مامان سارا

آرش عزیزمان روز 1شنبه 28 اسفند 84، ساعت 9.35 صبح پا به گیتی نهاد و آران گلمان روز 1شنبه 17 دی 91، ساعت 9:25 شب چشم به این جهان گشود

بازگشت به مونتریال

 سلام سلام

صدای من رو از مونترال می شنوید (بخوانید، می خونید)

ما اون جمعه رفتیم پیتربرو و این جمعه برگشتیم و در این سفر تجربه مصاحبه کاری داشتم که هم خوشایند بود هم ناخوشایند.....


از مونترال تا اونجا حدود 6 ساعت راه بود و نفری 40 دلار با ون، البته باید سر جاده پیاده می شدیم و یه مسیر حدود یک ساعته به سمت شهر داشتیم که همسر لیلا جون زحمت کشیدن و اومدن دنبالمون.

 اونجا به اتفاق دوستم لیلا جون که کلی خودش و خانواده خوبش ما رو شرمنده  محبتهاشون کردن،خجالت رزومه انگلیسی تهیه کردم و از اونجا که یکی از همکارای دوستم فقط سه هفته دیگه سر کار می آمد و من هم تجربه کاری با تجهیزاتی که ایشون باهاشون کار می کرد را داشتم، قرار شد رزومه را به کارفرماشون بفرستم و این کار را دوشنبه انجام دادیم و تا سه شنبه ظهر که کارفرما لیلا جون را صدا کرده بودن و استقبال از رزومه من و گفته بودن در این مدت تا نفر قبلی هست می تونه کارها رو یاد بگیره و قرار برای فردا صبح بود تا همدیگر را ببینیم

خلاصه کلی ابر بالای سر من بود که این جور میکنم و اون جور....فرشته

فردا به اتفاق لیلا و همسرش رفتیم دانشگاه (کارشون در یک گروه تحقیقاتی در دانشگاه است) که دیدیم خبری از آقای دکتر (همون کارفرما) نیست، تلفنی خبر داد که به جای 9 صبح قرار ما بشه برای 1.5. خلاصه تا 1.5 من صبر کردم و رفتم اتاقش، بعد از احوال پرسی و اینکه کی اومدی و چی میکنید و ... گفت من بخوام بهت کار بدم میشی تکنسین و حقوق فلان قدر انشجو اما اگر بیایی درس بخونی من این حقوق را بهت میدم که کمی از قبلی کمتره اما درجه ات هم بالا میره، که من گفتم ترجیح میدم فعلا کار کنم اما همسرم دوست داره درس بخونه گفت من بودجه برای استخدام تکنسین ندارم اما برای دانشجو گرفتن مشکلی ندارم، می تونی به همسرت هم بگی بیاد. بازم حرف قبلم را مبنی بر ترجیح کار تکرار کردم و گفت نه تو الان تازه اومدی فکر میکنی این موقعیت کاری خیلی تاپ هست اما برای تو کمه و باید بری یک ماه یا بیشتر بگردی تا کار خوبی پیدا کنی، گفت نصیحت من رو گوش بده و در آخر هم چند تا از رزومه ام پرینت گرفت و گفت باشه پیشت و حتی گفت بیا برو شرکت اس.جی.اس، امروز روزمه ها رو میگیرن (این را صبحش هم از لیلا شنیده بودم)، خلاصه همه ابرهای بالای سرم داغون شدن و ریختن پایین دل شکستهو من برگشتم پیش لیلا، اون هم شوک شده بود تعجبو میگفت اینقدر دیروز اوکی بود که من گفتم کار مال تو شد.

خلاصه درست متوجه نشدیم چی شد از دیروز تا امروزش تغییر نظر داد، البته همون روز براش یه دانشجوی "پست داک" آمده بود و به اون گفته بود علاوه بر کارهات باید با اون دستگاهها هم کار کنی، و احتمالا دیگه نخواسته بودبرای استخدام هزینه کنه .

در نهایت اینکه ظاهرا قسمت من نبود و به قول لیلا و همکاراش، شاید خیلی هم بهتر شد چون آقای پروفسور کارفرما اصلا اخلاق خوبی نداره و مرتب به همه شوک عصبی در محیط کار وارد می کنه.

خلاصه ساعت 6 به اتفاق همسر لیلا راهی "لیک فیلد" شهری در نزدیکی شهرشون، شدیم تا رزومه هامون را به اس.جی.اس بدیم که دیدیم یه پا اینترویو است و از ما درباره آنچه راجع به آنچه درباره .جی.اس میدونیم و کارهایی که کردیم مدل دستگاهها، روشهای حل مشکلات حین کار با تجهیزات و یا همکاران،  کلی سوال کردن، در نهایت گفتن اگر بخواهیم تا دوهفته بعد خبر میکنیم.

برای من این دو تا مصاحبه تجربه خوبی بود که در هفته اول ورودم برام رقم خورد.

اینجا یکی از همکارای کانادایی لیلا جون می گفت از هر 50 تا رزومه که بفرستی ممکنه سه تاش بهت جواب بدن که جوابشون هم منفی است!!!! (داشته باشید وضع کار رو)عینک

دوباره 4شنبه به همون آقای کارفرما میل دادم که همسرم هم به شرطی میکتونه بیاد درس بخونه که من کار کنم یا برعکس، که جواب داد به نظر من کلا این ایده خوبی نیست!!!! و دیگه آب پاکی را ریخت روی دستمونچشمک

قرار بود 5شنبه برگردیم مونتریال که جور نشد و برای 10 صبح جمعه ماشین گرفتیم که اون هم ماجرایی داشت طولانی، اگه حسش را دارید باقی رو بخونید:نیشخند

همون جور که نوشتم برای 10 صبح ون گرفتیم و قرار شد با اتوبوس تا سرجاده بریم و باقیش با ماشین ونی که از تورنتو میره مونتریال که طرف تماس گرفت و گفت نمیتونه بره مونتریال

دوباره شروع به سرچ کردم و اولین ساعت حرکت از تورنتو 12.5 بود که باید حدود 1.15 به محل قرار ما میرسید ما هم با اتوبوس ساعت 11 از پیتربرو راه افتادیم و ایستگاه آخر که اسمش اشاوا بود ایستگاه قطار بود پیاده شدیم ساعت 12.25 بود، تلفن هم نداشتیم از تلفن سکه ای با راننده تماس گرفتم و گفتم رسیدیم منتظریم گفت 1.5 میاد، 1.5 شد دیدم خبری نیست تل زدم گفت نیم ساعت دیگه میاد، بازم نیامد تل زدم گفت شماره ساختمانتون چیه بهش دادم گفت نه من جای دیگه رفتم و تا یه ربع دیگه میرسم خلاصه چندین مرتبه باهاش تماس گرفتم کدپستی محل را دادم به حسین هم که خونه لیلا مونده بود تل زدم و گفت یارو رفته اونور ریل قطار و باید برسه دیگه، نشون به اون نشون که 3 سوار شدیم!!! از اون طرف من با یه هتل آپارتمان تماس گرفته بودم و گفته بودم 6.5 میرسیم به حسین گفتم بهش بگو ما 7.5 می آییم و اونم بهش گفته بود، خلاصه توی راه دوبار به ترافیک خوردیم که چون جاده را داشتن تعمیر میکردن به وجو اومده بود، بالاخره 7.5 رسیدیم اول شهر من موبایل راننده را گرفتم و با جایی که قرار بود بریم تماس گرفتم که یارو گفت، جا را اجاره دادم، ببخشید!!!! هنگ کرده بودم گفتم بابا ما که سه بار تلفنی بهت گفته بودیم می اییم گفت بله گفتید اما متاسفم! نمیدونستم باید چکار کنیم به لیلا تلفن کردم برام اینترنتی بگرده، گفت بزار حسین به دوستش زنگ بزنه اون یه کیس برای سابلت داره خلاصه هی تلفن و تلفن بازی، بارون هم شدید می آمد، با دوست و هم خونه ای حسین تماس گرفتم اونم گفت منتظر جواب طرفه؛ گفت خونه اش اوکی است اما باید بگه کلید را از کجا بگیریم و خلاصه کلی اصرار که باید شب بیایید همین جا (همون خونه ای که چند روز اول ورودمون هم رفته بودیم) و بالاخره ناچار شدیم بریم، اما صبح شنبه تونستیم کلید این خونه را بگیریم و اومدیم توش. در مرکز شهریم و جامون خوبه فعلا موقت می مونیم تا بگردیم دنبال خونه، هنوز نمیدونم چه محله ای چون اول باید بدونم کجا مدرسه خوب داره که هنوز نمیدونم!

رفتم خرید این دو روز آی بادمجون چقد گرونه، کیلویی 8.5 دلار!!! به نظرم در کل خوراکی ها به جز گوشت گرونتره، البته فعلا برای ما که حقوق نداریم و از مایه باید بخوریم ناخودآگاه این مقایسه پیش مییاد.

دوشنبه هم رفتم بانک رویال که یه پکیج برای "نیوکامر"ها داره حساب باز کردم و دیگه هنوز مونده کارای کلاس زبان و بنفیت بچه.

تا بعد و خبرای خوب

بایبای بای

   + مامان سارا ; ٤:٢٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٧ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()