مامان سارا

آرش عزیزمان روز 1شنبه 28 اسفند 84، ساعت 9.35 صبح پا به گیتی نهاد و آران گلمان روز 1شنبه 17 دی 91، ساعت 9:25 شب چشم به این جهان گشود

یکسال گذشت

امروز یک سال از روزی که پامون رو به کانادا-مونتریال گذاشتیم میگذره

یکسالی که بالا و پایین زیاد داشته

یک سالی که ...

در ادامه مطلب نوشته ای از  خانم "نگار" یکی از نویسندگان “مهاجران کانادا” (با اندکی تغییر) آوردم. وقتی خوندمش دیدم من هر چی هم بنویسم بهتر از این نخواد شد.

 

در همین جا میخوام از همه کسایی که تو این مدت همه جوره ما رو حمایت کردن، چه خانواده خوبم با پیگیریهاشون و نگرانیهاشون، چه خانواده همسرم با تماسهاشون و چه دوستای بسیار خوب دیده و ندیده ام با پیام ها و تماس هاشون و انرژی های مثبتشون، تشکر کنم.

بگم که هنوزم محتاج دریافت این انرژیهاتون هستیم و دوستون داریمقلب

به امید فردایی بهتر برای همه



به چشم بر هر زدنی یک سال از مهاجرت ما به کانادا گذشت، یک سالی که چندان هم آسان نگذشت و پر بود از روزهای بیم و امید، هیجانات مثبت و منفی، لحظه های شاد و ناشاد، تجربه های جدید، سالگردهای برگزارشده بی حضور عزیزنمان، لحظه هایی که فقط خودمان بود و خودمان و گلیمی که باید از آب بیرون می کشیدیم و در کنار همه این ها حس بزرگ تر شدن، رشدکردن و….

مثل کودکان دوباره زبان باز کردیم، ابتدا با ترس، با لکنت، با اشاره اما کم کم بی آن که بفهمیم کی؟ شروع به تکلم کردیم. بلند شدیم، راه افتادیم، اول قدم به قدم و با احتیاط، عزیزانی آمدند، دستمان را گرفتند و پا به پایمان راه رفتن را به ما آموختند و به یک باره بی آن که بفهمیم کی و چگونه شروع به دویدن کردیم! دوباره فرصت کردیم خودمان را پیدا کنیم، بالا برویم، حس جوان تر بودن کنیم تا بتوانیم درس بخوانیم، فرصت کردیم زندگی را از نو آغاز کنیم این بار اما با نگرشی متفاوت نسبت به دنیا و آدم هایش، با جهان بینی بهتر، با گزینه هایی بیشتر، با تفکری خلاق تر، پویاتر و در یک کلام بگویم که انگار دوباره متولد شدیم.

یادش به خیر، انگار همین دیروز بود که بعد از چندین سالی ترس و دو دلی و انتظار و چندین ماه دوندگی بالاخره تمام زندگیمان شد چند چمدان و کارتن و خودمان شدیم سرشار از احساسی متناقض از شادی و غم. انگار همین دیروز بود که با هم، همقسم شدیم و پا در راهی سخت گذاشتیم تا فردا حسرت آن چه روزی می توانستیم بکنیم و نکردیم را نخوریم. انگار همین دیروز بود که عزیزانمان به جای آب، پشت سرمان اشک ریختند، دعاهایشان را بدرقه راهمان کردند و ما نیز غم و تردید درونمان را پشت هیجان مهاجرتمان پنهان کردیم و وقتی هواپیما بلند شد بغضمان ترکید، یک لحظه شک کردیم، پشیمان شدیم اما باز به خودمان آمدیم و مطمئن شدیم که راه همین است و تصمیم همین.
سخت بود اما گذشت، گذشت و ما را تبدیل به آدم هایی آب دیده کرد که چیزی به نام نتوانستن دیگر برایشان مفهومی ندارد، ترس از جهان اولی ها با آن دنیای متفاوت و برترشان و وحشت از رویارویی با هر نوع شرایط جدید از تنمان رخت بربست، دانستیم که چگونه اعتماد به نفسمان را بازیابیم، چطور راهمان را پیدا کنیم و به مقصود برسیم و سهمی از این دنیای بزرگ را از آن خود کنیم.

دانستیم که ارزش خانواده نه فقط به حضور فیزیکی اعضاء آن که از حمایتی است که از یکدیگر می کنند، به نگاهشان، به لبخندشان و حتی به یک کلام ساده پر از انرژی شان در وقت دلتنگی و ناامیدی! تازه فهمیدیم پدر و مادری کردن با دست تنها و بی کمک چقدر سخت است، باور کردیم که همراه و همسفر واقعی، آنی ست که همدم روزهای سخت باشد و اعجاز حضورش تکیه گاهی مطمئن برای ادامه راه. اویی که وقتی جسم و روحمان خسته از آن همه دویدن و نرسیدن و ناامید از آن همه تلاش به ظاهر بی ثمر است، دلمان به حضورش قرص شود و لبخند و کلامش خستگی ها را از تنمان بدر کند. کسی که هر روز به یادمان آورد اندکی صبر، سحر نزدیک است!!

در حقیقت اینجا آدم ها تازه می شوند خود واقعی شان، خودی که اگر برای ساختن ساخته نشده باشد دنیا برای خود و خانواده اش آوار می شود، خودی که اگر جرات کندن پیله اش را نداشته باشد هرگز لذت پروانگی را کشف نمی کند، خودی که اگر صبور نباشد، همراه نباشد یا با خود تو یگانه نشود، آن وقت کعبه آمال می شود جهنم، جهنمی که همه چیز را می سوزاند و آرزوها را برآورده نشده خاکستر می کند.

مهاجرت قصه غریبی است، قصه سوختن و دوباره ساختن، قصه امیدی که هرگز نباید ناامید شود، تلاشی که نباید متوقف شود، رخوتی که باید به فراموشی سپرده شود و آدمی که باید تغییر کند، نه به لحاظ ظاهر و لهجه که از دید افکار و اخلاقیات، حس مسوولیت پذیری، احترام به قوانین و افراد جامعه، پیروی از راه و رسم یک زندگی آرام و بی حاشیه و نیز پایبندی به اصولی که عدم رعایتش از سوی دیگران همواره علت شکایاتمان بود و از عوامل تصمیممان به مهاجرت.

خلاصه که کار هر بز نیست خرمن کوفتن گاو نر می خواهد و مرد کهن (شرمنده، می گن در مثل مناقشه نیست!!!)

و در پایان باز هم یادمان باشد که یک مهاجرت خانوادگی موفق در گرو همکاری همه اعضای آن است، اعضایی که همگی باید بال شوند برای پرواز یکدیگر و هرکه که اوج گرفت باید دیگران را در پرواز خود شریک کند و به آنان نیز فرصت پرواز دهد!

از من نپرسید مهاجرت یا کانادا خوب است یا بد؟ شرایط هر مهاجری منحصر به فرد و مختص خود اوست، لذا تجربه و نظر من نمی تواند مبنای درستی برای شروع یا تغییر یک تصمیم باشد، تنها می توانم بگویم من، کانادا را با همه مختصاتش حتی اگر بعضاً به مذاق من خوش نیاید دوست دارم، کشوری بزرگ و آرام یا بهتر بگویم جهانی کوچک با مردمانی از چهار گوشه دنیا که با هر نژاد، زبان، فرهنگ، دین و تفکری کنار هم زندگی می کنند، کشوری که اگرهم در ابتدا روی خوش به تو نشان ندهد، باز هم امید هست که جایی قابلیت هایت را نشان دهی و به مرور بالا بروی اما اگر راه و رسم پرواز را ندانی، زمینش برایت قفس می شود.

موفق باشید

 

   + مامان سارا ; ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩۱
comment نظرات ()