مامان سارا

آرش عزیزمان روز 1شنبه 28 اسفند 84، ساعت 9.35 صبح پا به گیتی نهاد و آران گلمان روز 1شنبه 17 دی 91، ساعت 9:25 شب چشم به این جهان گشود

یک روز بد در مونترال

سلام دوباره به همه دوستای خو.بم که از راه دور هم  انرژی بخش  هستند.

و اما در باب این چند روز:


 

ما دوشنبه به اتفاق یکی از دوستان خوبی که ایشون هم چند ماهه اومدن کانادا به ساختمانی که باید فرمهای کلاس زبان را تکمیل میکردیم در نزدیکی ایستگاه مترو "بقیوکم" رفتیم و گفتن تا دوهفته بعذ نامه ای برای تعیین سطح به آدرسمون ارسال میشه و بعد هم نامه مجدد که نشون میده محل تشکیل کلاسهامون کجاست. فقط من نگرانم که به کلاسهای 17 آگوست نرسیم که زمان زیادی را تا نوامبر از دست میدیم، متاسفانه به کلاسهای پارت تایم هم که 4 جولای شروع میشن نرسیدیم

بعد به اتفاق آقا یوسف همون دوستی که بالا درموردشون نوشتم، رفتیم کتابخونه بزرگ همون ایستگاه مترو و عضو شدیم یه کتابخونه بزرگ 5 طبقه که یک طبقه مخصوص بچه هاست

هر کس دوساعت امکان استفاده از اینترنت با کامپیوترهای اونجا را داره به هرکس یوزر و پسور خاصی میدن، البته با لپ تاپ شخصی دیگه محدودیت تایم نداریم

آرش در طبقه بچه ها پشت یکی از سیستم ها رفت و دو ساعتی بازی مشغول بازی آن لاین شد و بعذ هم براش یه سی دی گرفتم که تو خونه بتونه ببینه که سی دی خش داشت و کار نمیکرد!!!

روز سه شنبه هم در یکی از موسساتی که به مهاجرین خدمات ارائه میدن وقت داشتیم و به اتفاق اونجا رفتیم و فرمهای مربوط به کمک هزینه بچه را تکمیل کردیم و سوالاتمون را پرسیدیم و دوباره راهی کتابخونه شدیم

باز هم آرش به طبقه مخصوص رفت و ما هم به طبقه سوم که بتونیم از نت استفاده کنیم یه ساعت از تایمم گذشته بود دلم شور آرش را میزد اما به خودم میگفتم دل شوره ام بی دلیله و نیم ساعت دیگه هم نشستم اما دیگه نتونستم تحمل کنم رفتم سراغ آرش دیدم واااای نیست!!! نه خوذش بود نه هدفون نه خوراکی هایی که براش گذاشته بودم با استرس در محوطه اون طبقه دنبالش گشتم یه در قسمتی که بچه میشنین و فیلم میبنن چشمم بهش خورد و دیدم داره به من نگاه میکنه و بی صدا اشک میریزه. کلی خوشحال شدم از یافتنش و بغلش کردم و گفتم چرا از جات بلند شدی گفت یهو بازیم قطع شد و تو نبودی، آرش گفت بریم بازم بازی کنم، دو قدم برنداشته بودم که سه نفر دوره ام کردن و گفتن مادام...... تندتند فرانسه حرف میزدن، متوجه نمیشدم چی میگن ولی میدونستم درباره آرشه، ازشون خواستم به انگلیسی حرف بزنن و گفتن چرا بچه را بیش از 1 ساعت تنها گذاشتید شما قانون را زیر پا گذاشتید. با اظطراب گفتم آخه من قانون را نمیدونستم. از من کارت کتابخونه خودم و آرش را خواستن و از توی  سیستم آدرس خونه را درآوردن واز من تاییدش را خواستن و میگفتن هر چ از پسرتون میپرسیدیم شما کجایید هیچ نگفت

براشون گفت اونفرانسه و انگلیسی متوجه نمیشه. دوبار بهم گفتن کارت خلاف قانون بوده گفتم بله اشتباه من بوده اما قانون را نمیدونستم. بد جور اظطراب داشتم، تنها بودم با ارش هادی هنوز طبقه سه بود و قرار بود کمی دیگه بیاد. یکیشون گفت اگر تکرار بشه بچه را ازت میگیرن اون یکی گفت بچه را میخواستیم به مقر پلیس تحویل بدیم و خلصه از هر طرف حرفی میگفتن و من نمیدونستم چی باید بکنم. بالاخره ولم کردن (به خیال خودم) و باز با آرش به سمت کامپیوترها رفتیم، یعنی خواستیم بریم که این باز رییس اونجا و یه پلیس کنار هم بودن و باز گفتن مادام....

این بار همه اون حرف ها را پلیس می زد و میگفت بچه دزد زیاده شما باید مراقب بچه باشید نباید رهایش کنید و ... در همین وقت هادی اومد و اونم هاج و واج به ماها نگاه میکرد. پلیس از ما مدارک شناسایی خواست و شانش پاسپورتها را که برای تکمیل مدارک برده بودیم همراهمان بود و نشون دادیم و پلیس به همراه شماره تلفن و آدرسمون در سیستم یادداشت کرد و گفت از کتابخونه با من تماس گرفتن و گفتن یه بچه بی والدین اینجاست و من اومده بودم بچه را با خودم ببرم می دونید اگر میبردم چه دردسری داشتید و گفت کمی دیرتر اومده بودین بچه را میبردم و تمام این لحظات برای من عین مرگ بود به سختی جلو گریه خودم را گرفته بودم داشتم از بغض خفففه میشدم، و اما آرش که دیگه ما رو دیده بود شیر شدش بود از پله ها بالا و پایین میشد و من باید با لبخند همراهیش میکردم و می آوردمش پایین که یهو والدین بی لیاقتی شناخته نشیم و بچمون را ازمون بگیرن اتفاقا در یکی از همین شیطنتهاش از دوو پله آخر افتاد و سریع اومدن طرفش ببین چیزی شده یا نه اما این وروجک ما بازم پا شد و بدو بدو کرد و دویدن روی پله ها.

خلاصه پلیس مشخصات ما رو یادداشت کرد تا اگه بار دیگه تکرار شد، نمیدونم با ما چی کنه

بعد به سرعت از اون کتابخونه بیرون اومدیم و کمی در فضای باز نفس کشیدم و به اشکهام اجازه دادم بریزن تا آروم شدم

اصلا نمیدونم با این وروجک چی کنیم چون همه اش تو خیابون دوست داره جلوجلو بدوه (کاری که مردم ازش میترسن و فکر میکنن چه اتفاقی افتاده بچه داره میدوه و سریع همه هول میشن و کنار میکشن) و اصلا دستش را به ما نمیده و همه اش در حال تعقیب و گریزیم با این اخطاری هم که گرفتیم تن و بدنم حسابی میلرزه

این شد که مصمم شدم بزارمش مهد کودک و روز 4شنبه رفتیم یه مهدکودک نزدیک خونه که آقا امیر (وبلاگ پدر سانی) بهمون معرفی کردن و خوب بود فقط بدیش اینه که پارت تایم نیست و باید هزینه تمامش را بدم و روزی هم 42 $ ، ماهانه 850$ است و تا وقتی که ما سر کار یا کلاس نیسیتیم هم دولت هزینه ای بابت مهرکودک به ما نمیده، فعلا مدارکش را گرفتم می خواستم از امروز بزارمش فعلا برای دو هفته تا ببینم چی میشه که دیشب متوجه شدم امروز (جمعه) روز ملی کانادا است و همه جا تعطیله و دیگه میره تا دوشنبه.

با مرکز تحصیلات هم تماس گرفتم و پیغام گذاشتم تا به من وقت ملاقات بدن که درباره مدارس سوال کنم که هنوز با من تماس نگرفتن و دوباره دوشنبه بهشون زنگ میزنم.

فستیوال جاز هم شروع شده اما ما هنوز نرفتیم ببینیم چه خبره، اصلا نمیدونم میرسیم بریم یا نه!

بعدا نوشت 1: جمعه عصر از طریق پدر سانی خبردار شدیم که جشن روز ملی کانادا برپا است و ما هم رفتیم جمعیت موج میزد، آخر شب آتش بازی در آسمان دیدنی بود.

شنبه هم موفق به زیارت پدر سانی عزیز و مامان مهربونش و خود گلش شدیم و به اتفاق رفتیم پارک و بچه ها حسابی آب بازی کردن،  کلی هم بهشون خوش گذشت

یکشنبه هم مزاحم مریم گل و همسر مهربونش و پسر دوست داشتنیشون امیرحسین (وبلاگ خاطرات مهاجرات برای پسرمان) شدیم که کلی شرمنده کردن و ناهار ما رو نگه داشتن و بعد از اون هم رفتیم پارک و بازم پسرها کلی آب بازی کردن و در پایان آرش گریان و نالان از امیرحسین جدا شد.

حتما این مدت هم کلی به آرش سخت گذشته بی هیچ بچه هم زبون.

دوشنبه هم بالاخره آرش را مهدکودک بردیم و البته دیگه ظهر شده بود کلی مقاومت کرد و دلیلش هم نابلدی زبان بود بعد از یک ساعت به اتفاق با کلاس رفتیم و کمی بعد من اومدم بیرون و 12 تا 6 مهد بود و عصر کلی راضی بود، تا ببینیم فردا چی میشه

ما هم دنبال کارای اداری بودیم و از شانش بد از 4.20 که سوار مترو شدیم یهو مترو خراب شد و بیش از 35 دقیقه منتظر شدیم و خبری نشد و زمان تند تند میگذشت و منم نگران آرش بودم دیگه از هادی جدا شدم و هر یک با یه خط اتوبوس تو اون ساعت ترافیک به سمت مهدکودک راه افتادیم و هر دو با فاصله زمانی دو دقیقه و نزدیک به 6 که پایان ساعت مهد کودک بود اونجا رسیدیم. خلاصه بگم که خرابی مترو فقط مختص ایران نیست، اما اینجا نه کسی معترض بود نه از ناراحتی خبری بود، سریع اتوبوس های جایگزین فرستادن تا مردم را به نقاط مختلف شهر  بروسونن.

سه شنبه و چهارشنبه بازم هم پسری از 9 تا 4.5 مهدکودک بود و راضی. البته صبح ها وقت رفتن غر غر میکنه که چرا شما میرین بیرون و من باید برم مهدکودک، اما راضیش میکنیم که بره.

ما هم این دو روز در محله های مختلف میگشتیم تا خونه مناسبی پیدا کنیم.

سه شنبه دم در مهدکودک دیدم یکی اسمم را صدا میکنه برگشتم و دیدم المیرای عزیزه که گل دخترش را همون مهد میاره. کلی خوشحال شدم از دیدن یه آشتای دیگه. المیرا را از کلاسهای زبان فرانسه می شناسم و همین طور از سرچهایی که برای مصاحبه به من داده بود.

کارتهای مترو را هم در ایستگاه بیقوکم "آن قجیست" کردیم تا اگر گم شد دیگه نیاز نباشه برای اون ماه 73 دلار هزینه مترو و اتوبوس را بدیم بلکه با مراجعه به اون مرکز و اطلاع دادن این اتفاق میتونیم با بهای ناچیزی (شنیدم حدود 7 دلار) دوباره براتون کارت صادر شود.

بعدا نوشت 2: امروز وبلاگها را می خوندم و متوجه شدم در ایران مبعث بوده و تعطیلات، همچنین نیمه شعبان هم نزدیکه، چقد بده که اینجا همه وقایع و روزهایی که در ایران بود را فراموش می کنی و کلا یه جوری میشه که یادت نمی مونه!!! به هر حال این اعیاد بهتون مبارک و حسابی هم بهتون خوش بگذره.

بعدا نوشت 3: امروز عجیب دلم برای روزهای خوبی که در اداره داشتم تنگ شده. برای همه لحظاتی که با همکارا بودم و دور هم ناهار می خوردیم، دلم تنگ است. از حالا هم دلم برای ماه رمضون در ایران و هر روز در لحظه افطاری خونه یکی بودن تنگه. اینجا الان اذان مغرب حدود 9.5 شبه و صبح هم فکر کنم 4.5. خدا به داد بررررسه.

پی نوشت 1: وبلاگ "پدر سانی" اطلاعات خیلی خوبی درباره مونترال گذاشته. برای علاقه مندان مهاجرات و دوستداران مونترال خیلی مفیده.

پی نوشت 2: سانای عزیز برای من آدرسی گذاشته درباره تخفیفهای اینترنتی، مراجعه کردم اما نمیدونم واقعا خوبن یا نه. من که اعتماد نمی کنم!! اینقد اینجا فلایرهای تبلیغاتی در خونه میاد و هر 5شنبه همه فروشگاهها جن های حراجشون را در این فلایرها میزنن و براتون ارسال میشه که فکر کنم دیگه زیاد نیازی به اون کوپنهای اینترنتی نباشه (البته نظر شخصی منه که زیاد تجربه ندارم). به هر حال بازم ممنونم سانا جان

پی نوشت 3: چون خونه ما موقتی است براش اینترنت نگرفتیم و من از نت کتابخونه استفاده میکنم، و روزهایی که لپ تاپ همراهم نیست از سیستمهای موجود در کتابخونه استفاده میکنم. برای همین کامنتهام گاهی انگلیسیه و گاهی فارسی، با کمبود برخی حروف از جمله "چ" و "گ" که فکر کنم بر اساس حروف عربی باشه و البته برخی وقتها وسط کامنتهام خود به خود لاتین میشه و هر چه میکنم به حالت عربی-فارسی در نمیاد خلاصه که علت کامنتهای عجیب و گاهی اوقات نامفهموم و ناخوانای من اینه.

پی نوشت 4: لطفا پیام خصوصی نذارید که در دم پاک میشه. البته به استثنا پیامهایی که حتما باید خصوصی باشن، مثل رمز وبلاگهاتون.

پی نوشت 5: از اینکه وبلاگم از مسیر خودش که درباره آرش بود و بس، خارج شده زیاد راضی نیستم، خوشحال میشم اگر نظراتتون رو در این مورد برام بزارین.

پی نوشت 6: اینقد که مطالب این پستم طولانیه خودم هم برنگشتم بازخونیش کنم. هر گونه غلط املایی و انشایی را به بزرگواری خودتون ببخشید، مخصوصا دوستای مهربونم در کلوب نی نی سایت که می دونن من خودم یه پا معلم و ملا لغتی بودم. پی

نوشت 7: این مطالب را از هفته پیش کم کم نوشته بودم ولی چون اینترنت در دسترسم نبود فرصت انتشار نداشتم. به همین دلیل ممکنه در خوندن تاریخ ها و روزها کمی دچار سردرگمی شده باشید که معذرت می خوام.

پی نوشت 8: فرصت شکلک گذاشتن هم ندارم. بازم ببخشید.

خیلی طولانیه میدونم (این یعنی ببخشید)، اگه همت کردید و تا آخرش خونید، دست مریزاد و خسته نباشید.

تا بعد

بای بای

   + مامان سارا ; ٧:۱٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٧ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()