مامان سارا

آرش عزیزمان روز 1شنبه 28 اسفند 84، ساعت 9.35 صبح پا به گیتی نهاد و آران گلمان روز 1شنبه 17 دی 91، ساعت 9:25 شب چشم به این جهان گشود

آغاز خدافظی ها

سلام

اول از همه بگم که پسری برگشتلبخند البته به این صورت که بعد از 10 روز که تنهایی اهواز بود و گاهی تلفنی ابراز دلتنگی میکرد ما برای 5شنبه هفته پیش به مقصد اهواز بلیط گرفتیم که هم  دنبال پسری بریم و هم خدافظی بگیریمناراحت

که 4 شنبه خبر دار شدیم مادربزرگ همسری که بیمار بودن به رحمت خدا رفتن و ما 5شنبه راه به راه از فرودگاه رفتیم به مراسم خاکسپاری و جمعه هم درمراسم ختم گذشت و البته بسیاری از فامیلهای دورتر را دیدیم و خدافظی گرفتیم که برای ما این قسمتش مایه خوشحالی بود که میشد همه را با هم دید و البته خدافظی کردن سخت، ولی همه ما رو با دعاهای قشنگشون بدرقه کردنقلب

عصر جمعه با دوستای 4 ساله اینترنتی و در عین حال مهربونم در یک کافی شاپ قرار داشتم که جا داره از همشون (مهرناز عزیزم، مریم مهربون، ناهید دوست داشتنی، آزاده نازنین و لیلی جون مامان یونای جنتلمن) تشکر ویژه بکنم که لطف کردن و تشریف آوردن و همشون با هدایاشون من را شرمنده کردن. مطمئنم هیچ گاه یادشون از ذهنم نمیره، چون در این مدت هر روز با هم خندیدیم و گریه کردیم و من ازشون چیزهای زیاد یاد گرفتم.

دوستون دارم دوستای خوبمقلب

و بعد از اون شام در یکی از بهترین رستوران های اهواز (راکی) مهمون خاله عزیزم بودیم و سپس مجددا کافی شاپچشمک. دست خاله فریده مهربون هم درد نکنه.

شنبه صبح اول وقت به قصد خدافظی از اساتید مهربونم در دوران فوق لیسانس راهی دانشگاه شهید چمران شدم و همه را به جز سرکار خانم دکتر پوررضا که بسیاردوست داشتنی هستن، دیدم و سخت دلم میگرفت ازاین خدافظی ها. سپس به محل کار سابقم در اهواز رفتم، از مدیر تا راننده با همه خدافظی کردم و باز هم شنیدن آرزوهای زیبا، برایم دل چسب بود لبخند

شنبه و یکشنبه ناهار و شام را مهمون جاری های عزیز و خواهر مهربان همسرم بودیم و همه با سر راهی هاشون ما رو شرمنده کردنخجالت و خدافظی آخر شب خیلی خیلی سخت بود و کنترل ممانعت از ریزش اشک ها بسی سختمژه

و ما دوشنبه صبح به تهران برگشتیم و از اون روز در حال فروش وسایل هستیم و وسایلی که باید ببریم را یه جا میزاریم تا بعد جمعشون کنیم، هنگام جمع کردن عکس عزیزانم واقعا دل تنگ میشم (با اینکه من کلا شخصیت احساساتی ندارم، این حالتم برای خودم عجیبه!!!)

این هم روزنگار چند وقته ما.

دو سه جمله ای هم از جملات قصار!!! و کارهای آرش در سفر بنویسم:

بیشتر این مدت را خونه عمه جونش بود و با آرمان جون و آلای نازنازی هم بازی و با هیچ کس تلفنی هم حرف نمیزده مبادا بخوان از اونجا ببردش!!!

مامانم که دیگه از تماس تلفنی ناامید شده بودن، حضوری رفتن دنبالش اون وقت این وروجک به عمه اش گفته بود کفش های من را قایم کن تا نتونن من رو ببرن چشمکو خودش با دمپایی رفته بود پیشوازشوننیشخند

**********

عمه اش تعریف می کرد یه روز بهشون گفته: عمه فاطی چرا شما عین مامان سارامژه سرکار نمیرید؟

عمه جواب داده بود: قبلا می خواستم، اما جور نشد.

آرش: خوب پول بخواهید از کجا میارین؟

عمه: از عمو ... (همسرشون) میگیرم.

آرش: اینجوری بده ها، چون وقتی آرمان و آلا چیزی بخوان شما چون پول نداری باید صبر کنن باباشون از سرکار بیاد

و فوری برای به دست آوردن دل عمه اش اضافه کرده:

اما خوب شد نرفتی سر کارهااا، اگه اداره بودی اون وقت من نمی تونستم بیام پیشت بمونمچشمک

**********

یک روز به اتفاق عمه و بچه هاش رفته بودن بیرون که مصادف بوده با ایام سوگواری حضرت فاطمه و شهرداری برای نشون دادن اون روزها چیزهایی درست کرده بودن، ازجمله جایی که نوشته بودن محل غسل حضرت فاطمه.

آرش میپرسه عمه فاطی، این وان خونشون بوده؟

 و با این حرفش همه اطرافیان می خندنخنده

**********

 آرش به یکی از جاری هام که دو دختر گوگولی داره (نیوشای نازنازی پیش دبستانیه و روشای کوچولو 2 ماهه) اینجوری گفته:

نووووشین (بدون هیچ پیش وند و پس وند!!!)

نوشین جون: بله

آرش: میگم، مگه نیوشا دختر نیست؟

نوشین: بله

آرش: خوب چرا دومی رو هم دختر زاییدی، یکی که داشتی این رو باید پسر دنیا میاوردی

نوشین:تعجب

بعد نوشین جون با خنده و شوخی به من گفت فقط از بچه اینقدی بابت داشتن دو دختر حرف نشنیده بودم که از اینم شنیدمقهقهه

پی نوشت:

دوست عزیزی که پیغام خصوصی میذارید که منتظر آپ هستید بهتر نیست خودتون را معرفی کنید، واقعا من متوجه منظورتان  از این همه پنهان کاری نمیشم!!!!

   + مامان سارا ; ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()