مامان سارا

آرش عزیزمان روز 1شنبه 28 اسفند 84، ساعت 9.35 صبح پا به گیتی نهاد و آران گلمان روز 1شنبه 17 دی 91، ساعت 9:25 شب چشم به این جهان گشود

دو ماهانه

سلام به همه

ما خوبیم....ساکت


ما خوبیم اما ملالی نیست جز دوریناراحت

دوری از عزیزان و دوستان و شهر و دیار که اینجا به خوبی نمود پیدا میکنه و گاهی اشک رو به چشمامون میاره.

نزدیک به دو ماه از اومدن ما گذشته. دو ماهی که پر از تجربه های متفاوت بوده و احساسات مختلف.نگرانقلب دو ماهی که هر روزش با روز دیگه اش فرق داشته. مژهدو ماهی که در اون اینقد کار انجام دادیم که به اندازه یک سال گذشته و باعث شده فکر نکنیم تنها دو ماهه اینجاییم و احساسمون جوری باشه که مدتها است اینجا هستیم و یه جورایی سوار به اوضاع و شرایطلبخند و البته این شرایط را مدیون دوستای خوب و راهنمایی هاشون هم هستیم.قلب

تو این مدت خونمون را جابه جا کردیم، نگین مبارک که این هم موقتی است نیشخندنگید ای بابااااا بازم موقتیساکت، آخه اون خونه ای که می خواستیم سپتامبر خالی میشه و ما این ماه اوت را اومدیم تو خونه سایز 2.5 (سوییت با سالن L) در همون ساختمون و همون طبقه که خونه مورد نطرمون 3.5 (یکخوابه) در اون قرار داره که کم کم شروع به خرید وسایل کنیم و یه جورایی خونمون خونه بشه و صد البته دانشجویی.مژه

اسباب کشیمون هم روز خیلی سختی بود با اینکه فاصله دو خونه نزدیک و حدود 10 دقیقه پیاده روی بود اما از 11 صبح تا آخر شب و حتی صبح فردا هم درگیر بودیم با چند شماره که از اینترنت گرفته بودیم تماس گرفتم اما یکی دو مورد برای اون روز وقت نداشتن و یکیشون هم سر قیمت دبه کرد!!!یول این شد که به فروشگاه کانادین تایر رفتیم و از این وسیله های باربری که دور از جون خودمون و شما باربرهای بازار بزرگ تهران دارن،عینک خریدیم و به امر خطیر اسباب کشی پرداختیم و البته در این راه دوستای خوبمون مامان وبابای مهربون سانی هم همراهمون بودن که کلی بهشون زحمت دادیم و بابای سانی در اسباب کشی کمک هادی بود و مامان گلش هم شام تهیه دیده بود.

                                        *********************

مهدکودک آرش حدود 10 تا 15 دقیقه پیاده راهه و یه روزهایی بسیااااار بد و یه روزهایی تقریبا خوب میره مهد کودک و به قول اینجا day care برام جالبه چرا نمیگن kindergarten !!!!

**********************

یه بار برای ثبت نام مدرسه اش به موسسه مربوطه که جایی شبیه آموزش و پرورشه مراجعه کردیم که از شانس ما از همون روز رفته بودن مرخصی تابستونی، و دوباره رفتیم . ثبت نام شد البته گفتن اسم مدرسه معلوم نیست چون مدرسه نزدیکمون احتمالا کلاس welcoming که برای 5 ساله ها داره تکمیله و نیز گفتن نگران هم نباشین چون دور باشه حتما سرویس داره و البته قبلش نگران بودم چون، یه عده میگفتن ممکنه جا نباشه و به مدرسه نرسه و البته حرفشون صحت نداشت و یه جورایی شایعه بود!زبان

**********************

ماه رمضون هم شروع شده و روزهای طولانی. نماز و روزه های همتون قبول، سر سفره های افطارتون محتاج دعاهای خلوصانه شما هستیم.فرشته

 روز اول رمضان، در روزنامه 24 که هر روز در ایستگاههای مترو توزیع میشه؛ درباره آغاز این ماه مطلب نوشته بود. و اینکه روزه هستیم یا نه و به قول خودشون رمضان دارین یا نه برای غیرمسلمونا جالبه و معمولا در روزهای اول این ماه درباره آن می پرسیدن.سوال

سه شب در هفته حسینه آیت اله خویی ایرونی ها دور هم هستن و افطار با هم می خورن و ما دو شبش را رفتیم و خیلی خوب بود و خوش گذشت و اونجا ما خانمها کلی نشستیم و حرف زدیم با هم و از تجربیاتشون استفاده کردم و البته هر جا خانمها دور هم جمع بشن چه خبره؟ نه خدا نکنه کی منظورش غیبت بوددروغگو

و اما در کل رمضان در ایران کجا و اینجا کجا.

دلم برای نون بربری داغ و حلیم و یا سنکگ و پنیر و سبزی وو آش رشته لک زده. ناراحتاز سرکار می آمدم از هر خونه ای بوی یه غذا، وای که چه حالی میداد بوی خوب پیاز داغ.

لذتی داشت آماده کردن و چیدن سفره افطار و منتظر ربنا بودن و مهمونی دادن و مهمونی رفتن ها. واقعا که روزه گرفتن اون مدلی حال میداد. (به بعضی ها این چیزا رو میگم، میخندن و میگن علت روزه داری ات اینها بود!!!)خجالت

از سر هر کوچه رد میشدی بساط حلیمی و آشی برپا بود و یه جنبش و شور هیجان خاصی در نزدیکی افطار بین همه بود و وای از صف های نونوایی ها.

باشه داد نزنین الان تمومش میکنم، لابد الان دارین میگین خوبه دو ماهه رفته ها، خوبه ما ایرانیم و همه این چیز رو بهتر میدونیم. اما می نویسم تا تجربه ای باشه و از همه این لحظاتتون خوب استفاده کنید.

**********************

چند تا نکته طول هفته یادم اومده با خودم گفتم تو وبم بنویسم حالا هر چقد مغزم یاری کنه میگم:

  • مثلا کسایی که میخوان یه سری وسایل رو بخرن و نمی خوان نو باشه می تونن از خونه هایی که moving sale  دارن خرید کنن و یا شنبه و یکشنبه ها یه سری خونه ها garage sale  دارن که اون هم چیز خوبیه و میشه آدرس خونه هایی که گاراژ سیل دارن را از سایتهایی چون kijiji پیدا کرد یا با گشتن در محله ها آگهی ها رو دید  که من راه اول رو ترجیح میدم و البته اگه ماشین داشته باشین دومی هم خیلی آسون میشه.
  • در اتوبوس و مترو کنار صندلی های اول و صندلی های مجاور در تابلو هایی گذاشتن که روشون سه تا شکل هست، خانم باردار، فرد مسن، فردی که پاش شکسته و از مردم خواسته اگر اینجور اشخاص سوار شدن لطفا جاتون رو بهشون بدین و کلا عجیب رعایت میکنن صندلیشون رو به اینجور افراد بدن.
  • اتوبوس همه ایستگاهها نگه نمیداره و فقط ایستگاههایی که مسافر ایستاده باشه یا یکی از مسافران داخل اتوبوس دکمه درخواست توقف در ایستگاه رو زده باشه.
  • بیشتر افراد در مترو در حال خوندن کتابن اونم کتابای قطور و در حالت ایستاده هم می خونن، بقیه هم معمولا آروم هستن و در متروها اون سر و صداهایی که در مترو ایرانه نمیشنوی (البته خود متروهاش بسیار پر صداتر هستن، منظورم صدای آدمهاس) و اینگونه نیست برای اینکه صدات به گوش کسی برسه مجبور به داد زدن باشی.
  • دیروز آرش را برده بودم پارک آب بازی و کلی بهش خوش گذشت یه صحنه جالب دیدم، مادر جوونی دو دختر کوچولوی دو قولوی خود رو آورده بود آب بازی و خودش هم مایو تنش بود و با دخترای ناز و کوچولوش زیر آب بود، وقت برگشتنشون توجهم جلب شده بود که آیا لباس میپوشه یا همین جور میره. دخترها را خشک کرد و تو کالسکه گذاشت و خودش حوله را دور بدنش پیچید و رفت. خیلی خوشم اومده بود که هر لباسی از نظرشون جایی داره و با اینکه اگر هم همون جور می رفت کسی نگاهش  نمیکرد اما خودشون حرمتها رو حفظ میکن.
  • اینم بگم که اینجا کسی اصلاااااا آرایش نمیکنه مگر عرب باشه و گاهی ایرانی ها و از اقوام دیگه فقط مسن ها رژ لب میزنن و من فقط چند باری آخر هفته ها در نزدیکی بارها چند نفر آرایش کرده را دیدم و گرنه اصلا، و البته اینجوری اعتماد به نفس آدما هم زیاد میشه چون با هر مشکل ظاهری یا پوستی هم که باشه لازم به لاپوشونی اون ندارن.
  • و اینجا هیچ دختری به مردی که متاهل باشد یا بدونه کسی رو داره نزدیک نمیشه و به قول یکی از وبلاگها، اگر چنین بوده بدونید پای دختر ایرانی در میان است!!!

و البته اینجا شما به عنوان یک زن کاملا در امان هستین نه نگاهی که بدجور به شما خیره بشه نه بوق ماشینی که خلاف میل شما براتون زده بشه و نه حرف هایی که ممکنه شنیده باشید، و نه اینکه خانم خوشگله کجا میری برسونمت یا وقتی رانندگی میکنی بگن برو پشت ماشین لباسشویی بشین و از این تحقیرها. شما کاملا در آرامش هستن و می تونین محکم و استوار قدم بردارین و حتی ساعت 12 شب تنها در خیابون اصلاااا نمیترسین. چون اگر کوچکترین مشکلی پیش بیاد می دونید که پلیس حامی شما است و اون طرف خطا کار هم میدونه که پلیس پدرش رو در میاره نه مثل ایران که وقتی  میخواهی شکایت کنی همه میگن ول کن بابا پلیس هم دستش با اونهاس، یا اینکه میگن از خیر شکایت بگذر وقت تلف کردنه یا میگن بی خیال پای زن به این جور جاها باز نشه بهتره و خلاصه شما همیشه سعی میکنید با نگاه روی زمین آسه بری آسه بیایی تا مورد حرف و حدیث قرار نگیری و احیانا نگن خوب لابد تو یه کاری کردی که این رو شنیدی یا این جور باهات برخورد کردن!!!!

حالا این همه از خوبی هاش گفتم از یه موردی که لجم رو درمیاره هم بگم. همون طور که شنیدین ومیدونین بیشتر اشخاص سگ دارن و همه جا انواع و اقسام سگ ها با سایزها و نژادهای مختلف میبینی تا اینجاش مشکلی نیست، مشکل اینجاس که بارها و بارها م د ف و ع همین سگها رو در خیابون و پیاده روها میبینی و البته هستند کسایی که در برابر سگهاشون مسئولن و سریع اونها را جمع می کنن اما آدمهای بی مسئولیت در این زمینه زیاده و شدید این موضوع حال به هم زنههههه.اوه

  • درباره رعایت قوانین رانندگی، عبور از چراغ قرمز برای عابر پیاده هم 50 تا 100 دلار جریمه داره.وقتی چراغ عابر پیاده سبزه خیالت راحته می تونی پشمت رو ببندی و راه بری و البته برعکسشم هست وقتی همین پراغ برای ماشین ها سبزه اونها هم چشم بسته میرونن و اگر رعایت نکنی ممکنه روی آسفالت صاف بشی ;) جالب اینکه دوچرخه سوارها هم به شدت تابع این چراغهای راهنمایی هستن.

خووووووووووووووووولاصه (بخونین خلاصه) جونم براتون بگه که اینجا درسته تند و تند پولتون خرج میشه و اون کیسه ای که روز اول نتیجه سالها تلاش و زندگیتون بوده و جمع کردین آوردین، روز به روز لاغرتر میشه اما اینجا آرامش دارید اون هم از نوع زیاد، چیزی که بیشتر ماها در ایران نداشتیم و سر هر چیز استرس داریم و خیلی هاش هم بی خودیه ها یعنی در فرهنگمونه اما وقتی با اینها هستی می بینی باید صبرت زیاد باشه و زود از کوره در نری و بی خودی به خودت استرس ندی.

مثلا تو صف فروشگاه کسی که نوبتشه ممکنه چند دقیقه معطلت کنه برای پول دادن جمع کردن وسایلش و بردنشون و این به قول معروف فس فس کردن، روزای اول عصبیم میکرد و زیر لب نچ نچ میکردم اما وقتی میبینی بقیه همین جور موووودب ایستادن و هیچی نمیگن یاد میگیری آرامش داشته باشی. (حالا از این مثال کوچیک که به عینه برام اتفاق افتاده بگیرید تا بزرگتراش)

دیگه چیزی یادم نمیاد. زیاد از این شاخه به اون شاخه میپرم، میدونم. اما می خوام تا یادم میاد زود ثبتش کنم.

راستی هنوز هم از کلاسهای زبانم خبری نیست و با اینکه 13 جولای مصاحبه داشتم میگن هنوز معلوم نیست و شاید نوامبر که این عصبیم میکنه. عصبانیکلاسهای هادی اما 7 سپتامبر شروع میشن.

رزومه هم زیاد فرستادم هنوز که خبری نیستناراحت

به امید روزهای بهتر

یا حق

   + مامان سارا ; ٧:٢٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()