مامان سارا

آرش عزیزمان روز 1شنبه 28 اسفند 84، ساعت 9.35 صبح پا به گیتی نهاد و آران گلمان روز 1شنبه 17 دی 91، ساعت 9:25 شب چشم به این جهان گشود

آخر سال نامه

سلام به همه دوستای خوبم

در همین جا اعلام میکنم که امروز تولد 7 سالگی پسر ارشدم، آرش نازنینم هست.هوراهورا

ممنون پسرم که به من طعم شیرین مادری رو چشوندی.قلب

برای آرش دیروز در مک دونالد با حضور چند تا از دوستای خوبش امیر حسین عزیز،نیما و نیکان دوست داشتنی، آریاز و آریامان گل و صد البته آران کوچولو تولد گرفتیم و بچه ها ساعاتی کنار هم بازی کردن و صد البته کشتی گرفتن و شادی کردنهورا

ممنون فهمیه جون، ندای گل و مریم مهربون که در تولد کوچیک پسرک من شرکت کردین و شادش کردینماچ

*******

خوب دیگه نفسای آخر اسفندِ و راهی تا بهار و عید نمونده. من هنوز سفره 7سین رو نه تنها نچیدم بلکه هنوز نمیدونم چکار میخوام بکنم.

فردا شب ایشاله میریم 4شنبه سوری. امیدوارم به همه شما هم خوش بگذره

همین جا آرزو میکنم سال 92 سال رسیدن به خواسته ها و هدفها برای همتون باشه. 

 

با چند تا عکس از هنرنمایی های! مامان سارا و همکاری آرانم این پست رو به پایان میرسونم.

قابل ذکر است که: برای هر عکس بارها و بارها عکس گرفتم، بارها کات کردم و شیر دادم حتی در چند مورد پسرک رو حمومش هم دادم که آروم بخوابه چشمک....آرش گلم هم در چند جا به من کمک داد و دکور میچیدبغل

ادامه مطلب
   + مامان سارا ; ٩:٢٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۱
comment نظرات ()

دوماهگی

سلام دوستای خوبم

پسرک من، عشق منقلب دو ماهه شد...این روزای بعد از دنیا اومدن بچه واقعا زود میگذره ها. به هادی میگم در مقایسه، دو ماه بارداری واقعا دیر میگذره اما دو ماهی که بچه پیش آدمه چقد زود میگذره.

تو این مدت مهمونای عزیزمون، بابا و مامان نازنینم اومدن پیشمون. به خاطر کمک حال ما بودن در این زمستون سخت، سختی سفر رو به جون خریدن و خونه ما رو با وجودشون گرم کردن و بعد از 20 ماه دیدنشون واقعا روحیه بخش بود برامون. آرش که تا چند دقیقه زبونش بند اومده بود و نمیتونست حرف بزنه...

من از وقتی مامان اومده در استراحت کاااامل هستم و مامان مهربونم همه کارهای خونه رو به تنهایی انجام میده و تازه آران داری هم میکنه به آرش هم سرویس میده و من فقط روی مبل نشستم و نظاره میکنمچشمک

آرش چند روز اول هی مامانم رو خاله خطاب میکرد! دلم براش میسوخت که تو این مدت فقط چند تا دوستامون بودن که اونها رو خاله صدا میکرد اصلا روی زبونش اسم دیگه ای نمیچرخید!

خبر مهم دیگه ختنه پسملک هست که در 48 روزگیش انجام شد، به روش کامگو! که من برحسب تجربه، روش حلقه رو بیشتر قبول دارم زبان بماند که آران به ایکی ثانیه با پاش زد و باند آنتی بیوتیکی رو که قرار بود دو روز بماند رو انداخت و آرش یه لحظه چشمش افتاد به داداشش و فکر کرد که عضو مربوطه کنده شده و خلاصه این وسط اشک و گریه و زاری های آرش برای ....برادرش رو هم داشتیم و رفتم بغلش کردم و براش توضیح دادم تا یه کم قانع شده اما تا چند روز غصه دار به آران نیگا میکرد و هی میگفت ش....لت رو چی کردنزبان

فردا هم باید فسقل خان رو ببرم واکسن دوماهگیش رو بزنه. خدا کنه زیاد عوارض نداشته باشه.

دیشب برای اولین بار از وبلاگم استفاده کردم. یعنی بعد از این چند سالی که دارم مینویسم، این آرشیو به دردم خورد. حالا چه استفاده ای؟ براتون میگم:

آرش گیر داده بود از بچگی هاش تعریف کنم -اینم نوعی رقابتِ با برادر کوچیکش- خلاصه هی گفتم و گفتم و دیگه چیزی یادم نمی اومد و اونم اصرار که بازم بگو....یهو گفتم بزار برات از روی وبلاگ بخونم و چقد هم بهش مزه داد و اما بعد از خوندن خاطرات اون پستی که درباره سفرش به اهواز بود که من دلشوره داشتم که چرا  پروازش نرسیده، زد زیر گریه...میگفت که بخاطر ناراحتی من ناراحتِ....الهی من قربون اون دل کوچیکت بشمبغل

در کل روابط برادری خوب برقراره. البته بماند که لحظه ای نمیزاره آران بخوابه. تا از مدرسه میرسه و میبینه آران خوابه اولین اقدامش بیدار کردن داداشیه و آران هم یه علت کامل نشدن خوابش گریه رو سر میده و بدخلقیای آران شروع میشه! و این هفته که تعطیلی مدرسه آرشِ، آران خیلی کمتر فرصت خوابیدن داره، مگر اینکه مامان و بابام دست بکار بشن و آرش رو به نوعی سرگرم کنننیشخند

از دیگر اتفاقات یک ماه گذشته؛ روز ولنتاین بود که برای پسری ها جشن مختصر گرفتم و آرش هم شکلات و کارت خرید برای معلمش هدیه برد.

و مهمتر از همه، نهمین سالگرد ازدواجمون در روز سپندارمزگان بودقلب

حالا اگه وقت و حوصله اش رو دارین میتونین جهت دیدن عکسا به ادامه مطلب مراجعه کنیدچشمک

ادامه مطلب
   + مامان سارا ; ٧:٠۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۱
comment نظرات ()