مامان سارا

آرش عزیزمان روز 1شنبه 28 اسفند 84، ساعت 9.35 صبح پا به گیتی نهاد و آران گلمان روز 1شنبه 17 دی 91، ساعت 9:25 شب چشم به این جهان گشود

و اینک زمستان می رسد

سلام به دوستای خوبم. 

که به من سر میزنید و خواننده روزانه ما هستین.

اول از همه یه مطلب که مقداریش (عمده اشچشمک) را از وب سانای عزیزم برداشتم و خیلی بهش ایمان دارم رو میزارم:

حالم خوب است اما به این معنی نیست که خسته نیستم....

حالم خوب است اما به این معنی نیست که مشکلی وجود ندارد....

حالم خوب است اما به این معنی نیست که نه مریضم و نه مریضی در نزدیکان دارم....

حالم خوب است اما به این معنی نیست که در حال استراحتم .....

حالم خوب است اما به این معنی نیست که همه چیز دارم و همه امور در ایده آلترین حالت هستند....

حالم خوب است اما به این معنی نیست که نگران چیزی نیستم....

حالم خوب است اما به این معنی نیست که همه چی آرومه....

اما،

باور دارم که باید حالم خوب باشد تا خدا یاریم دهد. 

باور دارم که باید حالم خوب باشد تا بتونم شرایط بهتری رو بسازم.

باور دارم که باید حالم خوب باشد تا بتونم از زندگی لذت ببرم.

باور دارم که چیزای کوچیکه که کل زندگی رو میسازه پس اگه از اونها لذت ببری از کل زندگی راضی هستی و حالت خوبه.

*********
خوب اندر احوالات ما:


اینجا نزدیک سال نو هست و همه جا خوشگل و تزیین شده است و به هر ترتیبی یه جشنی برپا است.
روز نوئل (25 دسامبر ) اینجا عین عاشورا و تاسوعا بود همه جا تعطیلی محض بود و 
برای ما غم انگیز چون جایی رو نداشتیم که بریم و دور هم باشیمناراحت
 
   
حدود دو هفته ای تعطیلی مدارس و بین دو ترم داریم.
 
*************

تا یادم نرفته از دوستای خوبی که تولدم رو تبریک گفتم ممنونم.قلب
تولدم هم روز خوبی بود. البته روز قبلش آخرین روز کاریم بود و زیاد حس خوبی نداشتمناراحت
صبح از خواب بیدار شدم هادی، آرش رو تو اتاق صدا زد و گفت بیا اسباب بازی هات رو جمع کن و یهو دیدم دوتایی با یه جعبه کادو روبروی من هستن کلی ذوق زده شدم. برام یه شسوار صورتی خوشگل با چند تا سر مختلف خریدن خلاصه هنوز ذوق زده بودم که آرش گفت تو از سرجات بلند نشو فقط بگو صبونه چی میخواهی؟
منم که انگار رو ابرا بودمفرشته گفتم: نیمرومژه
پسری گفت: هادی بدو بریم آشپزخونه نیمرو درست کنیم 
و این شد خاطره خوشدل روز تولدمقلب

*************
روز آخر کلاس جشن سال نو بود قرار بود هر کس غذایی درست کنه و همه با هم بخوریم بعدش هم دی جی بود و برنامه قشنگی بود اتفاقا آهنگهای سوسن خانم و یه آهنگ از آرش هم گذاشت
بنا بر این بود هر کس لباس بهتری بر تن بکنه جایزه میگیره
من قبلا این ماجرا رو برای هادی تعریف میکردم و گفتم اما من حس لباس خاص پوشیدن رو ندارم یهو آرش که مثلا درحال بازی در گوشه دیگه بود گفت نهههه مامان تو باید جایزه رو ببری، اصلا من و هادی فردا میریم برات یه لباس خوشگل میخریم
و خلاصه هر از گاهی سراغ مسایقه ما رو میگرفت
این شد که من مصمم به تهیه لباس شدم
یه کت و دامن ساده خریدم و آستین های کت مخمل رو درآوردم و دامن رو کوتاه کردم و کلی چیزای جینگیلی مستونی بهشوت آویزون کردم و یه روسری تور با لبه های پولک پولک هم پیدا کردم و یه چیزی هم با مقوا و آستین های کته برای روی سرم درست کردم و روش کمی کار کردم، خلاصه لباسم رو که به قول خودم قاجاری بود به قول برخی شمالی!! پوشیدم و تونستم جایزه رو ببرم
هرچند جایزه اش کتاب بود و چنگی به دل نمیزد و وقتی آرش جایزه رو دید گفت همیییییییییییین!!!!نیشخند ، اما حس درست کردن لباس و تقدیر شدنش جالب بود.

*************

و اما ماجراهای ما و پسری:

به من میگه بیا و موهام رو از ته بتراش تا مینا (همکلاسیش) من رو میبینه تعجب کنه

گفتم: اییییشسبز

میگه مامان ایش چیه

گفتم یعنی خدا بده شانس (رگ مادرشوهریم گل کرده بودنیشخند)

بازم معصومانه میپرسه یعنی چیسوال

*************

یه روز آرش از مدرسه که اومد با یه کیسه مشکی بزررررگ (از این مدل زباله ها )هههههههههههههههه 

گفتیم چیه گفت از طرف بابا نوئله 

بازش کرد توش یه کتاب رنگ آمیزی با یه عالمه وسیله رنگ کردن 

که البته نمیدونم چرا تو اون کیسه به اون گندگی بود!!! 

جالب اینکه اسم و فامیل آرشم روی کیسه بود

خلاصصصصه فرداش من زود رفتم دنبال آرش چون وقت دندون پزشکی داشت 

(دندونش رو عصب کشی کرد جالبه گفت ماه قبلم که اینجا بودین قبلی رو عصب کشی کردم و من شوکه شدم چون فکر میکردم پرکردگی ساده اس) 

از معلمش ماجرا روجویا شدم 

گفت دیروز روز جشن و دانس و پارتی بوده و
گفت بچه های یک مدرسه خصوصی با هزینه خودشون برای بچه های ما کادو خریدن 

و انگار قبلا از هر بچه ای پرسیدن چی می خواهی و بعد به اونها گفتن

اسم آرش افتاده بود به یه دختره 

اون یه کارت تبریک درست کرده و توش نوشته آرش عزیزم امیدوارم سال خوبی رو طی کرده باشی اسم من (یادم نیست!!!) هست و بابا نوئل به من گفته بهت کادو بدم و بزار بدونم چی میخواهی 
و عکس خودش رو پایین کارت زده 

خلاصه که دختره کادوش روبرای آرش  آورده بود.

به آرش کلی کیک و خوراکی در جشن میداده و حسابی به پسری خوش گذشته بودچشمک

*************

همچنان به داستانهای پیامبرا علاقه منده و هزاران سوال درباره خدا داره.

این وسط یادش به یکی از همکلاسی های دخترش می افته و برای باباش توضیح میده که من مطمئنم اون هر چی از خدا بخواد خدا بهش میده. بابایی هم که کنجکاو شده دست از سر پسری برنمیداره که تو از کجا میدونی.

آرش هم میگه خوووب من دارم هر روز میبینمش دیگه. دختر خیللللی خوبیه هیچ کس رو اذیت نمیکنه به همه هم کمک میده. فکر کنم هر چی از خدا بخواد، اون بهش میده.مژه

*************

رفتم مدرسه دیدم عکس بابا نوئل کوچولو به شیشه در کلاس وصله 
معلم گفت آرش رنگ کرده و روی شیشه هم براشون نوشته بود نوئل مبارک. 
اینقد خوش خط بود باورش برام سخت بود کار پسرمه 
یه حس خیلی خوبی از دیدنش بهم دست داد

*************

داره کم کم مثل بچه های اینجا میشه و میبینم که وقتی در مترو یا جایی یه برخورد جزیی با کسی داره فوری معذرت خواهی می کنهقلب

*************

برای باباش تعریف میکنه که دندون پزشکش یه خانم ایرانیه که با آرش فارسی حرف میزنه اما خوب بلد نیست و با بقیه فرانسه (که تاکید داره ولی من متوج میشدم حرفاش روزبان) و انگلیسی.

بعد دوباره اضافه میکنه خوب مثل من دیگه، وقتی برم ایران منم میتون هم فرانسه حرف بزنم هم فارسیخوشمزه   

*************

 دوباره بحث موهاشه:

هادی به من میگه، تعطیلات باید آرش رو ببرم آرایشگاه موهاش رو کوتاه کنم.

خودش میگه نهههه نمیخوام آخه گرون میشه.

من با چشمای گرد شده، نه عزیزم اشکالی نداره؛ اینقد که پول داریم.

میگه نه بابا که خودش ماشین داره، خودش موهام رو کوتاه کنه.

هادی بهش میگه اشکال نداره موهات رو کوتاه میکنم و 10 دلار بهت میدم برو هر چی خواستی بخر.

آرش: راست میگی؟؟ هر چی خواستم بخرم

هادی:بله

آرش: آهان یه فکری به مغزم. (اصطلاح اختراعی خودشه) بیا موهام رو از ته بتراش به جاش به من 16 دلار بده

نیشخند

***********

و اما روز نوئل که از مدتها قبل بسیااار شدید منتظرش بود و البته حربه خوبی برای ما بود چون تا شیطونی میکرد میگفتیم بابا نوئل برات کادو نمیاره هاااا

شب قبل از دوقش ساعت 9 خوابید و منم سر فرصت کادوها رو کاغذ کادو کردم و زیر درخت چیدم البته رفته بودم کلی کاغذ جدید خریده بودم که تو خونه اون ها رو ندیده باشه 

صبح 7.5 بیدار شد و چشمش به درخت افتاد من رو بیدار کرد

با صدای لرزون گفت: سااااراا ببین دیشب اومده

گفتم :کی

گفت: بابا نوئل دیگه ببین کادوهاش رو

خلاصه رفت باباش رو هم صدا زد تا بیاد معجزه رو ببینهنیشخند

 

و با چه ذوقی کادو ها رو باز میکرد خدا میدونه و البته وقتی کادوی آخرش رو باز کرد به اوج هیجان رسید چون بازی وی با سی دی ماریو بود چیزی که مرتب میگفت از بابانوئل میخوامچشمک

 ***********

البته من بعدش یه سوتی کوچیک دادمزبان 

برای دوستای آرش که همسایه ما هم  میشوند دوتا کادو خریده بودم و با همون کاغذها کادوشون کرده بودم

وقتی خواستم کادوها رو بدم گفت اااا ببینم اینها رو کی کادو کرده

گفتم من

گفت آهاااان پس همه اون کادوها رو هم خودت کادو کرده بودی

گفتم نههههههههههه خوب مگه چیه کاغذ کادوها یکی شده 

اما بعید میدونم باور کرده باشه

ولی خوب یه حسی هم داره که دوست داره فکر کنه هدایا رو واقعا بابانوئل براش آورده

***********

از هوا هم بگم که یه روزایی خیلی سرده و تا -17 هم رسیده اما عموما حدود -5 تا -7 هست و برف هم کلا زیاد نیومده

حراجی ها هم از دیروز شروع شده اما به نظر من قیمتها اونجور که میگفتن خوب و پایین نیست و کلی هم ازدحام جمعیت بود باری همین من دیگه نرفتمخنثی

 

در نهایت برای همتون بهترین ها رو میخوام

   + مامان سارا ; ٢:۳٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()