از هر دری سخنی (مصور ;) )
سلامی به گرمی نوشیدن چای داغ در زیر بارش برف
اول از همه بگم که کلی تایپ کرده بودم(ده روز قبل) اما امان از این پرشین بلاگ که همه رو قورت داد.
در واقع این اولی باری بود که بدون تایپ در ورد مستقیم در پرشین بلاگ تایپ کردم که اینجوری شد.
منم با این ذهن قاطی پاتی (شایدم پاطی!) اصلا نمیدونستم از چی میخوام بنویسم اما شروع کرده بودم به تایپ و دوباره باید اون پروسه رو از نو شروع کنم.
راستی، یه مدتی هم هست پرشین بلاگ مرتب قطع میشه و گاهی برای ارسال یه نظر شده که 10 بار تلاش کردم.
وقتی نمیدونم چی بنویسم حالا چرا اصرار دارم آپ کنم
دلیل اصلیش برخی مهربونایی هستن که جویای حال و احوال ما هستن و میپرسن چرا آپ نمیکنی
و دلیل بعدیشم اینکه دوست دارم حداقل ماهی یه بار آپ کنم (که به جای ماهی یه بار داره چهل روزی یه بار میشه)
با این مقدمه امیدوارم از خوندن مطالب نه چندان جذاب این پست خسته نشین
![]()
اول از همه تولد همه دوستای مهربون بهمن ماهی ها ام رو تبریک میگم
و خصوصا به خواهر عزیزم آزاده که همین امروز تولدشه
و تولد جوجه های دوست داشتنی اش
هم اول این ماه بود و چه بد که دور هم نبودیم.
خوب بریم که داشته باشیم روزنگار سارا و خانواده شمعدانی اش رو
کلاس فرانسه من تموم شد
اما نه اینکه الان چیزی بلد باشم ها نه، از این خبرها هم نیست (در مورد من) به نسبت خودم بهتر شدم اما با اینکه ترم آوانسه رو تموم کردم اما واقعیت در حد اینتقمدیت هستم.
************
روز آخر کلاس هم همه دور هم در رستوران جمع شدیم و کلی خوش گذشت و به هم قول دادیم یک تا دو ماهی یکبار دور هم جمع بشیم (اون چند تایی که خیلی با هم صمیمی هستیم). تا یادم نرفته بگم که بعد از رستوران رفتیم شکلات فوندو خوردیم که عاااالی بود
و من بعدش تو خونه درستش کردم آسون و راحت.
(طرز تهیه برای اونهایی که دوست دارن: شکلات مورد نظر (تلخ- شیری- سفید) رو به روش بن ماری ذوب کنید و کمی به اون شیر اضافه کنین تا زیاد غلیط نباشه. بعد همه نوع میوه رو خورد کنین و هر قطعه رو اول در شکلات زده و میل کنین و حالش رو ببرید "به نظرم برای روز سپندارمزگان میتونه یه ایده باشه"
، اینم بگم که میوه هایی که کمی ترش هستن مثل سیب سبز با شکلات سفید ترکیب معرکه ای میدن)
************
برای کار به هر جا بگین سر زدم اما متاسفانه هنوز هیچ، اما بالاخره میشه فقط امیدوارم به زودی، بعضی ها هم پیشنهاد تغییر استان رو به من میدن. باید ببینیم چی میشه.
به چند موسسه دولتی که در سرچ کار کمک میدن سر زدم بعضی هاشون که به درد نمیخورن بعضی هاشونم به نسبت خوبن و راهنمایی های خوبی میدن. امیدوارم نتیجه داشته باشه.
میخوام کلاسهای پارت تایم فرانسه رو ادامه بدم و یه دوره سه هفته ای برای چگونگی نوشتن رزومه و جستجوی کار و از این چیزا برم.
************
خیلی پشیمونم
که در یک اقدام عجولانه روز امتحان کالج، تلفنی اون رو کنسل کردم وگرنه شاید الان دوره ام رو شروع کرده بودم.
************
یکی از کارایی که داوطلبانه شروع کردم به نوعی مقابله با تحریم سنگینیه که از آخر نوامبر کانادا علیه ایران ایجاد کرده
به طوری که هیچگونه قرارداد یا ارتباط مالی با هیچ شخص ایرانی امکان پذیر نیست به طوری که فرستادن پول از ایران برای دانشجوها هم مکافات شده، امیدوارم به نتایجی برسه.
************
امروز هم از صبح با دوستم غزال رفته بودیم ایکیا و اون می خواست وسایل خونه بخره که برای منم دیدن دوباره اونجا خالی از لطف نبود.
************
آرش هم مشغول مدرسه است و تقریبا روزهاش خوب پیش میره اما همین که میرسه خونه بازی wii تا بخواد بخوابه و این عصبانیم میکنه، چون حین بازی کلی استرس بهش دست میده.
چند ماه قبل آرش رو برای واکسنش برده بودم با توجه به اینکه وزنش روی صدک 97 بود از من پرسید مایل هستیم با متخصص تغذیه مشاوره داشته باشیم و من گفتم بله و خودشون با من تماس گرفتن و نوبت دادن و گفتن سه روز هر چی به هر مقدا ر میخوره یادداشت کن.بار اول حدود 1.5 ساعت از من سوال میکرد درمورد خوردنی ها و مقدارشون،جالب بود به خیلی هاشون اصلا اونجوری فکر نکرده بودم! خلاصه یه سری راهنمایی ها کرد و این بار بعد از دو ماه پیشش رفتیم یه مقدار وضعیت بهتر بود ولی سوالاتی کرد که نمیدونستم چی بگم، مثلا اینکه چرا آرش دیر میخوابه و گفتم ما حتی چراغها رو خاموش کنیم برای خودش بیداره میگفت یعنی بگین بخواب گوش نمیده و من شرمنده
باید میگفتم نه. پرسید معمولا بچه ها در ایران دیر میخوابن گفتم بله فکر میکنم مشکل فرهنگی باشه... مثلا پرسید چرا دیروز آرش نیم ساعت قبل از شام شیر و بیسکوییت خورده گفتم گرسنه بود و رفت سر یخچال برداشت با اینکه گفتم صبر کن غذا به زودی آماده میشه. گفت مگه ارش اجازه رفتن سر یخچال و تنهایی و به هر مقدار رداشتن خوراکی اونم بی اجازه رو داره بازم گفتم راستش تا حالا به این موضوع فکر نکرده بودم که باید اجازه بگیره...
در نهایت به من گفت اگر دوست دارین این روال در خانه شما تغییر کنه بهتره با متخصص این امر صحبت کنین و خلاصه قرار شد تا یه ماه دیگه احتمالا با من تماس بگیرن و نوبت بدن تا بتونیم در مورد این تغییرات بدون اینجا ناامیدی و کسلی در آرش صحبت داشته باشیم. امیدوارم نتیجه بده.
************
پسری رو از هفته قبل در کلاس هاکی نام نویسی کردم، البته فقط هفته ای یک ساعت اما خوب برای تفریح و فعالیت بدنی اش هم باشه خوبه.
************
اینجا معمولا هر روز بچه ها رو نیم ساعت میبرن در حیاط مدرسه بازی به جز روزهای برفی شدید، برای همین داشتن شلوار و دستکش برف و بوت و کلاهی که تا ابرو بیاد پایین و روی گوشها رو هم بگیره اجباریه.
************
یه برنامه ای در مدرسه هست که کلوب صبحانه نام داره) که البته یه نهاد مستقل هست و هزینه سالانه اش 45 دلار هست که هر روز صبح قبل از شروع کلاس از بچه ها با صبحانه تازه مثل شیر و بیسکوییت یا میوه یا املت یا آبمیوه پذیرایی میکنن، که برای آرش که صبحها خواب خواب تا سرویس میره برنامه خوبیه، هرچند گاهی اوقات میگه داشتم بازی میکردم و نرفتم.
************
از خواب خواب رفتنش هم یه خاطره بگم: یه عصر که به خونه برگشت گفت تو سرویس مثل هر روز خواب بوده اما کسی بیدارش نمیکنه و یهو بیدار میشه و میبینه همه بچه ها عوض شدن و یه سری بچه دیگه تو سرویسن که بچه های یه مدرسه دیگه بودن و شروع میکنه گریههههه، میگه همه میگفتن "ایل سه پقدو=گم شده" و خلاصه راننده متوجه میشه و کارتش رو از کیفش درمیارن و اسم مدرسه رو میخونن و بالاخره به سلامت به مدرسه میرسه.
************
اینجا معمولا مدارس هر سه ماه یکبار روزی رو تعیین میکنن و به هر کس ساعت خاصی رو میدن که با معلم گفتگو داشته باشی و بیلان کار سه ماهه فرزند رو میشه دید و از نزدیک حرفها رو زد و به نتایجی رسید.
************
مدارس برای سال آینده در ژانویه ثبت نامشون بود و من به یه مدرسه نزدیک و مشهور نزدیک خونمون رفتم که متاسفانه سال گذشته ظرفیتش تکمیل بود، و از 7 صبح اونجا بودم که خوشختانه نفر دوم بودم و تونستم اسم پسر رو برای سال آینده در اون مدرسه بنویسم البته به شرطی که در همون محله مدرسه بمونیم و نخواهیم خونمون رو جابجا کنیم.
************
چند وقت پیش روز عکاسی در مدرسه بود و بعد نمونه عکسها رو دادن که ما باید انتخاب میکردیم که نوشته بود 6 تا 8 هفته طول میکشه تا عکسها حاضر بشه (میخواستن فیل هوا کنن)!!! من علاوه بر عکس یه تقویم و جا کلیدی انتخاب کردم که وقتی به دستم رسید اگر عکس پسری روش نبود مینداختمشون دور! اینقد که بی ریخت بودن! روی یه کاغذ عکسش رو پرینت کرده بودن و یه تقویم رو بهش منگنه کرده بودن!!!! جالبی اش اینه که برای این هنرشون! کلی هم پول گرفتن.
************
پسری جدیدا بیشتر جملات کوتاه انگلیسی میگه، که فکر کنم اخیرا با یکی از انگلیسی زبانان کلاسشون خیلی دوست شده، گاهی اگه یه جمله بهش فرانسه بگم (مثلا در حضور کسانی که فارسی متوجه نمیشن) میگه مگه من فرانسوی هستم! من ایرانیم با من فارسی حرف بزن.
فقط وقت بازی ماریو (بازی wii) با خودش و ماریو! یه وقتایی فرانسه و گاهی انگلیسی حرف میزنه!
************
این ماه فوریه هر 10 روز، یه روز مدرسه تعطیله! در ماه مارس هم به مدت یه هفته مدارس تعطیل هستن که البته قسمت "سرویس نگهداری بچه ها" برای این روزها بازه به شرط پرداخت هزینه روزی 15 دلار آن.
به تازگی هم مدرسه نامه داده برای کار داوطلبانه به منظور توزیع صبحانه در برنامه کلوب صبحانه و بردن بچه ها به کتابخونه، هفته دیگه تماس میگیرم و تمایلم به همکاری رو اعلام میکنم.
************
همه این عکسای 4 ماهه اخیر رو با هم گذاشتم که جای هیچ گله ای باقی نمونه مگر اینکه وبلاگ سنگین شده و با توجه به سرعت نت سخت بالا میاد
************
امیدوارم که به زودی بیام و خبرای شادتری داشته باشم.
روز و روزگار به کامتون
اکتبر2011
آرش و ادای عصبانیت!
در کلاس موسیقی
بالای برج و شهر زیر پا
در سالن اصلی المپیک مونتریال
موزه حیوانات تاکسودرمی شده
محوطه برج المپیک
روز تولد باباش!
محوطه کلیسا
میخواست هر چی شمع اونجاست رو روشن کنه!

نوامبر 2011
بازم ادابازی!
الدپورت
بعد از تزریق واکسن آنفولانزا
تولد همکلاسی اش
بابانوئل بن تنی!
ایستگاه مترو و نمایش حروف فارسی (شایدم عربی!) به همراه دوستش بابک 
شرکت در برنامه ای که برای بچه ها ترتیب داده شده بود و آخرش به ملاقات با بابانوئل ختم میشد
از مدرسه برگشته در لابی خونه همسایه ;) 
دسامبر 2011
خونه دوست برزیلی ام
همون خونه در حال بازی ایکس باکس و شادی حاصل از اون و در آوردن لباساش به دلیل گرما!
پرسه های ما قبل از نوئل
آرش و ساینا
شب یلدا، آرش و بابک
این هم تبریک سال نو که در یکی از پستام گفتم آرش روی شیشه در کلاسشون نوشته بود با نقاشی بابانوئلی که رنگ آمیزیش به عهده پسری بوده 
آرش و معلمش( با اصلیت مراکشی) در کلاسش 
تمرین اعداد و بحران کاغذ در خانه ما!!
شب قبل از نوئل و کادوهای آماده در انتظار فردا که پسری بیدار بشه 
کادوی پسر به بابا و مامانش
در فروشگاه لوازم ورزشی
آرش و امیرحسین
مهندس کوچک
آرش و آندریاس دوست مکزیکی-ونزوئلاییِش در حال بازی wii 
آرش و سایا (خواهر آندریاس)
آرش و آندریاس و حشام همکلاس مصری منف در حال بازی ماریو نینتدو و ذوق بی حدش
ژانویه 2012
در این ننوهایی که من بچگی ها آرزوش رو داشتم! خونه دوست دیگر برزیلی من 
روی تخت دوستش ساینا
با همکلاس های اردنی اش مینا و احمد 
بعد از مدرسه با دوستش مینا در دمای -24 درجه 
در جشن برف روی سورتمه ای که تازه خریده بودیمش

در حال بازی هاکی
ساختن با برف
در مترو
در واقع این اولی باری بود که بدون تایپ در ورد مستقیم در پرشین بلاگ تایپ کردم که اینجوری شد.















































نظرات ()