مامان سارا

آرش عزیزمان روز 1شنبه 28 اسفند 84، ساعت 9.35 صبح پا به گیتی نهاد و آران گلمان روز 1شنبه 17 دی 91، ساعت 9:25 شب چشم به این جهان گشود

دوسالانه

سلام سلام

حق دارین هر چی بگین، کمرنگ شدم خیلی هم. بیشتر از یک ماهه به وبلاگا سر نزدم. اگه بدونین من با چه لپ تاپ داغونی میام و کامنتا رو میخونم بهم جایزه میدینچشمک 

همین اول کار بپرسم که حالا که گوگل ریدر از اول جولای برداشته میشه به جاش از چه برنامه ای باید استفاده کرد. چکار کنم که همه آدرسا به جا دیگه منتقل بشه؟ چطوری بفهمم کی آپ کرده؟ من اصلا نمیدونم چه کاریه که میخوان این گودر را بردارنعصبانی

عنوان پست یاداور دوسال پیش ما است. وقتی همه زندگیمان شد چند تا چمدان و تعدادی خاطره، وقتی بیمناک ولی امیدوار پا به دنیای دیگری گذاشتم. دوسال به سرعت گذشت، دوسالی که لحظات شادی و غم بسیار داشته. زمانهایی بوده که خودمون بودیم و خدا. شاید بعد از این مدت بشه ارزیابی بهتری از اینجا کرد. 

تو این دوسال فهمیدم آسمان خدا همه جا یه رنگه. فقط یه چیزایی اینجا ابریه و اونجا نیست و چیزایی که اونجا ابریه اینجا نیست. مهم اینه که برای هر کس کدومها اولویت باشه. فهمیدم که وقتی مهاجرت اول را تجربه کردی باید منتظر مهاجرتهای بعدی هم باشی که ممکنه اجتناب ناپذیر باشه.

واقعا به عینه حس کردم و مزه مزه کردم که مهاجرت خیلی سختِ خیلی. بسیار بیشتر از آنچه میپنداریم. شاید اگر قبلش بدونیم چقد سختی منتظرمونه درصد بسیاری از ما قیدش را میزدیم. 

در این مدت بارها به ایران برگشتن فکر کردم و این همیشه گوشه ذهنم هست، شاید روزی هم عملیش کردیم. چراییش طولانی است. خلاصه اش این است که بعد از دوسال هنوز پیشرفت انچنانی را در وضع خود نمیبینیم و اینکه هنوز عملی اش هم نکردیم امید به آینده است و میخواهیم همه تلاش خود را در به ثمر نشستن آرزوهامون بکنیم و دلیل دومش هم متاسفانه وضعیت نامطمئن کشورمونه. با هرکس حرف میزنیم از گرونی ها دادش به هواست. یه وقتایی واقعا حس اصحاب کهف بهم دست میده. اما فکر میکنم یه بار باید بیام و خودم حسش کنم.

همه اینها را گفتم نه اینکه خوانندگانی را که در این راه پای گذاشتن ناامید کنم یا عزیزانم را با خوندن این پست ناراحت کنم، اینها را گفتم که بگم بعد از دوسال در آستانه مهاجرت دوباره ایم (بعدا در این باره بیشتر خواهم گفت، لطفا کامنت نزارین و بخواهین بدونین کجا، وقتی قطعی شد مینویسم کجا هستم). تازه متوجه شدم در این دوسال چقد مونتریال را دوست داشتم و اینجا خانه من بوده. حسی را دارم که وقتی تهران را ترک میکردم البته نه به اون شدت اما کم و بیش شبیه اون وقتا هستم. هر جا میرم با دقت نگاه میکنم و سعی میکنم از همه چیزهای خوبش لذت ببرم و خاطره های خوبش را به همراه چند چمدان با خود ببرم. خلاصه که به شدت در حال چمدون بستن هستم و نمیدونم چی را باید ا خود ببرم. چون در کانادا هزینه جابجایی خیلی بالاس و بهتره وسایل  را با خودت نبری برای همین تا حد امکان باید سبک مهاجرت کنیم و این روزهایم کاملا شبیه روزهای دو سال قبلمه.

و اما اندر احوالات پسران:

آران فسقلی 5 ماهه شد، در این 1 ماه کلی بزرگ شده پسرم. دو روز قبل از 5 ماهگی اولین دندونش و همون روز، دومیش دراومد. خلاصه که عجله داره این پسری برای بزرگ شدن. البته بماند که خلی هم اذیت شد و کلی مراسم بیقراری و گریه داشتیم.

مامانم براش یه آش دندونی خیلی خوشمزه (واقعا خوشمزه بود) درست کرد. (عکسش را ادامه مطلب میزارم)

از کارای پسری اینه که سینه خیز اما در جهت عکس میره! پوزیشن 4 دست و پا را میگیره و در حد خیلی کم موفق میشه بره جلو. کلا بچه حرافیه به نظرمنیشخند کلی صداهای مختلف از خودش درمیاره. عاشق گرفتن وسایل تو دستاشه خصوصا اگه این وسایل موبایل، کنترل ، عینک و از این قبیل باشه و اسباب بازیاش در رده آخر جای دارنزبان. عاشق زدن دکمه های کیبردِ. همه چی را به شدت هر چه تمام تر در حلق مبارکش فرو میکنهمژه. اسمش را هم که خیلی وقته میشناسه و سریع عکس العمل نشون میده. عاشق تبلیغات تلویزیونی و برنامه های کارتونیه. یاد گرفته 360 درجه دور خودش میچرخه و خیلی بامزه اس تلاششبغل

برای مامان و بابام کلی ذوق میکنه. دیگه میدونه مامانم زود بغلش میکنه تا مامان را میبینه شروع میکنه به بال بال زدن و غر غر کردن تا مامان بغلش کنه، درحالی که با من کمتر اینجوریه. البته بماند که کلا بغلی شد رفتناراحت

رابطه دوبرادر خیلی خوبه شکر خدا. برای هم کلی لاو میترکونن. هر روز صبح زود آران بیدار میشه و بعد از اون آرش و کلی برای هم میخندن وآرش هی بهش میگه اخه من خیلی تو رو دوست دارم. یا میگه عاشقتم آران. آران هم کلی برای داداشش میخنده و اینجوری روز ما آغاز میشه.

آرش هم واقعا آران را دوست داره. البته بماند تا غافل بشیم بغلش میکنه و راه میبردتش. اوائل آران از این بغل کردنهای محکم و بوسیدنها فشاری! کلی شاکی میشد و گریه میکرد اما الان اونم به این شرایط عادت کرده و صداش در نمیادچشمک ، تازه کلی ذوقم میکنه.

آرش هم همچنان در حال مدرسه رفتنه تا کمتر از 2هفته دیگه. در همین حین هم امتحانات را میدن. البته اصلا مثل سیستم ایران نیست و من نمیدونم چه روزی چه امتحانی دارن. فقط گفتن دو هفته اول جون امتحانات هست و از مدرسه غایب نشن. جالبیش اینه که تو این دو هفته برای تو خونه هم اصلا تکلیف ندارن و برای همه روزا در برنامه شون برای کار در خانه و تکلیف نوشته شده "مرخصی". آرش هم از خدا خواسته مگه لای درس و کتاب را باز میکنه. خدا نکنه یهوعینک. البته شکر خدا جز بچه های خوب کلاسِ اما خوب من حیفم میاد با توجه به توانی که داره ازش استفاده نکنه. امسال پیشرفت زبانی فاحشی داشته نسبت به سال قبل. فرانسه را که تا حد بسیار زیادی مسلطه با لهجه غلیظ کبکی! انگلیسی اش هم قابل قبوله. از دوستاش خیلی عبارات را یاد گرفته و لهجه انگلیسی اش هم خوبه. مخصوصا تو کلماتی که th دارن میشه خوب تفاوت انگلیسی حرف زدن ما که در ایران یاد گرفتیم و آرش که اینجا آموخته، متوجه شد.

 دیگه مطلب خاصی به نظرم نمیرسه. امیدوارم این تصمیمان درست باشه و به زودی فراغ بال داشتن را تجربه کنیم.

مطابق معمول چند تا عکس در ادامه مطلب گذاشتم با این تفاوت که تعدادی عکس از روزهای اخر در ایران و یادآوری اون روزها هم اضافه کردم. خیلی دلم میخواست عکسهای بیشتری بزارم از همه کسایی که عزیزن و یادشونم همیشه و دوسشون دارم و محبتهاشون از یادم نمیره، اما متاسفانه عکسا مناسب استفاده در دنیای مجازی نبودند و من اجازه گذاشتن عکسای بقیه بدون هماهنگی را ندارم. فقط بدونین که خیلی به یادتونم.

ادامه مطلب
   + مامان سارا ; ٤:۳۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٤ خرداد ۱۳٩٢
comment نظرات ()