مامان سارا

آرش عزیزمان روز 1شنبه 28 اسفند 84، ساعت 9.35 صبح پا به گیتی نهاد و آران گلمان روز 1شنبه 17 دی 91، ساعت 9:25 شب چشم به این جهان گشود

پست زمستانه!

سلام به همه بامعرفتها...بله بله با خود خود شما هستم که مرتب اینجا سر میزنی و من را شرمنده میکنین و کلی دل گرمم میکنین برای ادامه نوشتن باید اعتراف کنم که اینقد ننوشتم که نمیدونم از چی و از کجا باید بنویسم، اما چ بهانه ای بهتر از تولد، اونم تولد عشق کوچکم آران.

آران دوست داشتنی من، شاهزاده مامان سارا، ممنون که به زندگی ما اومدی و اون را حسابی رنگی کردی و لذت مادری دوباره را به من چشوندی...دوستت دارم تا ابد، موفقیت و شادی تو و آرش مهربونم آرزوی قلبیمه قلب 

و اما من و پسران، آرش که همچنان مدرسه میره و تازه بعد از دوهفته تعطیلات سال نو دوباره مدرسه رفتن را شروع کرده، انگلیسیش پیشرفت خیلی زیادی داشته جوری که معلمشون میگه فرلنسه را هم انگلیسی میکنه و میگه! خودش دوست داره سال بعد مدرسه انگلیسی بره تا ببینم چی میشه...بعضی حرف زدناش در همون 5 سالگی مونده، به نظرم زبان مادری تنها حرف زدن تو خونه نیست. زبان مادری ما شامل همه اون سالهای درس خوندن و دیدن برنامه های فارسی هم میشه، چون با مدرسه رفتن خیلی زبان ادم تقریت میشه، حالا ما هر چی برای آرش اصلاح میکنیم حرف زدنش را انگار ملکه ذهنش شده، دور و برش همه پره از زبانهای دیگه...البته تو خونه ما که فقط فارسی حرف زده میشه و مرتب سریالهای ایرانی را میبینیم و خیلی به روزیم در این زمینهنیشخند شبها هم داستان فارسی براش میخونیم، اما همه اینها کافی نبوده! اهان یادم رفت بگم دوستای ایرانی هم داریم...دیگه نمیدونم باید چکار کنم، چند جلسه کلاس فارسی رفت که زیاد با تکلیف نوشتن حال نمیکرد! و ادامه نداد...آران هم که فکر کنم درگیر این چند زبانی شده و احتمالا دیرتر از آرش زبون باز کنه فعلا در حد مامان و بابا مونده! برعکس زبونش، استفاده اش از پاهاش خیلی خوبه، یه هفته مونده به 9 ماهگی اولین قدم را برداشت و الان میتونه در مسابقات دو شرکت کنهچشمک....اینقد ددر ددوری شده این بچه که باید برای بیرون رفتن از دستش فرار کنیم کفشاش رو میگیره دستش و دنبالمون با گریه راه میافته

آران کوچولوی یه ساله ما الان 8 تا دندون داره و کم کم باید منتظر دندونای آسیابش باشم که لثه اش خیلی میخاره...معنی حرفا را خوب میفهمه و میگیم فلان چیز کجاس میره میاره...اما با ما فقط با گفتن "اِ" با آواهای مختلف! حرف میزنه و هر کدومش یه معنی داره البته به همراهش حالت سرش را هم تغییر میده.

اینقد خوشگل دست میزنه که قند رو تو دل من و باباش آب میکنه...کافیه یه نیمچه آهنگ بشنوه یا براش شعر بخونیم زود شروع میکنه به رقصیدن! کلا شکر خدا بچه شادی است وقتی بیرون میریم همه میگن happy boy! البته در نوع خودش بسیار پر انرژی است و خیلی خیلی وابسته به من که واقعا کار را برام سخت میکنه

علاقه بسیار شدیدی به شیر خوردن داره و من رو کم کم مجاب میکنه از شیر بگیرمش! (البته اگر همتش را داشته باشم) امروز با خودم فکر میکردم همون لحظه هم که دنیا اومد مثل حرفه ای ها! شروع کرد به شیر خوردن، بیخود نیست الان عاشق خوردنشهنیشخند

رابطه دو برادر بیشتر اوقات خوبه؛ البته آرش برای من گفته که گاهی برادرش را خیلی دوستداره و گاهی دوسش ندارهمژه و البته اینم اقرار کرده که میدونین علت اینکه تازگی ها برای زمین خوردن و این چیزای ساده زیاد گریه میکنم اینه که من حسودیم میشه! دوست دارم از اون حرفایی که به آران میزنی وقتی زمین میخوره به منم بگی...که من همون وقت میخواستم قورتش بدم به خاطر این صداقتشبغل

این مدت که ننوشتم روزهای زیادی داشتیم که من فقط خوبهاش رو اینجا مینویسم، تولد بابا هادی و هالوین در اکتبر بود، بعدش شب یلدا و تولد مامان سارا و در ادامه کریسمس و سال نو و بالاخره امروز تولد پسرک...خدا را شکر میکنم که سلامت هستیم و میتونیم این روزاهای زیبا را در کنار هم تجربه کنیم.

مدرسه آرش از یه هفته مونده به تعطیلات هیچ تکلیفی بهشون ندادن این هفته هم که هفته اول هست بازم تکلیف ندارن...آی یاد بچگی های خودم می افتم و پیک های نوروزی، حسودیم میشه به این همه بی درس بودنعینک

کارنامه ثلث اولش هم خوب بود. در ریاضی و خوندن خیلی خوب بود، اما در نوشتن فقط خوب! موزیک را هم خیلی خوب نگرفته بود با معلم موزیکشون حرف زدم که آخه چرا، ما عدت نداریم تو کارنامه بچه مون به جز خیلی خوب ببینیم :))) به من خندید و گفت پارسال در تمام مدرسه فقط دو نفر خیلی خوب بودن که واقعا موسیقی را خیلی عالی میدونستن، از نظر ما خوب هم عالیه...خلاصه که تا حدی مجاب شدم، اما مگه میشه تربیت اون همه سالها را که فقط باید بهترین باشیم رو یه شبه فراموش کرد!

از هوا بگم که روزهای بسیار سردی را گذروندیم. اینجا تجربه هوای -45 را هم داشتیم، اما تفاوتش با هوای مونترال اینه که هوا بسیار متغیرتره. دوره سرما خیلی طولانی تره اما نوع سرما مختلف. ممکنه در یک روز بیش زا 30 درجه هوا تغییر کنه. خلاصه ممکنه امروز -30 باشه فردا +3...در مونترال معمولا در زمستان دمای بالای 0 نداشتیم، اما اینجا از سمت کوههای راکی (همونایی که تو جغرافیا میخوندی، یادتونه که!) بادهای گرمی میوزد که شینوک نام دارن، اینا باعث بالا رفتن دما میشه البته عیبی هم دارن اینکه خیلی ها از این تفاوت دمای یهویی سردردهای بدی میگیرن!

آرش دیگه از این همه هوای برفی خسته شده و stupid snow  بهش میگه! میگه کاش بریم یه شهری که اصلا برف نیاد. همون تهران خوب بود که فقط گاهی برف میبارید. اصلا بریم اهواز زندگی کنیم که برف نمیاد. گاهی هم دلش میخواد بره هاوایی و از افتاب اونجا استفاده کنهچشمک

روز آخر مدرسه در سال 2013 را همه بچه ها و پرسنل با لباس تو خونه میرفتن مدرسه و اسمش پیژامه در مدرسه بود :)...خلاصه اون روز آرش کلللی راحت رفت خونه انگار رفته بود استراحت

دیگه خبر مهمی نیست، من هنوز کار ندارم و خانه دارم! و البته هنوز همت هم نکردم دنبال کار باشم! بازم امیدوارم کلگری برامون خوش یمن باشه.

اهان یه خبر دیگه اینکه قراره قوانین سیتیزن شیپی کانادا عوض بشه، میگن قراره بشه 4 سال از 6 سال بجای 3 سال از 4 سال...و دیگه اینکه بچه ها بلافاصله پس از تولد شهروند کانادا نشن و باید مدتی (نمیدونم چقد) در کانادا بمونند. خلاصه این ها تغییرات سال 2014 هستن که باید بره مجلس و تصویب بشه ببینیم جزییاتش چی هست.

و آخر اینکه دلم امیدوارم دل همتون شاد باشه، آخ که یه پاییز دیگه گذشت و گل نرگس نبود! البته خیلی چیزای دیگه هم نبود اما نمیدونم چرا یهو یاد گل نرگس افتادم، باز میریم به سمت نوروز و دل من میتپه برای حال و هوای ایران و شلوغیاش و بودن با کسایی که دوسشون دارم...اوناییه که در راه مهاجرت هستین، خوب از چیزایی که دوست دارین لذت ببرین که ممکنه تا مدتهای طولانی اونها را به اون شکل نداشته باشین.

برای همتون زندگی موفق، دلی شاد و لبی خندون آرزو میکنم.

خیلی عکس دارم که بزارم، سعی میکنم بیشترشون را بزارم به ترتیب زمان، امیدوارم شما هم حوصله و وقت دیدنشون را داشته باشین

ادامه مطلب
   + مامان سارا ; ٥:۳۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٢
comment نظرات ()