مامان سارا

آرش عزیزمان روز 1شنبه 28 اسفند 84، ساعت 9.35 صبح پا به گیتی نهاد و آران گلمان روز 1شنبه 17 دی 91، ساعت 9:25 شب چشم به این جهان گشود

روزنگار

طبق معمول چون خیلی وقته ننوشتم طبعا وقایع خوندنی از یادم رفته! پس مینویسم، هر آنچه به یادم می آید.

از کجا شروع کنم؟ از آرش که همچنان پرانرژی و شیطونِ و ما همه وقت در برابر توانش واقعا کم میاریم!

سه روز در هفته در کلاسای فوق برنامه مدرسه شرکت میکنه یعنی از 3 تا 4:10 کلاس داره و ما میتونیم حداکثر تا 6 بریم دنبالش و خودش ترجیح میده تا آخرین دقایق باشه، چون اون 2 ساعت رو معمولا به بازی و کاردستی میگذرونن، کلاسای آرش هم کاراته، زبان انگلیسی و مجیک! هستن که از این آخری بیشتر از همه خوشش میاد هر روز که کلاس داره یه تریک جدید یاد گرفته و خلاصه کلی خوشش میاد!

در مورد فرانسه هم بگم که از نظر تلفظ واقعا حرف نداره و ما در برابرش باید سرمون رو به زیر بگیریمچشمک دایره لغاتشم خیلی خوب شده. اما برای درس خوندن پدر ما رو در میاره. حالا فکر نکنین چقد تکلیف دارن ها، نه! آخر هفته ها که اصلا دفتر تمرینشون رو خونه نمیارن که دو روز آخر هفته رو به بازی بگذرونن، باقی روزا هم در حد یه برگ که یه چند کلمه ای توش باید بنویسن. روزایی که تکلیفشون ریاضی است، با رغبت انجام میده اما وای به نوشتن...تقریبا دو سه هفته ای میشه که خوندن داستانهای کوچیک رو شروع کردن و خدا را شکر عاشق خوندنه...این رو معلمشون هم بهم گفت که واقعا علاقمند به یادگیری و خوندنه...وقتی از تنبلی اش در نوشتن گفتن، پاسخش این بود که پسر بچه ها همین جورن...یعد من یاد بچگی های خودم افتادم که آی فراری بودم از مشق و املا نوشتن و در دبستان هر از چندی مامان باید می آمد و در خصوص درس نخوندنهای من پاسخگو می بودخجالت، الان میفهمم چه حس بدی به مامان و بابا منتقل میکردم با بازیگوشی هام (فقط یه کم دیره نیشخند)

سیستم آموزش اینجا کاملا با ایران فرق داره. اینجا یک ماه اول سال روی حروف کار کردن و بعد از اون سراغ حروف صدا دار رفتن و سپس ترکیب حروف صدادار و همزمان با اون داستانهای کوچک بهشون میدادن که در هر داستان یه سری کلمات رو دورشون خط کشیدن و بچه باید اون کلمات رو یاد بگیره، یعنی به صورت تصویری شکل کلمه در ذهن بچه نقش میبنده.

هنوزم اون خصلتهایی که معمولا بیشتر بچه های ما در ایران دارن کم و بیش در وجودش هست که امیدوارم بهتر بشه، مثلا اینکه همه جا فکر کنه حق با خودشه و اونِ که باید حرف اول و آخر رو در گروه بزنه!

ماه اول مدرسه مشکلاتش بیشتر بود؛ هم مدرسه اش عوض شده بود و هم اینکه در کلاس با بچه های عادی که زبان مادری فرانسه داشتن قرار داشتو طبعا از نظر زبان نسبت به اونها ضعف داشت، چند تا پسر بچه تخس هم در کلاسش بودن که با گفتن حرفایی پسر رو میرنجوندن و البته یه بار آرش هم چون احساس کرده بود در برابرشون کم آورده انگشت یکیشون رو پیچیونده بود! دیدم اومده خونه با یه نامه که از زبون آرش نوشته شده و پای نامه اثر انگشت آرش بود... اینقد برام سنگین بود که بچه چون نمیتونه مثل اونا حرف بزنه این کار نادرست رو انجام داده، خلاصه راهی مدرسه شدم و این مشکل حل شد.

خلاصه که این مهاجر کوچک هم گام به گام همراه ما در راه آداپته شدن قدم برمیداره و میدانم سختی های زیادی رو تا الان متحمل شده و نیز خواهد شد.

آرش به دریافت بسته هایی که مرتب از طرف مامان عزیزم و آزاده مهربون (خواهر گلم) برامون ارسال میشه عادت کرده، اگر یه کم این فاصله زمانی زیاد بشه، میگه یعنی دیگه کسی ما رو دوست نداره! نمیدونم چرا اینجوری براش جا افتاده، حالا جالبیش اینه که در حالیکه مامان بدون استثنا هر روز به ما تلفن میکنه شاید ماهی یکبار اونم با اصرار حاضر بشه دو کلمه باهاشون حرف بزنه یا بیاد جلوی مانیتور تا اون رو ببینن!

از اون یکی پسر بگم که از الانش معلومه چه شیطونی خواهد بود...خدا به داد برسد، معلمی هم مثل آرش داره و دیگه چه خواهد شد خدا میدونه! هنوز اسم نداره! شاید در نهایت اسمی که "ر" داره براش بزاریم. شاید روزی از اینجا رفتیم و دیگه مشکل این نداریم که "ر" را "ق" تلفظ میکنن.

در نهایت مقرر شد که برای دومین بار هم خود را به تیغ جراحی بسپارم و کنجدم را با روش سزارین دنیا بیارم. تاریخ زایمان طبیعی 4 ژانویه است و وقت عمل فقط 2 روز! زودتر از اون تاریخه، حالا در نهایت باید دید این کنجد تا همون تاریخ صبر میکنه یا میخواد زودتر به دنیا بیاد!

امسال هوا خیلی زودتر از پارسال سرد شده و پیش بینی زمستان سختی شده است، تا الان دو روز برف و بارون قاطی داشتیم اما به زودی باید منتظر برفهای جدی باشیم. نگران

در این مدت تولد آقای همسر رو داشتیم که با همکاری دوستای مهربونم تونستیم یه نیمچه سوپرایز داشته باشیم و یه شب خوب در کنار همشون داشته باشیم.

بعد از اون هم جشن هالوین بود که با ندای گلم و غزال دوست داشتنی، بچه ها رو برای شرکت در این جشن بردیم و  شب هالوین هم رفتیم در خونه ها و بچه ها در میزدن و هالوین رو تبریک میگفتن و صاحبخانه بهشون شکلات میداد. (یه چیزی مثل قاشق زنی خودمون)

منم یه مدتِ شروع کردم به دیدن سریال حریم سلطان اینقد تعریفش رو شنیدم که علاقمند شدم و خلاصه روزی ممکنه تا 5 یا 6 قسمت رو یه جا ببینیم... گاهی ادای خرم رو در میارم و پسرها رو شاهزاده ام خطاب میکنم و دیدن اخمای آرش که از این لقب خوشش نمیاد برام خواستنی اس.

دو روز در هفته هم میرم دانشگاه و زبان انگلیسی میخونم! البته قطعا ترم بعد مرخصی خواهم بود.

یه مدتیه که فیس بوکم رو بسته ام، این اقدام خیلی ناگهانی بود، میخوام کمی تو ترک باشم تا نرمال شدم برگردم.

در نهایت خبر درگذشت ناگهانی شوهر عمه ام خبر خیلی سخت و بدی بود در غربت (لطفا فاتحه بخونید)...از اینکه نبودم تا شانه ام محلی باشد برای تسکین دردهاشون...از اینکه نبودم تا شریک غمشون باشم...از اینکه نبودم تا ....، خیلی متاسفم و بسیار غصه خوردم. اینجور وقتهاس که آدم متوجه میشه مهاجرت خیلی بیشتر از اونچه فکر میکرده سخته.

یه بار در وب شایا جون (ان سان) که از قول پدرشون نوشته بودن، خوندم که اگه هر کس میدونست سختی های مهاجرت چقد زیاده شاید اصلا مهاجرتی انجام نمیشد، و کاملا با نظرشون موافقم.

این روزها متاسفانه هر چی اخبار از ایران میرسه حاوی خبرهای خوب نیست... به امید روزهای رنگی برای همه

در آخر از همین جا تولد نازنین جون (خواهر کوچکم) و میترا جون (خواهر کوچک همسر) رو تبریک میگم، امیدوارم لبهاتون همیشه خندون باشه. نمیدونم خودتون میخونین یا نه، اما امیدوارم اگه کسی از اطرافیان این پیام من رو میخونه از قولم بهشون تبریک بگه (چون با هر دو سعی کردم تماس بگیرم اما موفق نشدم)قلب

من رو از یاد نبرین که نیاز دارم به دعاهاتون

تا بعدبای بای

   + مامان سارا ; ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۱
comment نظرات ()

قرار نبود!!!

متن زیر را روی وال یکی از دوستام دیدم، خیلی خوب گفته، نمیشه خوندش و اشکات نیاد پایین....البته فکر کنم برای کسانی که خارج از کشورن ملموس تر باشه.

 

قرار نبود....اما شدناراحت

ادامه مطلب
   + مامان سارا ; ٧:٠٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩۱
comment نظرات ()