مامان سارا

آرش عزیزمان روز 1شنبه 28 اسفند 84، ساعت 9.35 صبح پا به گیتی نهاد و آران گلمان روز 1شنبه 17 دی 91، ساعت 9:25 شب چشم به این جهان گشود

سرزمین جدید

سلام به همه

همونجور که گفته بودم مهاجرت کردیم. الان یک هفته است که به سرزمین لاله های وحشی! آلبرتا آمدیم. امیدوارم اینجا همانجایی باشد که دنبالش بودیم. شهر خیلی سرسبزتر از مونتراله اما اصلا از اون شور و هیجان مردم و انبوه جمعیت خبری نیست. وضعیت سیستم حمل و نقل اصلا قابل مقایسه با مونترال نیست. همین را بگم که روزی برای دیدن خانه ای 5 ساعت وقت گذاشتیم!

این چند روز خیلی درگیر بودم دوباره همه کارهایی که هر مهاجر تازه وارد دارد، را باید از نو انجام بدیم. وای که پیدا کردن خونه اینجا چقد سخته یه پروژه اس در حد پیدا کردن کار! خصوصا که بسیاری از ساختمانها برای +18 هستند و طبعا برای ما بچه دارها جایی در آنها نیست! بعد از اون که بالاخره محلی مناسب برای خانواده پیدا کردین بحث درآمد، شغل و تایید شدن آن به میان میاد!

خلاصه که فعلا به دنبال یافتن محل مناسبی برای اسکان هستیم تا بعد از آن مدرسه آرش را پیدا کنیم. فعلا که برنامه داریم همچنان مدرسه فرانکوفن بره اما باید به اداره مربوطه مراجعه کنم تا اگر مشکلی نبود نام نویسی اش کنیم.

آرش خیلی خوشحال و هیجان زده است. مخصوصا یکی دو روز آخر در مونترال وهمچنین  در هواپیما. مدام میگفت مامان دلم یه جوری درد میگیره چون میخوام بابام رو ببینم. خدا را شکر، اینقد به فکر دیدن باباش بود که دو روز آخر جای خالی مامان و بابام را خیلی حس نکرد. البته ما اونقدا هم تنها نبودیم چون ندای مهربونم دوست عزیزم و دو پسر دوست داشتنی اش و همسرشون پذیرای ما بودن و خاطره ای بسیار خوب برای ما باقی گذاشت. بازم ممنون عزیزم. 

روز آخر اما عجب روزی بود. اینقد سخت و در هم برهم بود که نگو اینقد اسباب داشتیم که نگو. قبل از اون 200 کیلو را با اتوبوس فرستاده بودم  اما هنوز 8 تا بسته همراهم بود و دو تا بچه. خلاصه با همه سختیهاش اون روز هم گذشت!

آران فسقلی ما هم امروز 6 ماهه شد و برای خودش کلی قرقی شده و 4 دست و پا میره و همه خونه را سریع طی میکنه و هی باید نگهش داشت! بدون کمک میتونه بشینه، عاشق هر چی کنترل و موبایله!

غذا خوردن رو از 5 ماه و 10 روزگی شروع کرده. همون دو تا دندون را داره و البته در حال درآوردن دندونای بعدی. عاشق اینه که باهاش حرف بزنن و تا اون وقت که باهاش حرف بزنی برات میخندهقلب 

 واکسن 6 ماهگیش را هم 10 روز زودتر در مونترال زدم و این بار دو سه روزی بعد از اون اذیت بود و اذیت میکرد. به زودی بنا دارم شبها از شیر بگیرمش. چون هم پرستار واکسیناسیون هم دکترش هر دو تاکید کردن که عادت بدی است و ترکش ندهی ادامه خواهد یافت و در این سن دیگر به شیر شبانه نیاز واقعی نداره و تنها از روی عادت بیدار میشه. میدونم که چند شب زنده داری در پیش خواهیم داشت. اما بالاخره باید انجامش داد.

در روزهای آخر حضورمان در مونترال نیگارا فالز هم رفتیم، و چقد زیبا و پر ابهت بود. اینقد دیدنی که نمیتونم وصفش کنم. بعد از دیدن آبشارها به این نتیجه رسیدم که اگر ندیده میرفتم چه چیز ارزشمندی را از دست داده بودم. در حال رانندگی وقتی از کنار آبشارها میگذشتیم، عظمتشون واقعا من رو گرفته بود و ادامه روندن را برام سخت کرده بود.

از مونترال تا نیگارافالز تقریبا 900 کیلومتر بود و من وسطای روندن باید توقف میکردم و به پسر شیر میدادم. البته نصف راه را که رفتیم خونه دوست گلم لیلای مهربون و خانواده خونگرمش موندیم. همون دوستی که دو سال قبل هم که تازه اومده بودیم کانادا کلی بهشون زحمت داده بودیم. خلاصه که هم راه رفت و هم راه برگشت شب خونه شون موندیم و یه شب هم که همون نیاگارافالز بودیم و اینجوری سفر سه روزه ای داشتیم که جز یکی از بهترین مسافرتهایی بود که تا الان داشتم (البته منهای سختی های در راهش و بی قراری های  آران و کلافگی های آرش) و صد البته جای هادی عزیزم در این سفرخیلی خالی بود.

فعلا تا همین جا کافی است. مطابق معمول عکسها در ادامه مطلب.

آهان اینم بگم که بالاخره فیدلی را جایگزین گودر کردم که امیدوارم به زودی بتونم وبلاگهای نخونده این دوماه و اندی را به روز کنم و بخونم.

ممنون از حضور گرمتون

ادامه مطلب
   + مامان سارا ; ٩:٥٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٢
comment نظرات ()