مامان سارا

آرش عزیزمان روز 1شنبه 28 اسفند 84، ساعت 9.35 صبح پا به گیتی نهاد و آران گلمان روز 1شنبه 17 دی 91، ساعت 9:25 شب چشم به این جهان گشود

در کانادا

سلام به همه دوستان و عزیزان که در این مدت هم سر زدن و لطفشون را شامل ما کردن، ببخشید دیر شد دسترسی به نت نداشتم.

بله بالاخره رفتیم و رسیدیم

و اما گزارش سفر در ادامه مطلبچشمک


دوشنبه ساعت 11 به سمت فرودگاه رفتیم و بعد از تحویل بارها که اضافه هم بودن اما بهمون بخشیدن و تازه من دو چمدون اضافی برده بودم که اگه شد رد کنیم که نشد!!! دوباره برگشتیم سالن اول و وسایل مورد نیازتر دو چمدان را در یه ساک ریختیم و شاید 8 کیلو شد گفتیم اگر اینجا اجازه ندادن که برمیگردونیم و اگر در آلمان مشکلی پیش اومد میزاریم تو فرودگاه اما اضافه بار نمیدیم، البته اصلا دلم نمیخواست بزارمشون.چشمک

خلاصه خدافظی های آخر را که خیلی سخخخخخت بود، انجام دادیم.ناراحت

بعد رفتیم خروجی را پرداخت کردیم و راهی سالن دوم شدیم و اینقدر نگران بودم دلارهای اضافی را بگیرن، اما اصلا کاری نداشتن.نیشخند آرش هم خسته بود و خواب آلود و بهونه گیر، اعلام شد پرواز کمی تاخیر داره آرش 3.10 در بغلم خوابش برد و ما موندیم با 4 تا ساکی که داریم داخل هواپیما میبریم و روی هم 40 کیلو وزنشونه و یه بچه خواب و البته کلی برای جابه جایی یکی از ساکها روی آرش حساب کرده بودیم تا احیانا گیر ندن، که نشد.

بازم استرس گرفته بودم، حدود 3.5 اعلام کردن خانواده های بچه دار می تونن سوار بشن و بعد مسافرین فرست کلاس و به نوبت بقیه، به سمت خروجی رفتیم آرش بغل هادی بود و یه کوله پشتی و ساک دست هادی و دوتاش دست من، بالاخره رد شدیم و چیزی نگفتن، لحظه ورود به هواپیما یکی از مهماندارها به قصد کمک بزرگترین ساکم را گرفت و حدود 12 کیلو وزنش بود گفتم الانه که یه چیزی بگه که نگفت!!!لبخند

نشستیم سر جاهامون و پرواز 3.45 پرید و من آخرین حرفها رو هم تلفنی زدم و گوشیم رو خاموش کردم و اشک چشمهام را پاک میکردم و از تهران خدافظی می گرفتم.

کمی بعد برای آرش اسباب بازی آوردن و بیدار شد و نیم ساعتی مشغول بود و خوابش برد. سه بار هم پذیرایی از کسانی که بیدار بودن انجام شد که دومین بار صبونه مفصلی بود و حسابی چسبید.زبان من گاهی می خوابیدم و گاهی بیدار، اما هادی تمام مسیر بیدار بود تا بالاخره 8.45 به وقت ایران که حدود 6.15 بود رسیدیم فرانکفورت. امدیم بیرون دیدم نماینده "آی ا ام" ایستاده و دو خانواده ایرانی دیگه کنارش بودن به ما گیت خروج را گفت و ما رو به قسمت بازرسی برد که با قسمتی که باقی مسافرا میرفتن فرق داشت و خلوت تر بود آرش همچنان خواب بود و تا زمین می ذاشتیمش اشک میریخت یا رو زمین ولو میشد!!! بعد به سمت گیت خروج رفتیم حدود 20 دقیقه راه بود و همون جا نشستیم تازه ساعت 7 بود و پرواز هم 10.5.

من به دنبال خرید پین کد برای اکانت اینترنت بودم؛ هیچ کدوم از فرودگاه ها مثل ایران نبود که اینترنت رایگان باشه، اما هر چی میپرسیدم کسی نمیدونست.ناراحت

در این چرخ زدنهام در فرودگاه جایی را دیدم که یه عالمه تخت گذاشتن برای مسافرین و این بار سه نفری آمدیم به سمت تخت ها و آرش و هادی خوابیدن و من بازم دنبال اینترنت. خلاصه یه 10 یوریی را سکه کردم و از ماشین هایی که در فرودگاه بود تونستم با اون 10 یورو یه میل 1 خطی بدم!!! دلیلش هم این بود صفحه کیبردش کاملا متفاوت بود و کلی دنبال دکمه های موس میگشتم و مهمتر اینکه با هر کلیک پیغام هایی می آمد به زبان آلمانی و نمیدونستم چیه باید کدوم گزینه را انتخاب کنم!!

بالاخره 9.45 به سمت گیت رفتیم که دیدم یه نفر ما رو به فارسی صدا کرد. نماینده "آ ا ام" بود و میگفت چند بار اسمتون را پیج کردیم چون باید پاسپورتا یه عملیاتی روشون انجام بشه که متوجه نشدم چیه!!! خلاصه سوار هواپیما شدیم اینجا دیگه آرش بیدار شده بود و سرحال. در این هواپیما هم بابت ساک چهارم گیر ندادن و ما خوشحال سر جاهامون نشستیم هواپیمای بزرگی بود نوع 777 و حدود 450 مسافر جا میگرفت که فقط 100 تا صندلی هاش اشغال بود خلاصه اینکه ما سه نفر 6 صندلی داشتیم که چقد هم مزه داد یه وقتایی حین پرواز راحت دراز کشیدیم و چرت زدیم هر چند این بار پسری سرحال بود و نمیذاشت بخوابیم!!! چند بار پذیرایی کردن نکته جالبش غذای آرش بود که مثل فرست کلاسها اسم و فامیلش رویش بود و زودتر از بقیه هم سرو شد و متفاوت با غذای بزرگترها بود و البته ما زیاد طعم غذاهاشون رو دوست نداشتیم و هادی هم که کل دو سفر فقط سبزیجات خورد که مطمئن بود حلاله!

خوبی این پرواز مانتیورهاش بود که هر برنامه ای می خواستی انتخاب میکردی و سرگرم بودی، برنامه پروازی هم مرتب روی صفحه بود و می دونستی چقد دیگه میرسی و کجای مسیری، کمتر از یه ساعت به پایان سفر فرمهایی دادن که باید میگفتیم چی داریم میاریم

به وقت مونترال 12.10 بعد از 7.5 ساعت پرواز رسیدیم و ما رو به قسمت اداره مهاجرت راهنمایی کردن کل پروسه 2 ساعتی شد و اداره مهاجرت کبک هم یه وقت ملاقات برای جمعه برامون تعیین کرد و آدرس جاهای مهم را داد.

از فرودگاه بیرون زدیم و دیدم حسین برادر دوستم اومده دنبالمون و بعد از سلام و احوال پرسی و خرید یه شکلات و شیر کاکائو برای آرش که حدود 15 دلار در فرودگاه شدتعجب، زدیم بیرون و ون گرفتیم  که راننده اصفهانی بود. ساعت اوج ترافیک بود و حدود 4 خونه بودیم و یه ساعت بعدش برای دیدن خونه ای که قرار داشتیم زدیم بیرون و کارت مترو خریدیم و با حسین رفتیم. خونه خوب بود با وسیله برای 4 ماه، هرچند هالش کوچیک بود اما تمیز و مجهز بود قرار شد شب خبر بدیم. سر راه هم رفتیم داون تاون و کمی فستیوال موسیقی فرانسوی دیدم و برگشتیم خونه حسین، هادی 7.5 و من 9.5 شب خوابیدیم تا 3 صبح (البته تا الان هم ساعتمون تنظیم نشده هر چند زودتر از 12 نمیخوابیم اما از 6 بیداریم!!)

روز 4شنبه هم رفتیم همون اداره مهاجرت کبک که وقتمون برای جمعه بود و درخواست تغییرش را دادم و ما 11.5 اونجا بودیم برای 1 ظهر همون روز وقت داد و موندیم همون پاساژ تا نوبت بشه  و 1 رفتیم تو تا 2.5 به ما کلی اطلاعات داد، دوباره رفتیم مرکز شهر و ناهار خوردیم و سپس خونه و خسته تر از این بودیم که بخواهیم جایی بریم.

5شنبه هم از صبح به دنبال گرفتن کارت بیمه (که یه فرم داد امضا کردیم که گفته بود در سال اول باید 185 روز کبک باشید وگرنه این کارت باطله، نمیدونم معنی واقعیشو یعنی نمونیم کبک چی میشه؟؟) سپس باز کردن حساب در بانک "سی آی بی سی" در خواست کردیت کارت (یادم رفت درخواست دسته چک بدم) بعد هم رفتیم "سین نامبر" را گرفتیم.

خونه ناهار خوردیم و بعد از استراحت غروب رفتیم "الد پورت" کشتی ها و قایق ها روی آب زیبا بود و البته سیرک معروفی هم بود که نفری 60 دلار بود که نرفتیم.

جمعه هم رفتیم پارک مونت رویال که خیلی بزرگ بود و جنگل مانند و کلی خوش گذشت مخصوصا بازی با سنجاب ها برای آرش دلچسب بود؛ تو پارک کلی مادر میبینی که دارن کالسکه های بچه هاشون را هل میدن و یا به دوچرخه یه حالت سبد مانند بسته ان و هم ورزش میکنن و همزمان بچه داری.مژه چقد بچه مهد کودکی که با مربی هاشون اومده بودن روی چمن ها بازی می کردن اونم در هوای عالی.

عصر هم اومدیم خونه دوست خوبم لیلا که حسین برادرشه در شهری نزدیک تورنتو و 11 شب رسیدیم و الان هم 1.5 ظهر شنبه اس.

در کل نسبت به تجربه کوتاهم نظرم اینه که مونترال شهر خاصی نیست که بگی وااای چه زیباس، خیابونهاش گاها به خرابی آسفالت تهرانه و بعضی جاها کثیف هم هست و آشغال رو زمین هم مبینی اما، متروهاش خیلی خوبه و مرتب و سر وقت؛ بعضی ایستگاههاش اینقد میره پایین که چند دقیقه مسیرش با پله برقی میشه؛ تو مترو کسی با دیدن صندلی خالی هجوم نمیبره. اتوبوس هاش سر وقت میان. همه بهت احترام میزارن. مردم عامه ترجیح میدن فرانسه صحبت کنی اما هر جا برای کار اداری رفتیم گفتیم انگلیسی و اونها هم با آرامش انگلیسی حرف زدن. هوا هم خیلی تمیزه.

راستی اینجا در روز چراغ ماشین ها روشنه، ماشین ها پلاک جلو ندارن، بچه تا 12 سالگی صندلی ماشین لازم داره!!!

باید دنبال مدرسه برای آرش و ثبت نام کلاس های زبان باشیم.

راستی جو فرانسه آرش را شدید گرفته و ما رو با لهجه فرانسوی "ساقا" و "آدی" صدا میزنهمژه سعی  میکنه در مترو جملات رو تکرار کنه و بامزه بود برای سین کارت رفته بودیم یه پسر بچه سه ساله باهاش انگلیسی حرف میزد و آرش با اون فارسی. بی اینکه هیچ کدوم متوجه منظور اون یکی بشن. خلاصه که اینها رو دیدم از نگرانیم برای احساس خجالتش کم شده هر چند در پارک نرفت با بچه ها بازی کنه اما فکر کنم به امید خدا کم  کم رو به راه بشه

این بود سفرنامه طولانی ما. ببخشید اگه خسته شدید.

برامون دعا کنید کار پیدا کنیم

تا بعدقلببامن حرف نزن

   + مامان سارا ; ٧:٥٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()