مامان سارا

آرش عزیزمان روز 1شنبه 28 اسفند 84، ساعت 9.35 صبح پا به گیتی نهاد و آران گلمان روز 1شنبه 17 دی 91، ساعت 9:25 شب چشم به این جهان گشود

آغاز سال تحصیلی

سلام یه سلام پاییزی از مونتریال سرد.

همون جور که از عنوان پستم هم پیداس می خوام درباره مدرسه بنویسم.

پسر کوچک دیروز من، امروز بزرگ شده و مدرسه (پیش دبستانی) میره. البته زبان من الکن و قلمم قاصر از توصیف حسمه.

همون پسرکی که تا هفته قبلش بعد از 5 سال مهدکودک رفتن، همچنان با رفتن مشکل داشت، الان مشتاق مدرسه رفتنه. (خدایا شکرت، چون واقعا بابت این موضوع استرس داشتم)

اولین روز مدرسه آرش 28 آگوست بود و با بابا هادی رفتن مدرسه البته تازه طرفای ظهر! و گفتن باید از 8.5 بیاد فرداش هم با تاخیر 5 دقیقه ای رفتن که بازم تذکر گرفتن و از روز بعدش پسری با سرویس میره مدرسه و ساعت 7:15 سوار میشه (از این اتوبوس زرد رنگا که تو فیلمهای قدیمی هست) و 4 هم برمیگرده.

ما هم صبح و هم عصر باید باشیم تحویل بدیم و بگیریم و برای زیر سن 8 سال قانونه، البته عین ایران نیست اتوبوس در خونه بیاد و سوار کنه، بچه ها باید به ایستگاه مربوطه برن.

و اما وقتی اتوبوس مدرسه می ایسته  بچه ای پیاده یا سوار بشه همه ماشین ها موظف هستن تا پشت اتوبوس ترمز کنن و جلو نزنن در غیر این صورت و مشاهده پلیس جریمه سنگینی داره که با جمع قضایا در طول یکسال بابت همین خطا باید 1000 دلار بدی!

بچه ها برای نهار به سرویس مهدکودک موجود در مدرسه تحویل داده میشن و بابت اون یک ساعت روزی 3.5 دلار باید بپردازیم و البته ناهار رو هم از خونه باید ببرن و اگر صبح ها زودتر از 8.5 و ظهر بعد از 3 تا 6 بخواهیم بچه بمونه باید 7 دلار بدیم و در اون جا نگهش میدارن و دیگه از سرویس خبری نیست. اما خدا را شکر کلاس من 3.5 تموم میشه و جوری میام که میرسم به ایستگاه آرش.

لباس مدرسه اش یه جورایی فرمه. بلوز سفید یا سورمه یا شلوار پارچه ای سورمه ای یا جین تیره.

روز سوم، یه جشن گرفتن که از فرداش مدرسه رسما شروع میشد و والدین هم دعوت بودن، ظهر رفتم مدرسه و بچه ها را آوردن تو حیاط هر کلاس با معلمش و خلاصه راه افتادیم به سمت پارکی که حدود 15 دقیقه پیاده روی بود. توی این فاصله معلم ها سر و صدا و شادی می کردن در بطری های آب خالی ماکارونی، برنج، شن و ماسه و .. ریخته بودن و دست بچه ها بود تا تکون بدن و شادی کنن و خلاصه هی می گفتن سر و صدا کنین جیغ و دست و هورا. تا پارک از سر هر چهار راه و خیابون که میخواستن رد بشن دو سه نفر مسیر ماشین ها رو می بستن تا همه بچه ها رد بشن و چه صبور بودن راننده ها!!! خلاصه کمی تو پارک بودن و این راه را برگشتن. در حیاط مدرسه 10 بازی مختلف برای بچه ها ترتیب داده شده بود و چون هوا خیلی گرم بود مرتب روی سر و صورت بچه ها آب اسپری میکردن، در آخر هم بستنی بهشون دادن و جشن شروع سال تحصیلی اینگونه برگزار شد.

هفته قبل هم جلسه انجمن و مربیان بود. بعد از رای گیری مدیر مدرسه  اسم تک تک معلمها (حتی فوق برنامه) را میخوند و معلمها جلو می آمدن و آخر سر هر کس به کلاسش میرفت و والدینی که می خواستن معلم را می رفتن میدیدن. من و دو خانواده دیگر از 10 بچه کلاس، اون روز بودیم و هر کس سر جای بچه خودش نشست و معلم برنامه روزانه و برامون گفت.

درباره آرش میگفت هفته اول و دوم اصلا تکرار هم نمیکرده، اما حالا راحت تکرار میکنه و جملات کوتاه در بیان خواسته هاش رو بیان میکنه و خلاصه خیلی راضی بود و میگفت اینها تا سال بعد خیلی خوب حرف میزنن و ضمنا تاکید داشت تو خونه فقط زبان مادری کار بشه که فراموششون نشه.

مثلا الان آرش میتونه روزهای هفته رو بگه اعداد رو تا 29 بشماره، بگه من خسته ام یا رو فرمم. بگه هوا سرده یا گرمه یا بارونیه. اب میخوام. دستشویی باید برم. لطفا. میتونه تاریخ روز و ماه و سال رو بگه که فکر میکنم برای 20 روز این ها پیشرفت خوبی بوده.

از همه مهمتر اینکه واقعا مدرسه رفتن رو دوست داره و با اشتیاق میره. باز هم خوبه که هر 10 بچه کلاس فرانسه را نمیدونن یا اندک میدونن و هیچ کس به دیگری رجحان نداره.

فقط تنها مشکل ما خوابشه، چون ما هنوز حریف این پسر برای زود خوابیدن شبها نشدیم و حدود 10.5 بعد از کلی جنگولک بازی و یه ساعتی که از خاموشی کل خونه میگذره میخوابه و صبح هم 6:50 باید بیدار بشه که براش سخته و اکثرا گریه میکنه! اما به گفته معلمش سر کلاس خوبه، از وقتی هم میاد خونه میخواد "بن تن" بشه و خدمت ما برسه!!!!

اینجا در ماه معمولا دو روزی مدرسه تعطیله و یک روزش هم جمعه بود که برای اون روز مهدکودک برنامه ای داشت که ما چون کلاس داشتیم باید پسر رو میفرستادیم. هزینه 15 دلاری را پرداخت کردیم و صبح و عصر هم که به علت تعطیلی مدرسه سرویس نبود خودمون بردیم و آوردیم. خلاصه مراسم بلال خورون و پوست کنی بلال داشتن و ناهار هم بهشون پیتزا و بلال و آب سیب داده بودن که خیلی به پسری خوش گذشته بود.

هفته ای نیم ساعت هم معلم موسیقی دارن که بهشون اجازه داده بود با ارگ آهنگ!!! بزن و باز خیلی به آرش خوش گذشته بود.

تو کلاسشون هم دو کامپیوتر هست که به بچه ها تایپ کردن رو یاد میدن.

دیگه چیز خاصی یادم نمیاد. عکساش رو هم میذارم در ادامه مطلب.

هوا اینجا چند روزی است به شدت سرد شده و افتادم دنبال خرید لباس گرم ;)

هفته قبل از طرف کلاس ما رو بردن باغ سیب و سیب چیدیم و خوردیم آوردیم که کلی خوش گذشت. جای همه دوستای خوبم خالی.

پیشاپیش آغاز مهر ماه و شروع مدارس مبارک.

ادامه مطلب
   + مامان سارا ; ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()

جشن بچه ها

سلام 

سلام

سلام

امروز می خوام بیشتر و بیشتر درباره آرش بنویسم و البته طبق معمول گریزی هم به هر آنچه یادم میاد بزنم.

13 و 14 اوت، جشن بچه های مونتریالی بود و مکانی بود مناسب بچه های 4 تا 12 ساله. اینقد جای همه عزیزان و دوستان رو که بچه دارن خالی کردم که حد نداره، هی در دلم گفتم حیییف که این امکانات برای بچه های ما در ایران نیست.

جشن از 9 صبح تا 6 عصر ادامه داشت و ما هر دو روز حدود 11 رفتیم تا همون 6 و البته فرصت برای همه بازیها نشد!

روز اول بیشتر سراغ غرفه های آموزشی و کاردستی سازی رفتیم و روز دوم که کلی برای من خسته کننده بود بازی های هیجانی. خسته کننده از این جهت که تو صف هر بازی میانگین 1.5 ساعت!!!! باید می ایستادیم تا آرش بتونه 3 یا 4 دقیقه بازی کنه.

خلاصه برای بچه ها همه چیز بود تا تجربه کنن از ماشین پلیس و موتور پلیس به همراه خود پلیس ها تا آتش نشان و آمبولانس و ...

عکساش رو در ادامه مطلب میزارم.

یه نکته درباره بانک، اینجا برای بستن حساب بانکی هم باید هزینه بدید. البته فکر میکنم اگر دلایل کاملا قانع کننده باشه رایگانه. ما می خواستیم حساب بانکی CIBC را ببندیم اما چون زیر 90 روز بود گفت هزینه اش 20 دلاره و اگر سه ماه گذشته باشه حدود 4 دلار. ضمنا بانکها برای پولی که در حساب دارین (checking ) اگر از حدی کمتر باشه، ماهی حداقل 4 دلار هزینه نگه داری پول از حسابتون کم میشه (برای بعضی بانکها اصلا سقفی هم نداره و در هر صورت این جوری عمل میشه).

بالاخره از 17 اوت کلاسهای زبانم شروع شد. شروعش رو تلفنی روز قبل از تشکیل کلاس به من اطلاع دادن. چون اسم من در لیست انتظار بود، از اون روز 8.5 تا 3.5 کلاس هستم. کلاسها خیلی خوبه، به شرطی که بخونی! هر روز یه عالمه مطلب و کلمه جدید میریزن سر آدم!

کارتهای pr هم درست سر دو ماه رسید.

تو ماه رمضون دست به کار شدم و علاوه بر اون آش رشته که پخته بودم، حلیم رو هم بار گذاشتم و به نسبت خوب شد و دوستام به من پیشنهاد راه انداختن بیزنس!!! حلیم فروشی دادن ;) و بعدشم شله زرد و حلوا پزون داشتم. جاتون خالی

درباره مدرسه آرش بگم که متاسفانه نشد اون مدرسه خوبی که پیش خونه مون هست بره و گفتن جاش پره و البته تازه متوجه شدیم اینجا هم هر چی اصرار و پا فشاری کنی همون میشه اگه روز اول جدی بودی همون برات رقم می خوره. چون یه نفر دیه تونسته بود بچه اش رو در اون مدرسه نام نویسی کنه و ما بعدش هر چی رفتیم و  اومدیم گفتن نه!!

مدرسه ای که بهمون معرف کردن به ما دوره و البته صبحها سرویس داره ولی برای عصرها که باید بعد از ساعت 3 که مدرسه تمومه در مهد مدرسه بمونه تا ما بریم دنبالش، دیگه سرویس نداره و این برای ما سخته ولی خوب چاره ای نیست.

مدارس اینجا از امروز دوشنبه شروع میشن اما مدرسه آرش هنوز با ما تماس نگرفتن که بگن دقیقا چه روزی بچه های کودکستانی باید به مدرسه برن، ایجا ساعت شروع مدارس مختلف و روز اول تحصیلی اونها متفاوته.

میگم اصرار باید کرد، مثال بزنم، یه نفر تو کلاس زبانمون هست که مصاحبه تعیین سطحش 17 اوت بوده و این شخص حتما باید میرفته برای نوامبر اما میگه گفتم من بااااید الان کلاس برم و نیاز دارم به زبان و پولش و... و خلاصه تونست با تاخیر بیاد تو کلاس این در حالیه که یکی رو میشناسم که اواسط جولای تعیین سطح رفته اما نتونسته توی این کلاسا بیاد و بهش گفتن جا نیست!

این قسمتش یه مقدار روی نرو است و همون شرایط ایران برای آدم تداعی میشه.

مورد دیگه اینکه اینجا پول خیلی مهمه مثلا 1000 دلار مبلغ بسیاااار زیاده درحالی که در ایران ممکنه زیاد باشه نه بسیااار زیاد! به قول دوستم مر جان در ایران پول در دست مردم زیاده و کسی نمیپرسه فلانی این پول از کجا. اما اینجا حقوقتم 6000 دلار باشه نصف بیشترش را دولت به عنوان مالیات میگیره و بعد برات برنامه ریزی میکنه میگه تو خونه بخر من اینقدش رو پس میدم ماشین بخر اینقد دیگه اش رو پس بگیر و ....

اینجا فصل بارش شروع شده، حدود 20 ساعته یه بند داره بارون ریز و خیلی تند میاد، شاید ایران بود سیل راه می افتاد! هوا هم رو به سردی داره میره و دیگه باید جدی جدی به لباس گرم و خریدش فکر کنیم ;)

 پی نوشت:بازم از همتون و نظرات خوبتون ممنونم. مرسی که مرتب سر میزنید و کلی مشوق هستین.قلب

ادامه مطلب
   + مامان سارا ; ٧:۱۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()