مامان سارا

آرش عزیزمان روز 1شنبه 28 اسفند 84، ساعت 9.35 صبح پا به گیتی نهاد و آران گلمان روز 1شنبه 17 دی 91، ساعت 9:25 شب چشم به این جهان گشود

مهر آمد و مهر آمد

سلام و صد سلام...

اصلا فکرش رو نمیکردم بعد از پست تابستان یهو وارد پاییز بشم و اینقد تنبلی کنم که میانه اش هیچ آپی نباشه! تازه بدتر از اون به هیچ وبلاگی هم سر نزنم!!!! این یکی دیگه خداییش پذیرفته نیست...میدونم هر چی بگین حق دارین، اما گرفتارم با بچه ها، و وقت نمیکنم، خلاصه که باید ببخشید دیگه.

خبر مهم اینکه آرش ما کلاس دومی شدقلب. پسرک باهوش و خردسال دیروزم، امروز مرد کوچکی شده و در راه یادگیری قدم برمیداره. امیدوارم خدای مهربون پشت و پناه همه بچه ها و همچنین پسرکان من باشه.آرش به مدرسه فرانکوفن میره و شکر خدا خیلی راضیه فقط از دوری راه مدرسه و ساعت طولانی در سرویس بودن ناراحته. از اولین روز شروع مدرسه (سوم سپتامبر) هم سروریس برقرار بود و باباش سر ایستگاه رسوندش، با اینکه هم شهر و هم مدرسه جدید بود به خوبی با این موضوع کنار اومد، فقط وقتی برگشت گفت امروز خیلی از بچه ها با مامان و باباشون بودن، چرا شما با من نبودین! البته بماند که من اون وقت خیلی دلم برای پسرکم سوخت و خودم رو سرزنش کردم که چرا نرفتم، اما دیگه گذشته بود.

هر روز از مدرسه میاد یه دیالوگ یکنواخت داریم:

من: مامان مدرسه چطور بود؟

آرش: سکوت

من، تکرار سوالم

آرش: خوب

من: چی کردین؟

آرش: درس خوندیم

من :ا    و بدین ترتیب هر روز این دیالوگ یکنواخت تکرار میشود!

همونجور که گفتم آرش را در نهایت مدرسه فرانکوفون نوشتیم و تنها کسانی میتونن به این مدارس راه پیدا کنن که دارای شرایطی باشن مثلا زبان مادری آنها فرانسه باشه یا پدر و مادر تحصیلات فرانسه داشته باشن یا خود بچه....اما جالبه که تو این یک ماه انگلیسی اش به طرز چشمگیری پیشرفت داشته، جوری که تو خونه یک کلمه فرانسه ازش نمیشنویم بلکه تو بازیهاش مدام داره انگلیسی حرف میزنه و حتی گاهی با ما هم انگلیسی را ترجیح میده، فکر کنم اینجوری کاملا "بای لینگوآل" بشه. البته امیدواریم که فارسی یادش نره (و بتونه سه زبانه بشه) به همین منظور هفته ای یک جلسه کلاس فارسی ثبت نامش کردم که خیلی اشتیاق نشون نمیدهناراحت، مثلا میخواد 5 بار از یه کلمه بنویسه مدام میگه خسته شدم چقد زیاده! هنوزم عادت نداره که حروف فارسی باید به هم چسبیده باشن، همه حروف را جدا جدا مینویسه! بعدم میگه مگه اوباما فارسی بلده! پس منم لازم نیست یاد بگیرم...میگم بچه فردا میری ایران عین بی سوادها میمونیا...میگه خوب اونام اندازه من انگلیسی و فرانسه نمیدونن که!

همچنان شبها دیروقت میخوابه، یعنی تا جایی که میتونه با خوابیدن مبارزه میکنه!

 سه هفته اول مدرسه تکلیف نداشتن، بعد از اون هم طبق روال پارسال یه خورده تکلیف دارن، مثلا هر هفته 10 تا کلمه! هست که هر شب باید همون 10 تا کلمه ثابت را به عنوان دیکته بنویسن!!! تازه آرش شاکی شده بود چرا از همین اول سال باید دیکته بنویسم!

 با آران رابطه خوبی داره تاوقتی که آران مزاحم کاراش نباشه و اما آران بلا هم خوب برای آرش مزاحمت تراشی! میکنه، مثلا نذاره آرش درس بخونه، کاغذاش رو پاره کنه و مداداش رو برداره یا جلوی لپ تاپ بره بشینه و .... هزاران داستان دیگر که اون وقته که آرش از آران شاکی میشهچشمک

 و اما آران بلا، بعععله بلا، هر روز شیطون تر از دیروز...جشماش از شیطنت برق میزنه...هر روز صبح بابا و داداشش رو بدرقه میکنه برای مدرسه و کلی بال بال میزنه که باهاشون بره، تا غافل بشم خودش رو میرسونه به در آسانسور و میخواد باهاشون بره!

یکی از کارای مورد علاقه هر روز و هر ساعتش ریختن بیرون وسایل توی کابینتهاس. روزی چندین مرتبه از من چیدن و از آران ریختن! تازه وسایل مورد علاقه اش رو با خودش تو اتاق میبره تا اونجا هم دم دستش باشن!

دندوناش به سرعت در میان الان پسر ما 6 دندونی شده که دندونهای 5 و 6 همین هفته اخیر در اومدن. 

تند تند ددد ددد ددد میگه و کلا عاشق دد رفتنِ. هر روز عصر که میخواهیم دنبال آرش بریم با کلی ذوق تو کالسکه میشینه تا به استقبال آرش بره.

دستش رو میگیره به این ور و اون ور و برای خودش هر جا دلش بخواد میره، فکر کنم کمی دیگه راه بیافته. البته آرش اولین قدمهای مستقلش رو در 8.5 ماهگی برداشت و تو 9 ماهگی راه میرفت.

هوا رو به سردی میره و زمستون در راهه....شهر را دوس دارم با اینکه به اندازه مونترال سرزنده نیست اما تمیزه (در رنکینگ تمیزترین شهر سال 2013، کلگری مقام اول را کسب کرد) و سرسبز...خلاصه من دوسش دارم....اینجا میشه به آینده شغلی بیشتر امیدوار بود، پس دغدغه های ذهنی کمتره.

در ماه اکتبر که چند روز دیگه واردش میشیم دو روز مهم در فرهنگ اینجایی را داریم، یکی روز شکر گذاری و دیگری هالوین...آرش که لباس هالوینش را هم خریده و کلی هم باهاش بازی کرده، یاد خودم و بچگی هام و ذوق داشتن لباس نو برای عید میافتم؛ و میبینم که چگونه پسرکم همون خوشحالی را برای داشتن لباس هالوین داره، و این در حالی است که کم کم علاقه اش به فرهنگ اینجایی و قبولش به عنوان فرهنگ خودش! بیشتر و بیشتر میشه....نمیدونم به این قسمت را میتونیم دستاورد منفی مهاجرت بگیم؟

آرش مدتیه عاشق "اوباما" شده و کلا هر چی ربط به آمریکا داشته باشه را دوس داره...چندی قبل با باباش به تماشای بازی هاکی تیم کلگری و نیویورک رفتن که در طول بازی تیم کلگری بهتر بوده، این برای آرش کلی جای سوال داشته که چطور تیم نیویورک که از کشور اوباما اومده باید ضعیف باشهنیشخند. خلاصه که دوست داره بره هاروارد اما خیلی برای درس خوندن در دوران مدرسه زحمت نکشهزبان

در پایان بازم عذرخواهی میکنم که مدتهاست بهتون سر نزدم....ممکنه نرسم برگردم پستهای قدیمتون رو بخونم...اما دورادور ازتون خبر میگیرم و دوستون دارم.

اگه دلتون خواست به ادامه مطلب سر بزنین و عکسای پسری ها رو ببینین.

پی نوشت: بنا به نظر دوستان عزیزم به منظور جلوگیری از انتشار انرژی منفی و اهمیت ندادن به عقده حقارت آدمهای بیمار این پی نوشت حذف میشود. مرسی از همراهی همتونقلب

ادامه مطلب
   + مامان سارا ; ۸:٤٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٦ مهر ۱۳٩٢
comment نظرات ()