مامان سارا

آرش عزیزمان روز 1شنبه 28 اسفند 84، ساعت 9.35 صبح پا به گیتی نهاد و آران گلمان روز 1شنبه 17 دی 91، ساعت 9:25 شب چشم به این جهان گشود

ادامه عکسهای کاخ سعد آباد

مشاهده یادداشت خصوصی

   + مامان سارا ; ٩:۳٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

کاخ سعد آباد

سلام سلام.

می بینید چه زرنگ شدم کمتر از یک ماه از ارسال پست قبلی دارم آپ میکنمچشمک

دیروز از طرف اداره یه تور گذاشته بودن برای بازدید از کاخ سعد آباد با چند تا از همکارا قرار گذاشتیم که اکیپی بریم تا بیشتر خوش بگذره و البته خوش هم گذشت. بماند که اونجا حسابی یخ زدیم،‌کلی بی برنامگی و عدم هماهنگی در جمع شدن همه و رفتن برای ناهار و ... بود اما با هم بودن خوب بود، جای همه عزیزان خااالیقلب

در کاخ موزه هنرای استاد فرشچیان برخی تابلوها نماد شیطان و انسان بود و آرشی در زمینه همه توضیح می خواست و باباش در حد فهم پسری یه چیزایی براش گفت و البته این آغاز یک دردسر بود چرا که تا پایان روز به دنبال شیطان میگشت و میگفت ببینم شیطون داره کی را گول میزنه الان کجاس و ....نیشخند

در موزه برادران امیدوار هم تمام مدت از کنار یه راسوی تاکسودرمی شده جم نخورد و جالب اینکه برای بقیه بچه های هم سن و سال خودش در باب این راسو توضیحاتی هم می دادتعجب

در راه برگشت خونه هم یه جایی نزدیک بود یه ماشین به ماشین ما بخوره که آرشی نا خداگاه گفت "خدا رحم کرد، یا احضرت (بعدا بهش توضیح دادیم حضرت درسته نه احضرت) عبااااس"

بهش میگم این چیزا رو از کجا یاد گرفتی

میگه بلدم دیگهخنده

اینم دو تا عکس (باقی عکسها را در پست بعدی می زارم)

 آرشی و آرش کمانگیر

 Image and video hosting by TinyPic

 

آرش قجریچشمک

Image and video hosting by TinyPic

   + مامان سارا ; ۸:۳٧ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

گم شدن پسری

اول از همه از یه ماجرای تلخ که خدا را شکر به خیر گذشت بگم:

چهار شنبه چهارم آذر:

با آرشی قرار بود بریم خونه مامانم، اول سر راه رفتم خشکشویی تا کاپشن پسری را بدم بشورن.

آرش:من توی ماشین می مونم.

ماشین را درست مقابل در خشکشویی پارک کردم و رفتم داخل، از اونجا که ما رو میشناسه فقط پرسید برای کی می خواهین گفتم فردا و برگشتم بیام سوار ماشین بشم که آرش را توی ماشین ندیدم اول فکر کردم مثل همیشه داره سر به سرم میزاره و خم شده پایین، اما با نزدیک تر شدن به ماشین به این حقیقت تلخ را متوجه شدم که آرش نیست، نمی تونستم باور کنم در این کمتر از یک دقیقه چه اتفاقی می تونه افتاده باشه

دیوونه وار فریاد میزدم آرررررش آرررررررش و به کوچه های اطراف سرک میکشیدم اما آرش را نمی دیدم. مردم دور من که ضجه میزدم جمع شده بودن و هر کس حرفی میزد یکی میگفت خانوم چرا بچه را تنها توی ماشین گذاشتی یکی می پرسید چند سالش بود و چی تنش بود یکی دیگه کفت چرا ماشینتون قفل نبود و ....

و من در حال فریاد و جیغ

اون لحظه نمی دونستم به کی باید تلفن کنم و بگم آرشم نیست، چون اصلا احتمال نمی دادم پیدا بشه با خودم فکر میکردم مگه ممکنه توی این مدت کم آرش این همه دور شده باشه نه امکان نداره، پس حتما کسی در ماشین را باز کرده و بچم را برده خدااااااااااااااااااااااااااا

حال و روزم خیلی خیلی بد بود یهو از دور دیدم یه بچه با کلاه سفید دست در دست دختر خانومی داره میاد اصلا برام باور کردنی نبود

آرش را دیدم که خندان و به زور دخترک به سمت من میادتعجب

دخترک مهربوون به من گفت این پسر را دیدم که تنهایی برای خودش می چرخه و بهش گفتم مامان و بابات کجان و آرش جواب داده با من، اینجا نیستنتعجب

اون لحظه انگار دنیا را بهم داده بودن تازه اون موقع بود که بعضم ترکید و به مدت نیم ساعت لاینقطع گریه کردم و بر سر آرش جیغ میزدم که آخه چرااااااااسوال

تعجب من از این بود که اصلا از ناراحتی من ناراحت نبود و من تا چند روز و حتی الان از یادآوری این صحنه اشکهایم بی محبا می ریزندگریه

واقعا خدا خیلی دوستم داشت که این پسر وروجک را دوباره بهم بخشیدقلب

                                    ************

و حالا بخشهای شیرین خاطرات آرشی:

تازگی ها خیلی عبارات تو رو خدا ، به خدا و ای خدا را بکار میبره:

مثلا میگه ای خداااااااااااااا (کلی هم کلمه خدا را کشیده میگه) من گشنمه به کی بگمنیشخند

یا مامان تو رو خداااااا لباسام را تنم کن آخه من نمی تونمقلب 

(استفاده از این کلماتش برام جالبه چون این جور قسم دادن ها برای کارهای روزمره اصلا عادت خانوادگی ما نیست)

                                   ************

بعضی وقتها صداش را تغییر میده و با لحن دیگه شروع به حرف زدن میکنه

باباش ازش پرسید از کی این کارها را یاد میگیری؟

آرش: می دونی هادی من یه دوست دارم اون به من این کارها را یاد میده

بهم میگه اینجوری حرف بزنم و شیطونی کنم. اون خیلی بزرگتر از منه

بابا: خوب اسم این دوستت چیه؟

آرش: اسمش؟ اسمش آرش کمانگیرهمژه

من و باباش:تعجب

                               **************

فعل سیگار کشیدن را میگه سیگار زدننیشخند

من و آرش داشتیم جایی می رفتیم که من گفتم مامان جون یه لحظه بزار من آدرس را از کسی بپرسم

گفت: ساااارا، از اون آقاهه که داره سیگار میزنه نری بپرسیااا

گفتم نه مامان خیالت راحت باشه

خیلی برام جالبه که به نظرش اون آقا آدم درستی نیومد و غیرتی شد مامانش بره با اون آقاهه هم کلام بشهقلبچشمک

                                 **************

چند روز پیش داشت از سر و کول من بالا میرفت و اصلا گوشش به حرفای من که آی کمرم آی گردنم بدهکار نبود

باباش اومد میانه داری بکنه گفت: آرش اینقد زن من را اذیت نکن.

آرش چند ثانیه به بابا نگاه کرد و گفت: اگه اذیت کنم بعدا تو هم میایی زن من را اذیت میکنی؟سوال

بابا (از این بحث خوشش اومده بود): بله میام اذیتش میکنم

آرش: خوب اصلا شاید تو تا اون وقت رفته باشی پیش خدا تازه اگرم باشی من زنم را پیشتون نمیارم تا نتونی اذیتش کنی. اصلااا میرم یه قفس می خرم و شما را میزارم توش یا یه تفنگ آتیشی می خرم اگه خواستید زنم را اذیت کنی بزنمتونعصبانی

من: مامان جون هنوز نه به دار و نه به بار توی فسقلی ما رو به زن نیومده ات فروختی. خدا بهمون رحم کنه نیشخند 

(دختر دارها یه عدد داماد حلقه به گوش، بشتابید بشتابیدخنده)

                                   ****************

یه قسمت توی فیلم عروسی ما است که بک گراند مشکی داره و تصاویر من و شوشو در آتلیه میاد و میره و یه آهنگ آروم روشه آرشی هر بار اون را میبینه از ته دل گریه میکنهتعجب

بهش میگم آخه چرا گریه میکنی؟ می گه دوست ندارم عکس شما ها رو اینجور نشون بده دلم میگیره بعدش گریه ام میگیره دل شکستهاما اون جاهاش که رقص هست را دوست دارملبخند

                                **************

یه بار بهم گفت سااارا میشه من بزرگ شدم خونه برای خودم گرفتم تو بیایی توی خونه من و هادی بره برای خودش یه زن دیگه بگیره؟

من گفتم نهههههههنیشخند، مامان جون آخه هر کس فقط باید یه زن داشته باشه

آرش (اینجا را دختر دارا نخوننچشمک) : آخه مامان من دوست دارم چند تا زن داشته باشم

خلاصه بعد از مثالهای فرواوون از دور و اطرافیان پسری به داشتن یه همسر قانع شدزبان

تا بعد

بدرودبای بای

 

  بعدا نوشتم:

بازم دیشب پسری هوس زن گرفتن کرده بود!!! تعجب

می گفت من می خوام وقتی رفتم توی خونه خودم زن گرفتم برم دانشگاه

گفتم آخه مامان جون اگه نری دانشگاه که بهت زن نمیدن

گفت: ا، نمی دن باشه پس اول می رم دانشگاه بعد زن میگیرم  نیشخند                                  

 

   + مامان سارا ; ۸:٥٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸
comment نظرات ()