون بشم منقلب

یه نکته دیگه که برای خودم خیلی جالبه اینکه جواب تست بارداری ام رو هر دو بار 5.5 گرفتم که برای آرش طبق تقویم شمسی بود و کنجد میلادی.چشمک

خدا را شکر حال کنجدی خوبه و الان در هفته 21 هستش، ننه اش به قربونشنیشخند، مامان به همراه بابا و آرش رفته بودن برای دیدنش و مامان سارا شرط رو برای جنسیت نی نی بردچشمک، البته قیافه آرش کلی خوشحال بود و میگفت آخ جون ما شدیم سه تا و اون وقت قیافه من دیدنی بودسبز.

 با اینکه همیشه شعارم این بود که بچه هم جنس خیلی بهتره و همه حسم هم میگفت کنجد پسره، بعد از اون خوشحالی اولیه، یه لحظه دلم خواست که دختر میبودمژه، و یاد اون همه لباس دخترونه ای که در توهم دختر بودن-اینقد که بقیه گفته بودن- خریده بودم، افتادمنیشخند

در اینجا باید بگم که با بی کلگی که مامان سارا! هفته قبلش انجام دادسوال خبر سلامتیش خیلی خوشحال کننده بود.

 ماجرای کار ا ح م ق ا ن ه من هم این بود:

اول بگم امادگی شنیدن هر گونه انتقادی را دارم و کلا هر چی در این رابطه بگین حق دارینمژه

به همراه دختر دوستم که تین ایجره و آرش رفتیم شهربازی، اون دو تا کلی بازی سوار شدن و من فقط چرخ و فلک رو همراهی کردم

بالاخره اومدیم تو صف کشتی ایستادیم و نوشته بود برای باردارها ممنوع!

دختر دوستم میگفت نه اون وسطاش ترس نداره و بعید میدونم مشکلی باشه و خلاصه منم نگفتم که نه، اما تو دلم این بود که نوبتمون شد بگم دوتایی برن، خلاصه کلی آدم جلوی ما بود جوری که شاید 4 بار بعد نوبتمون میشد که اعلام کرد یه گروه سه نفره میخوام دختر دوستم هم دستش رو برد بالا و من که انگار اون لحظه مغزم هنگ بود یا زبونم لال! نگفتم نه نمیامتعجب رفتیم سوار شدیم اونجا بهش گفتم راستش اصلا تصمیم نداشتم بیام!!

کشتی شروع کرد به بالا رفتن و با شتاب به جای اول برگشتن و شکم من هم عین سنگ شد، درد گرفت و من فقط شکمم رو گرفته بودم و جیغ میزدم و هر آن منتظر وقوع حادثه ای بودم...نگران

بعد از چند بار بالا و پایین شدن، خودم رو رها کردم و  روی صندلی ولو شدم و سرم رو دادم عقب با چشمای بسته و زیر لب صلوات میفرستادم که دیدم آرش زده زیر گریه. بچه فک کرده بود من بیهوش شدم!!! (الهی مامان فدات بشه که اینقده ترسوندمتماچ)

اومدیم پایین قسمت پایین شکمم درد میکرد و تهوع زیادی داشتم. برگشتیم خونه. تو مترو گلاب به روتون..... مردم تا رسیدم خونه. خلاصه دراز کشیدم کلی سنکجبین به خاطر شیرینیش، خوردم و حدود 1 ساعت با همسر منتظر شدیم تا بالاخره یه تکون خورد و خیالمون کمی راحت شد و من میون گریه هام میخندیدم.

اون ساعتهایی که گذشته بودن خیلی خیلی بد بود، خودم رو خیلی مقصر میدونستم. با گریه من آرش هم همینجور اشک میریخت و بوسم میکرد. قربون پسر دل رحمم بشمبغل

البته در اون زمانی که منتظر تکون کنجد بودیم، آرش هم نگران بود و هی راهکار میداد مثلا با کنجد حرف میزد یا نوازش میکرد یا میگفت مامان سرفه کن تا تکون بخورهماچ

بعد از اون یکی از دوستای پزشکم گفت تا یک هفته احتمال هر چیزی هست و باید استراحت کنی.

خدا رو شکر یک هفته اش گذشت و در سونو هم همه چی خوب بود.

خدایا خیلی خیلی ممنونم ازتفرشته

البته اینم بگم که سه شنبه قبل هم نوبت ویزیت ماهانه داشتم، بعد از اینکه دکتر صدای قلب کنجد رو گذاشت -آرش هم باهام بود و ذوق کرده بود- گفت همه چی خوبه، من با ترس و لرز از دعوای احتمالی ماجرای شهربازی رو تعریف کردم، اما اینقد برخوردش عادی و ریلکس بود که فکم افتاد رو زمینتعجب

و گفت نه مشکلی نیست فقط دیگه شهربازی رو بزار برای بعد از زایمان

وقتی دیدم نه بابا انگار تو باغ نیست چشمک گفتم این حالت و داشتم و اون گفت نه نگران نباش اون از استرس خودت بوده

دوباره گفتم آخه من فکر کردم بچه مرده! گفت مگه به این آسونیاس!

خلاصه از هر بابت اطمینان خاطر رو داده بود اما واقعا تو کف برخوردش بودم چون حتم دارم دکتر ایرانی بود یه چیزی بهم میگفتزبان

در مورد وضعیت خوابیدن هم گفت تا هر وقت برای خودت راحته حتی روی شکم هم میتونی بخوابی، چیزی که همه تو ایران میگن غدقن -یا قدغن؟-

در آخر هم دکترم به من گفت چون زایمان قبلی شما سزارین بوده این بار مدل زایمان به خواست شما است و من گفتم طبیعی میخوام. میخوام یه بار دیگه شانسم رو امتحان کنم. گفت باشه اما باید بگم در یک درصد موارد که ما اصلا نمیدونیم کیا هستن و چرا، ممکنه بخیه هات باز بشه و خونریزی کنی و خون زیادی از دست بدی که برای سلامت خودت و جنین اصلا خوب نیست. من با اینکه قبلا این رو شنیده بودم از نمیدونم چرا چشمام گرد شد و گفتم یعنی پیشنهاد نمیدین گفت نه این رو نمیگم اما باید بدونی ممکنه همچین چیزی باشه بعدم یه برگه به من داد گفت برو بخون دفعه بعد درباره اش با هم حرف میزنیم. برگه رو نگاه کردم دیدم صفحه دومش یه فرمه که من باید بنویسم همه عواقب این کار رو میپذیرم و دکترم به من آگاهی داده و زایمان طبیعی رو خودم خواستم و همه مسئولیتهاش رو به عهده میگیرم. از اون وقت یه مقدار فکرم مشغوله که چی کنم؟! از شما خوانندگان دوست داشتنی ام هم ممنون میشم نظرتون رو در این مورد برام بنویسین.

و اما این روزهای ما:

روزهای ماه رمضان من که به تهیه افطاری و خوشمزه های ماه رمضون به اسم همسر به کام خودم گذشت.

تو این مدت آش رشته، حلیم، شله زرد، فرنی، حلوا، رنگینک، بامیه، گوش فیل و نون بربری درست کردم، به خودم که کلی مزه داد چشمک

من خیلی بهترم و همچتین واریس پاهام با استفاده کوتاه مدت از جوراب مخصوصش خیلی بهتره.

کنجد تکوناش بیشتره خصوصا وقت استراحت مامانش، مدلشون مثل سابق ضربه ایه اما قویتر، آرش هم دقیقا همین مدلی بود. گاهی اوقات هم مدل شیرجه زدن داره! یهو زیر دستم خالی میشه. خلاصه که عاشق تکونای جنین در دوران بارداریمقلبف به نظزم یکی از بهترین لحظات بارداریه.

خودم رو با بافتنی و قلاب بافی دارم سرگرم میکنم. آرش وقتی میلهای بافتنی رو دید گفت واااای مامان از اینا که زنای قدیم داشتن. میگم آخه تو از کجا میدونی که قدیمیا بیشتر از اینا داشتن. میگه آخه تو کتابا عکسش رو دیدمنیشخند

آرش هم با کمپ مشغول بود و 8 هفته مداوم رو میرفت کمپ (به جز هفته ای یک تا دو روز که از شبش بهش حس این دست میداد که فردا مریضهنیشخند) و هفته 9 که هفته قبل بود رو خودم نذاشتم بره که یه کم خونه باشه آخه از دو روز دیگه مدرسه اش شروع میشه و پرنس خونه ما کلاس اولی میشه.قلب

همیشه دوست داشتم کلاس اولش یه روز خاص باشه و به همراه مامانم و بابام از زیر قرآن ردش کنیم و تا مدرسه همراهش باشیم، البته اونجور که من دلم میخواد نمیشه اما سعی میکنم که روزی خاص براش باشه

 یه موردی که درباره آرش یه مقدار نگرانم میکنه اینه که نمیدونم چرا پیش خودش فکر میکنه با اومدن کنجد ما خیلی پولدار میشیمچشمک، جوری که میتونیم خونه حیاط دار چند خوابه با استخر بیرونی و ماشین شاسی بلند بخریم. این رو مرتب تو حرفاش تکرار میکنه و هر بار من میگم نه مامان ممکنه خیلی بیش از اون طول بکشه یا به شوخی میگم مگه من میخوام پول به دنیا بیارم یا مگه نی نی پول تو دستاش داره، اونم میخنده و باز نظر خودش رو تکرار میکنه، نگرانی من هم بابت سرخورده شدنشه که میتونه به علت برآورده نشدن آرزوهاش! ایجاد بشه. کسی نظری داره؟

اینم بگم که آرش حسابی وکیل وصیه کنجده و کل مجلاتی که وسایل بچه میفروشن رو ورق میزنه و وسیله ها رو اعم از ضروری و غیرضروری انتخاب میکنه تیک میزنه که بخریم. وقتی هم بگم مامان این لازم نیست یا حالا ببینیم چی میشه، با اخم نیگام میکنه میگه نه! باید بخری براش، به هادی میگم هنوز نیومده مدافع حقوق هم دارهچشمک که البته واقعا امیدوارم بعد به عنوان رقیب بهش نگاه نکنه.

خوب روده درازی رو تمومش کنم که الانه صداتون در بیاد بگین هی آپ نمیکنه وقتی هم آپ میکنه ما چشم درد میگیریم اینقد که باید بخونیمچشمک

پی نوشت:

1- از همه دوستانی که اسمشون رو از لیست دوستای فیس بوکم حذف کردم عذرخواهی میکنم، این تغییرات بنا به دلایل شخصی بوده و هیچ مشکلی با هیچ کدوم از عزیزان ندارم.

2- از اسمهای پیشنهادی شما به شدت استقبال میشود. لطفا اسامی دارای این شرایط باشند: ایرانی (اگه ممکنه معنی اش رو هم بنویسین)، کوتاه و حروف "ر" و "ه" نداشته باشن. ممنون

3- در مورد دو موضوع بالا (سزارین یا طبیعی و پولدار شدن ما!!) هم لطفا نظر یادتون نره

 

اینم دو تا عکس از گل پسرامقلب

داداش بزرگه، در چرخ و فلک  و داداش کوچیکه در دل مامان

آپلود سنتر عکس رایگان

آپلود سنتر عکس رایگان

دوستون دارم؛ شاد باشین و سلامتقلب

   + مامان سارا ; ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٦ شهریور ۱۳٩۱
comment نظرات ()