مامان سارا

آرش عزیزمان روز 1شنبه 28 اسفند 84، ساعت 9.35 صبح پا به گیتی نهاد و آران گلمان روز 1شنبه 17 دی 91، ساعت 9:25 شب چشم به این جهان گشود

یزد

سلام سلام

از همه کسانی که برامون آرزوهای قشنگ کردن ممنونم. امیدوارم هر کس به هر آنچه می خواد برسد.

خیلی سال بود که دلم میخواست یزد را ببینم اما جور نمیشد و این عید قربان فرصت خوبی بود.

در ادامه مطلب چند تا عکس از پسری در این سفر به یادماندنی را می ذارم.

و اما آرش که واقعا یه وقتایی خوب بلده حاضرجوابی کنه مثلا:

چند روز قبل یادم نیست سر چه مسایله ای شروع کرد به گفتن اینکه من نه سارا نه هادی نه مامان فریبا نه باباکورش.... را دوست ندارم اصلا هیچ کس را دوست ندارم یهو انگار مغزش جرقه بزنه گفت فقط یه نفر را دوست دارم اونم عروسمهقلب

من و هادی: عروستتعجب کی هست؟

آرش: آرینا (همکلاسیش)

من: مامان این حرفا برای الان زوده

آرش: خوب از الان عروسمه تا بزرگ هم بشه زنم بشه

هادی: شاید مامان و بابای آرینا اجازه ندن

آرش: آرینا خودش بزرگ میشه  دیگه اون وقت مامان و باباش پیرن و اون با من عروسی می کنه

ما:تعجبنیشخند

 

ادامه مطلب
   + مامان سارا ; ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

درباره پست خصوصی

سلام به همه دوستان دیده و ندیده

ابتدا یه عذر خواهی از این که مجبورم پست قبل را خصوصی بزارمخجالت

لطفا در صورت تمایل به خوندن آن پست، کامنت بزارید و آدرس وبلاگ یا ایمیل بدهید تا رمز را بهتون بدم. ممنون

 

  پاورقی:

چند روز مسافرت در پیش دارم و ممکنه دیر کامنتها تایید بشن و براتون رمز را بدم

   + مامان سارا ; ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

شرح مصاحبه

مشاهده یادداشت خصوصی

   + مامان سارا ; ٢:٥٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

از دمشق

سلام به همه

مرسی برای امواج + که برای ما می فرستادید

همه چیز تا اینجا خوب بود

بعد میام مفصل می نویسم

تا بعدقلب

   + مامان سارا ; ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()