مامان سارا

آرش عزیزمان روز 1شنبه 28 اسفند 84، ساعت 9.35 صبح پا به گیتی نهاد و آران گلمان روز 1شنبه 17 دی 91، ساعت 9:25 شب چشم به این جهان گشود

ادامه روزگار ما

سلام دوباره

روز جمعه مهمون مامان و بابای سانی جون بودیم و به اتفاق یه دوست دیگه رفتیم یه رستوران بوفه آزاد و تا تونستم خودم را خفه کردم (بماند که بعدش به خودم لعنت می فرستادم چون نفس نمی تونستم بکشم) البته قبلش رفتیم مراکز خرید و طبق معمول که وارد مرکز خرید میشی و میخواهی خرج نکنی و می آیی بیرون میبینی 100 دلار خرج کردی کم و بیش همین هم شد، بعد فروشگاه"surie mini" را به من نشون دادن که لباسهای گرم زمستونی و مخصوص دمای 30- برای بچه ها را داشت وای از قیمتها. ست کاپشن و شلوار حدود 300 دلار بود و تازه میگفت دستکش و شال هم اشانتیون روشه وگرنه نمیدونم چقد میشد و ظاهرا با شروع فصل سرما قیمت از این هم بالاتر میره ناراحت


بعد از اون هم کاپشن های برند "Goose Canada" را برای خودمون دیدیم و حسابی ناامیدتر شدیم آخه مردونه 650 و زنونه 580 دلار بود تازه این قیمتها بدون tax هستن و روی هر چیزی که بخرین (خوردنی، پوشیدنی وسایل خونه ....) 13.5 درصد باید مالیات بدید، خلاصه که فکر کنم 2000 دلاری بابت این لباسها تو خرج بیافتیم تازه اون وقت می مونه شلوار برای خودمون و کفش برای هر 3 که اونها چقدرن نمیدونم!!! به شوخی به هادی میگم کل لباسهای عمرمون این قیمت را نداشتن ;)

البته من که هنوز آمادگی ذهنیش رو برای خرید این لباسها برای خودمون پیدا نکردم شاید زمستون بشه و اینقد یخ بزنم که بیشتر از این هم حاضر باشم خرج کنم ;)

اینها را نوشتم تا کسایی که می خوان بیان آمادگی ذهنیش رو داشته باشن، نه عین ما تو کما برن  :دی :دی

در ادامه، عصر جمعه بچه ها رو از مهد گرفتیم قرار شد ببریمشون پارک که چند قدم رفتیم که دیدیم در یکی از کوچه ها شهرداری برنامه داره و برنامه اون روز شطرنج برای همه سن و یه سری بازی های سرگرم کننده برای بچه ها و خانواده ها، بازی ها ساده بودن اما مفرح و شاد، دو ساعتی در اون کوچه کوچک نشستیم و بچه ها هم حسابی بهشون خوش گذشت و در ادامه بازم کمی آنورتر در یه کوچه دیگه چند شبی بود که موسیقی برپا بود و کمی هم اونجا بودیم گروههای مختلف روی سن می آمدن و می خوندن و مردم هم همه شاد، و چون وروجکهامون از صبح آتیش سوزونده بودن زود خسته و خواب آلود شدن و زود برگشتیم. در کل روز جمعه در کنار دوستای خوب و مهربونمون حسابی بهمون خوش گذشت. مرسی ازشون.

اینجا یه برنامه ای هست که روزهای خاصی مغازه های خیابونها جنساشون رو به قول خودمون بساط می کنن و حراج میزنن روز 6 جولای خیابون        Hubart  STو دیروز و امروز ST citrine اینجوریه  آخر هم کارنوال بر پا بوده. اما ما برای دیدن fire work که هر شنبه به مدت نیم ساعت اجرا میشه  و هر هفته مربوط به هنرنمایی یه کشوره رفته بودیم که اونم بسیار زیبا بود، جای همه عزیزان و دوستام و مخصوصا بچه هاشون رو خالی کردم.

یکشنبه برای تماشای pinkarneval که حدود 1600 رقصنده آماتور با لباس های صورتی اجرای برنامه میکردن و خیلی قشنگ بود رفتیم، بماند که حدود 2 ساعتی روی چمنها به همراه صدها نفر دیگه منتظر شروع برنامه بودیم اما چیزی نگذشته بود که آسمان بنای ناسازگاری گذاشت و بارون شروع به بارش کرد و مردم همه متفرق شدن و برنامه هم در حالی که 20 دقیقه از شروعش نگذشته بود، تمام شد!!!

دوشنبه هم پسری را مهد جدید بردم و به عادت دیرینه اش صبح ها به سختی و بعد از یک ساعت کلنجار از ما جدا شد و بعد از اون به گفته مربی روز خیلی خوبی را با همکلاسی هاش داشته و با هم بازی کردن جالب اینکه ما حدود ساعت 10 رفتیم و مدیر تا مرا دید گفت می خواستم با شما تماس بگیرم که چرا نیامدین و مربی هم سریع رفته بود پیش آرش که با هادی در حیاط بودن و نام آرش را می دونسته وقتی به کلاس رفتم دیدم در جای مشخصی نام آرش را نوشته ان و اون محلی بود باری قرار دادن وسایلش

سه شنبه بازم صبح در مهد همون بساط را داشتیم اما عصر دوباره خوب بود و اتفاقا برای تماشای نمایش شعبده بازی از مهد بیرون برده بودنشون که خیلی خوشش اومده بود.  نکته جالب اینکه اینجا مهدکودک ها بچه ها را در همه سنین برای تفریح و هواخوری به بیرون میبرن مثلا ماشینهایی مثل carkids دارن اما با 4 تا 6 صندلی که بچه های 1 سال را روی اون میزارن و کمربند میبندن و مربی میبرشون بیرون برای گردش و البته بچه ها در همه سن برای اینگونه خروجها کاورهای همسان و همرنگ که روی آن اسم مهد را نوشته میپوشن، و اما از آرش نحوه بیرون بردنشون را پرسیدم میگفت بعد ازوشیدن کاورها یک طناب بلند داشتن و به همه گفتن در یه خط قرار بگیرن و طناب را گرفته حرکت کنن، که این هم برام جالب بود.

در مورد آرش و سیاه پوستا: روزهای اول اصلا از سیاه پوستها خوشش نمی آمد و می گفت بدم میاد به من نزدیک میشن و از همکلاسی های سیاهش دوری میکرد، خلاصه اینقد تو گوشش خوندم که همه خوبن و من دوسشون دارم که کمی بهتر شده می ترسیدم فردا بره مدرسه و بهشون بگه من ازتون خوشم نمیاد چون سیاهین اون وقت خر بیار و باقالی بار کن ;)

اما بعد از اون سوالاش شروع شده که چرا شما سفید شدین و اونها سیاه؟ پرا ما سیاه نیستیم؟ پی میشه بعضی ها سیاه میشن بعضیها سفید و ....

هادی هم از دیروز سه روز در هفته روزی دو ساعت میره کلاس پارت تایم فرانسه که از طریق مریم دوست خوبم از شروع اون خبر دار شدیم.

شنیده ها حاکی است که:

در کانادا فروشگاه زنجیره ای به نام کاسکو هست که عوضیتش سالی حدود 60 دلاره اما وقتی کارتش را داشته باشی 20 تا 30 درصد قیمت کمتر و کیفیت بالاتر از جاهای دیگه میتونی خرید کنی و عضویت در اون توصیه میشه فقط میگن راهش دوره (در مونترال) و البته می تونیم برای خودمون لباس های گرم زمستونی رو از اونجا هم با قیمت بهتر و البته برند دیگه بخریم. دوستم در پی صحبتی که با یکی از ایرانی های قدیمی اینجا داشت به من گفت که "سوقی مینی" حدود فوریه حراج های خوبی میزنه و میشه برای بچه ها اون وقت خرید کرد و تا اون موقع از کاسکو، و البته برند "گوس" اصلا حراج نداره ولی لباسی است عمری که هرگاه هر اتفاقی هم براش بیافته شرکت اون رو تعمیر یا تعویض میکنه.

باز هم به روایت شنیده ها در سپتامبر میشه از walmart کاپشن تهیه کرد.

نوشتم والمارت یادم اومد بگم که کالسکه را پس دادم!!! چون اولا که تحمل وزن آرش را نداشت و دوم اینکه آرش را تنبلتز از قبل کرده بود، فاکتور خرید را بردم و خواستم توضیح بدم که چی شده و چرا می خوام پسش بدم که اصلا لازم نشد فقط پرسید تعویض میکنی یا پس میدی و گفتم پس میدم و عین پول را برگردوند نه به چرخهای کثیف و خاکی اش نه به پارچه شکافته اش و هیچ چیز دیگه، توجه نکرد.

اما به جاش برای پسری یه میز تحریر و صندلی کامپیوتر گرفتیم  که خیلی بهش مزه داد و حس بزرگی بهش دست میده. روش برای خوشد دستمال، خوراکی و آب و چندتا کتاب گذاشته. این دو قلم را از یکی از آپارتمان های مجاور که moving sale داشت خریدیم.

یه چیز جالب یا به نوعی مسخره اینکه دزدی دوچرخه خیلی زیاده و همه دوچرخه سوارها دوچرخه هاشون را با قفل و زنجیر به جایی میبندن و میرن دنبال کارهاشون با این حال، گاهی وقتی برمیگردن میبینن یا چرخ دوچرخه نیست یا زینش!!!!

این که میگن وقتی مهاجرت میکنی همه چیز از صفر شروع میشه واقعا واقعیته. ما شدیم عین روزهای اول زندگی مشترک و تلاشهای اون وقت و سادگی زندگی.

بعد از سالها، ماست درست کردم چون مصرف ماستمون خیلی بالاست و هر ظرف 625 گرمی آن قیمتش از 2.5 دلار شروع میشه، اما شیر بستگی به درصد چربی قیمت متفاوت داره و البته 4 لیتری آن قیمتش مناسب تره. مثلا 4 لیتر شیر 0% چربی قیمتش حدود 5.5 دلاره.

پی نوشت1: در پست های قبلی می خواستم بنویسم که یادم رفت، در جهت شفاف سازی اذهان ;) باید بگم که قمیت بادمجون که روزای اول حدود کیلویی 9 دلار خریدم، کمتر از اینه و من از جای گرون خریده بودم، مثلا این هفته IGA آفر خوبی روی بامجون زده و کیلویی 3.29 میده ولی قیمت معمولش حدود 5 دلاره.

پی نوشت2: مامی آلینای گلم ممنون از تلنگرت که نوشته بودی بچه ها بزرگ میشن و این بزرگ شدنشون در خاطرات ما گم میشه و باید دست به دوربین بود، کاملا حق با تو است. بووووس. قول میدم یه پستم فقط عکس باشه.

پی نوشت 3: لطفا کامنتهاتون را با ذکر نام و مشخصات بنویسید،  چون بعضی ها فقط یه اسم می نویسن (بماند که گاهی از همون یه نام هم خبری نیست!!!) و من نمیدونم دقیقا کدوم یکی از دوستای خوبمه چون ممکنه با اون نام دوست دیگری هم داشته باشم.

پی نوشت 4: برخی دوستان پرسیدن چی بیاریم، خیلی خلاصه می تونم بگم، من اگر تجربه الان را داشتم هر آنچه را که می تونستم بیارم می آوردم. چون خیلی چیزها را در ایران داشتم اما یا به بهای نازل فروختم و یا بخشیدم و حال انکه همون را اینجا باید گرونتر بخرم. البته شاید قیمتها زیاد با ایران تفاوت نداشته باشه و شاید ارزونتر هم باشه، ولی وقتی وسیله ای را داری و می تونی بیاری و در شروع که اینجا کار نداری و باید از جیب بخوری چه بهتر که پول برای اونها ندی اما وقتی کار داشته باشی اگر بدون هیچ وسیله ای بیایین اصلا مهم نیست، خلاصه اینکه وسایلتون را فریت کنید و بیارید و حالشون رو ببرید. راستی حتما برای تک تک افراد خانواده چتر بیارین (اگر دارین)

پی نوشت 5: اونهایی که به سر و صدا حساسن اکیدا توصیه میکنم در مرکز شهر خونه نگیرید چون نصف شب تا خود صبح اینقد آلودگی صوتی زیاده که خواب راحت ندارید و البته روز هم که جای خود داره.

پی نوشت 6: امروز آرش به سختی از من جدا شد و من یک ساعت در مهد بودم و حتی حاضر نبود تنهایی با اونها بره پارک در حالی که دیروز رفته بود و نمایش دیده بودن و کلی بهش خوش گذشته بود علت این همه سرسختی را متوجه نشدم و آخر سر گریه من و خودش را درآورد و دیگه من ازش جدا شدم و هادی باهاش رفت الان بعد از گدشت 2 ساعت همچنان بی خبرم و حس و حال خوبی ندارم.

بعدا نوشت: بعد از 2.5 ساعت هادی و آرش برگشتن و پسری نمونده بود!!! و هادی میگفت مربی کلی عذرخواهی کرده بود که نتونسته آرش را راضی کنه بمونه (جل الخالق...) البته من مجددا 2 بردمش و بازم گریه کرد و اما سریع آروم شد و تا 6 مهد بودچشمک

تا بعد.....

   + مامان سارا ; ۸:٠٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()