مامان سارا

آرش عزیزمان روز 1شنبه 28 اسفند 84، ساعت 9.35 صبح پا به گیتی نهاد و آران گلمان روز 1شنبه 17 دی 91، ساعت 9:25 شب چشم به این جهان گشود

100 روزگی

سلام و 100 سلام

بععععله پسرک من 100 روزه شدقلب بغل

دیگه بلا شده. همه ما رو میشناسه. برای مامانم و بابا هادی خیلی ذوق میکنه. بعضی اسباب بازیاش رو دوست داره. همزمان دو تا دستاش رو مشت میکنه و میچپونه تو دهنش! وقت خواب هم انگشتای دو تا دستش رو در هم فرو میکنه و اینقد تکونشون میده و غر میزنه و گریه میکنه تا بخوابهنیشخند

برادر ارشد هم حالش خوبه و همواره لحظاتی هست که به شدت برادر کوچک را دوست میدارد و دقایقی هم چشم دیدنش را نداردزبان، کافیه آران خواب باشه تا در یه سوت (به سه سوت نمیرسه) بیدارش کنه و بعدم خودش رو به کاری مشغول میکنه که مثلا روحش هم خبر ندارهمژه

خلاصه که سخت مشغولم با پسران. البته خدا عمر بده مامانم رو که همه کارای خونه و حتی نگهداری پسرک با اونه و این سارایی که ملاحظه میفرمایید استراحت مینمایند، نمیدونم چکار میکنه که حتی یه وب هم آپ نمیکنه. از طرفتون گوشش رو میپیچونمچشمک

هنوز هم هوا سرده، امسال ناجوانمردانه روزای زمستونی ادامه دارن. تا چند روز قبل برف میبارید. الان که مثلا گرم شده حدود 10 تا 12 درجه میرسه. اما ما به همینش هم راضی هستیم فقط دیگه برف نیاد و یا از این سردتر نشه، لطفااااا... اینقد اینجا سرد بود که ما برنامه 4شنبه سوری را کنسل کردیم اون روز حدود 60 سانتیمتر برف بارید و هوا سرد سرد بود و ما نتونستیم بریم. رسید به 13 به در که قرار بود مثل هر سال جشنی برپا باشه که شهرداری به علت وجود برف و شکنندگی چمن ها اجازه گردهمایی نداده بود و ما خودمون رفتیم تو پارک و البته یخخخخ، سریع بساط جوجه را علم کردیم و فوری زدیم بر بدن و برگشتیم تا نحسی سیزدهمان در روز 11 فروردین که آخر هفته اینجا بود به در شودشیطان

این پستم کوتاهِ چون خبر خاصی نیست که بنویسم. فقط و فقط روزمره که البته به لطف وجود مامان و بابا و پسرک کوچکم که هر روزش با روز قبلش متفاوت است این روزمره ها زیبا شدهقلب

در ادامه مطلب چند تا عکس میزارم، باشد که راضی باشیدنیشخند

ادامه مطلب
   + مامان سارا ; ۱:٥٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٢
comment نظرات ()