مامان سارا

آرش عزیزمان روز 1شنبه 28 اسفند 84، ساعت 9.35 صبح پا به گیتی نهاد و آران گلمان روز 1شنبه 17 دی 91، ساعت 9:25 شب چشم به این جهان گشود

کنجدنامه

قصه از کجا شروع شد...

از یه پسر که به خواسته اش رسیده و خوشحاله. اون پسر هم کسی نیست جز آرش و خواسته هم چیزی نیست مگر، داشتن همبازیچشمک

بللللللله و اینگونه شد که ما کنجد دار شدیم. البته هنوز رسما که خیلی مونده ولی فعلا به صورت نی نی درون مژه 

و اما آرش، اولین بار عکس سونو رو دادم دستش و گفتم بگو چیه؟ نیگاش کرد و گفت این چیه چه عجیبه. تو آبه انگار و گفتم: آفرین ،حالا بگو چیه  گفت: زیردریایینیشخند و من عینک

خلاصه با کلی راهنمایی کشف!! کرد که این عکس کنجده و دیگه شادی پسر توصیف شدنی نیست. هی عکس رو میبوسید و هی شکم من رو. میگفت اینقد که من دعا کردم و از خدا خواستم بهت یه نی نی بده و اونم داد.( الهی مامان فدای تو بشهبغل)

تا چند روزی برنامه سلام نی نی و خدافظ و صبح به خیر و شب به خیر و شعر خوانی! برای نی نی به راه بود و بازار بوسه داغزبان البته هنوزم ادامه داره ها اما نه به شدت قبل، حالا اینا که مهم نیست، مهم وقتیه که کنجد میاد ببینیم چقد بساط عشقولانه بازی به راهه. من که اصلا خوش بین نیستمشیطان

  و اما این کنجد ما تا میتونه مامان ساراش رو اذیت میکنهناراحت جوری که مامان فعال و اکتیو دیروز شده یه مامان خسته و همیشه مریض و رنگ پریده. در اینجا لازمه از زحماته بابایی کمال تشکر رو داشته باشم که یک ماه و اندی که بنده همه اش تو تخت بودم تمام کارای خونه و آرش با اون بودقلب

آرش هم که با خیالات بچگانه خودش کنجد رو به تصویر میکشه. اوایل میگفت چون من پسرم و همه اسباب بازیام پسرونه پس اونم باید پسر باشه که بتونیم بازی جنگی بکنیم، چند روزگذشت و نظرش عوض شد و گفت چون من پسرم خوبه یه دخترم هم داشته باشیم. اما وقتی براش توضیح دادم این ما نیستیم که معلوم بکنیم بچه چیه، قانع شده و حالا هم هر کی ازش بپرسه چی دوس داری باشه میگه ما که نمیدونیم هر چی خدا داد، هر کدومش باشهبغل

 یه چیز جالب (البته به نظر مامان سوسکهزبان)، آرش اصلا کلمه آجی یا آبجی رو نشنیده بود همون روزای اول یکی از دوستام بهش گفته بود مامانت می خواد برات آجی بیاره و اونم فکر کرده بود یعنی نی نی، به بقیه میرسید میگفت مامانم میخواد برام یه آجی بیاره که پسرهخنده

و دیگه اندر حکایت آرش و کنجد:

آرش به این نتیجه رسیده هر خانمی که هر جا داره بالا میاره قطعا باردارهنیشخند

روزایی که حال من بهتر شده بود یه روز به من گفت: مامان چرا دیگه کم بالا میاری؟

- مگه بده؟ خوب دارم بهتر میشم

- نه بد نیست اما من میترسم

- از چی؟

- شاید نی نی مرده باشه که تو خوب شدی

نمیتونم حس اون لحظه ام رو توصیف کنم. میخواستم بچلونمش با این عقل کوچیکش نشسته مسائل رو به هم ربط دادهبغل

 و البته هزاران سوال درباره اختیاراتش به عنوان برادر بزرگتر و مقایسه خودش با بقیه. مثلا میپرسه من میتونم بغلش کنم بوسش کنم بخوابونمش ....، بقیه هم میتونن این کارا رو انجام بدننیشخند

 گل پسر من این روزا کلی هوام رو داره و سعی میکنه کمکم کنه تا مامان ساراش کمتر خسته بشه و نی نی تپل! دنیا بیارهماچ

یه روز میگه مامان میشه غذاهای خیلی چرب بخوری. وقتی  علت رو جویا میشم میگه آخه میخوام نی نی هم از اون غذاها بخوره تا وقتی دنیا میاد چاق باشه. آخه من بچه های تپل رو خیلی بیشتر دوست دارممژه

وقتی سوار اتوبوس و مترو میشیم اول جا به من میده چون مامانش نی نی دارهلبخند

به من میگه مامان میشه وقتی نی نی دنیا اومد به من اجازه بدی یه روز بمونم خونه و مدرسه نرم و باهاش بازی کنم. بهش گفتم باشه میتونی بمونی البته اگه بچه خوبی باشه خیلی زود یا خیلی دیر دنیا نیاد تو تعطیلات کریسمسه و تو خونه ای و خلاصه کلی شاد شدچشمک  

هر از چند روزی هم درباره سایز کنونی کنجد میپرسه و مثلا الان هر کس ازش درباره کنجد میپرسه میگه اندازه یه لیمو ترشه الان و در ادامه توضیح میده نه لیموترشای ایران که کوچیکن، اندازه لیموترشای اینجامژه

و اما من:

الان کمی بهترم. برخی دوستان میدونستن و جویای احوال بودن و برخی هم از کامنتای پست قبل متوجه شده بودن و محبتشون رو ابراز کرده بودن که از همه ممنونم.

دو هفته ای میشه که دیگه سر کار نمیرم.

آرش تقریبا هر روز کمپ می ره و من میرم دنبالش. 

پیدا کردن دکتر هم اینجا سختیهای خاص خودش رو داره و اصلا به راحتی ایران نیست. خلاصه خون به جگر شدیم تا دکتر پیدا کردم اونم اون سر شهرناراحت

 دکترای اینجا هم که ریلکس (یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید) هر چی میگی میگن طبیعیه. یه بار که از شدت درد رفتم اورژانس بعد از 6 ساعت معطلی! و یه معاینه عادی گفتن برو خونه بدتر شدی بیاتعجب. یعنی اگه ایران بودم یه شب بستری میکردن اقلا.والااا

 متاسفانه علائم واریس در پاهام مشاهده شده چیزی که در بارداری قبلی تجربه اش را نداشتم. حالا باید جوراب واریس بپوشم، اونم تو این گرماناراحت

و اولین اعلام وجود رسمی کنجدی: جمعه 16 تیر (ساعت 11:30 صبح 6 جولای-اولین روز هفته 14) در حالیکه روی شکم دراز کشیده بودم و طبق معمول در نت بودم، خیلی محترمانهقلب سه ضربه به مامان سارا زد و به این طریق اعلام کرد: مامانی انگار من رو یادت رفته ها جام تنگ شد اینجور خوابیدیبغل 

   + مامان سارا ; ۱:۳٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()