مامان سارا

آرش عزیزمان روز 1شنبه 28 اسفند 84، ساعت 9.35 صبح پا به گیتی نهاد و آران گلمان روز 1شنبه 17 دی 91، ساعت 9:25 شب چشم به این جهان گشود

اندر احوالات پسری

سلام،

نگید تنبل هستم، چون خیلی وقته می خوام بیام آپ کنم اما نمیشه  اما حالا اینقد می نویسم تا .....

 

و اما اندر احوالات آ رش:

از اول این ماه پسری یه کم مردتر شده و رفته کلاس هجران جون که میشه کلاس بالاتر البته هر روز به خاله زرین و هاجر جون مربی های قبلی اش سر میزنه

هاجر جون می گه هر روز از لای در سایه آرش را میبینم که میاد و بهمون سر میزنه و خاله زرین رو به مامان دیگه گفت هیچ کدوم از بچه ها به با معرفتی آرش نیستن اونها اصلا نمیان سر بزنن می ترسن یهو دوباره کوچولو بشن اما آرش تنها کسیه که به هوای آب خوردن هم که شده یه سر به کلاس ما میزنه

 

               

                                           

 

 

و با کلاس بالاتر رفتن واقعا پسری بزرگ شده، گاهی حرفها و کلماتی میگه که ما هاج و واج می مونیم، عبارت شانس داشتن را زیاد توی حرفاش میگه مثلا شانس آوردیم سوپر باز بود و تونستیم شیر بخریم و ....

 

 

 

                                           FlowerFlower  Flower

 

 

کلاس جدیدش یه سمت دیگه از مهده، قبل از اینکه کلاسش جابجا بشه به یکی از بچه ها که دوساله است و اتفاقا دختر خیلی خوبی است اما نمی دونم چرا گاهی باهم نمیسازن !!! رو کرده و گفته

هستی، دیگه دارم میرم اونور راهرو از دستت راحت میشم

 

 

 

  

                                            

 

 

یه روز توی خونه بهم گفت مامااااااااان، گوش (نه گوشت ) من تلخه؟

من: چی؟؟؟؟؟؟  نه عزیزم چرا؟ کی بهت گفته؟؟

آرش: آخه توی کلاس پشه من رو نیش نزد خاله زرین گفته گوشت تلخه

من: گفتم نه مامان جون اولا که گوش نه گوشت بعد هم اینکه خاله خواسته باهات شوخی کنه

 

                                     

 

  

یه بار دیگه در حالی که دراز کشیده بود بهم گفت :سارا، یه سوالی ازت دارم؟

من: بپرس عزیزم استرس(استرس گرفته بودم چی می خواد بپرسه که اینقد منطقی سوال کرده)

آرش: میگگگگگگم، چرا اصلا خدا بهتون بچه داد؟

من:هااااا ، خوب می دونی چیه ما از خدا یه بچه خوب و سالم خواستیم اونم بهمون تو رو داد.

آرش: آخه وقتی کوچولو بودم خوب بودم، اما بزرگ شدم آرش شیطون شدم،  شما دیگه بچه شیطون رو نمی خواهین، نه؟

من در حالی که یه جورایی هم دلم سوخته بود براش هم توی دلم میگفتم ای بلا خودتم خوب می دونی شیطونی گفتم نه قربونت بشم ما همه جوره تو رو می خواهیم. خوب تو که می دونی من دوست ندارم شیطونی کنی چرا یه وقتایی اینقده شیطون میشی؟

آرش با یه معصومیتی گفت آخه می خوام اذیتت کنم.

من: چرااااااا آخه؟

جوابم داد چون می خوام دعوام کنی

من متعجبانه نگاهش کردم هنوز هم نمی دونم چرا بعضی اوقات دوست داره دعواش کنم سوال

 

 

                                             

 

یه روز یه خانومی برای کمک در نگهداری شنگول و منگول (اسمی که آرش هستی و ملودی را صدا میکنه) اومده بود بعد رو کرد به آرش و گفت به مامانت بگو بره بیمارستان برات یه آجی بیاره.

آرش هم که تا حالا این کلمه را نشنیده بود گفت آجیییییییییل پسته و بادوم را که توی بیمارستان نمی دن بابا جووووون  (البته اینها را در حالی که صداش را بم کرده بود، می گفت)

 

  

                                            

                

این چند ماه که بابا هادی هر روز میره خونه باباش تا به خاطر مریضیش بهش رسیدگی کنه آرشی خیلی توی کارای باباش دقیق شده

یه شب وقت خواب که دوتایی کنار هم دراز کشیده بودن رو کرده به باباش گفته: هااااادی؟ تو منو دوست نداری؟ 

بابا: چرااا عزیزم؟ خیلی هم دوست دارمI Love You

آرش: پس چرا هر روز میری خونه بابایی؟

بابا (متججب از این سوال): آخه بابایی مریضه

آرش: آهان، باشه

در همون وقت من رفتم توی اتاق و آرش یهو از جاش بلند شد و نشست و رو به من گفت: سااااارا می دونی چرا هادی هر روز میره خونه بابایی، چون بابایی مریضه

من  از این رفتار پسری خنده ام گرفته بود، با خودم گفتم اگه کس دیگه ای اینجا بود با خودش میگفت حتما مامانش بهش یاد داده  قهقهه

 

  

   

                                             

  

و در آخرین مورد مواجهه آرش و باباش:

هفته قبل بابای آرشی چند روزی ماموریت بود، من برای آرش شام آوردم ازم پرسید از این قورمه سبزی برای هادی هم میزاری؟

گفتم: بله حتما

پرسید چرا؟

بهش گفتم چون ما بابا را دوست داریم

گفت اما من دوسش ندارم بزار بیاد بهش میگم ای بابای بددددددد

گفتم: چرااااا آرش؟ تعجب

آرش: آخه بابا منو تنبیه میکنه دل شکسته

واقعا نمی دونستم چی جوابش را بدم آخه این چند وقته بیماری پدرش و خستگی از رسیدگی هر روزه واقعا کم طاقتش کرده و زیاد تحمل سر و صدای آرشی را نداره

 

فردای اون روز هم توی مهد در جواب نادیا جون مامان مانیای نازنازی که احوال من و بابای آرش را ازش پرسیده بود، پسری بودن مکث روی اسم من گفته هادی؟؟؟ هادی که یا ماموریته یا پیش باباش

نادیا جون گفتن آخه بابایی مریضه که بابا هادی میره اونجا

آرشی گفته نه مریض نیست ولی هادی همه اش میره اونجا

 

الهی بمیرم برات پسرم که چقد این مسایل برات سخت و سنگینه وقتی خاله نادیا اینها را برام گفت واقعا نمی تونستم جلو اشکهام را بگیرم دقیقا می تونستم صورت محزونت را وقتی داشتی این حرفها را میزدی تجسم کنم.

 

 

  

                          

 

می دونم خیلی طولانی شد. حالا چرا میزنین منو

من که اولش گفتم اینقد می نویسم تا ....

 

 

 

بعداً اضافیدمچشمک:

این هم  نقاشی دیشب (۵شنبه ٢٣ مهر) آرشی که با برنامه پینت کشیده.

البته یه کوچولو راهنمایی اش کردم.

 

Image and video hosting by TinyPic

   + مامان سارا ; ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

پیری!!!

چند روز قبل که خسته و بی انرژی توی سرویس اداره نشسته بودیم و بر می گشتیم خونه و بر عکس من آرش طبق معمول پرررر انرژی و شاد، با شیطنتهاش حسابی منو اذیت میکرد.

برای اینکه آرومش کنم، بهش گفتم باشه اینقد من رو اذیت کن تا زود پیر بشمنیشخند

پرسید خوب  پیر بشی چی میشه؟سوال گفتم  پیرها باید برن پیش خدا.

بعد از این مکالمه آرامش نسبی حاصل شدچشمک

اون روز گذشت، چند روز بعدش خونه بابام بودیم و همه با هم مشغول صحبت و پسری هم در حال بازی که یه دفعه رو کرد به بابام و گفت:

میگم، بابا کورش شما که پیری پس کی دیگه می خوای بری پیش خدا تعجب

با این حرفش همه غافلگیر شدیم.

اما ماجرا به اینجا ختم نشد چرا که نیم ساعت بعدش در حال بازی با مامانم به اون هم گفت:

مامان فریبا شما هم دیگه باید بری زیر خاک!!

مامان گفت بریم پارک؟

آرشی: پااااااارک نه زیر خااااااکتعجب

دیگه نمی دونستم چی بگمخجالت، هم همه به این حرفاش می خندیدن  و  هم به قول خواهرم بافالهایی که اون شب آرش زد، دپرس شدنقهقهه

 نتیجه گیری:

بچه ها خیلی باهوش تر از اونی هستن که ما فکر میکنیم و البته از حافظه فوق العاده ای هم برخوردارن.

 

بعدا نوشتم:

یادم رفت بگم باز شب جمعه آرش جسور بازی در آورد، چه جوری؟

اینجوری:

اون شب قرار بود خاله آزاده اش و دو قلوهای شیرینش از اهواز بیان و آرش ذوق دیدن به قول خودش شنگول و منگول را بعد از یک ماه داشت. عصری دوستاش (بچه های همسایه) اومدن دنبالش که بره باهاشون بازی در عین ناباوری من (چون هیچ وقت برای توی حیاط رفتن نه نمیگه) در جوابشون گفت من نمی تونم بیام، چون امشب مهمون داریمتعجب

بعد از مدتی دوباره بچه ها اومدن سراغش و این بار باهاشون رفت ولی کمتر از 10 دقیقه برگشت با دست پر!!!

توی دستش یه لپ لپ بزرگ و یه بستنی بود.مژه

گفتم اینا چی هستنسوال

 گفت رفتم برای خودم جایزه خریدم خوب، یه بستنی هم برای تو نیشخند

هر چی بهش توضیح دادم که کارت درست نبوده، تو که رفته بودی بازی کنی، دیدم بی فایده اس و توی گوشش نمیره. تنها راهی که به ذهنم رسید اینکه به سوپری تلفن کنم و ازشون بخوام در صورتی که پسری بدون پول برای خرید رفت، بهش تذکر بدن که بدون پدر و مادرش نباید بره خرید، که البته نمی دونم تا چه حد جواب می ده متفکر

بازم نتیجه گیری:

پسرم از حالا می تونه من رو اغفال کنه!!! نباید دست کم بگیرمش و اینکه خدا به دادم برسه وقتی بزرگتر میشه.

 

 

   + مامان سارا ; ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢ مهر ۱۳۸۸
comment نظرات ()