مامان سارا

آرش عزیزمان روز 1شنبه 28 اسفند 84، ساعت 9.35 صبح پا به گیتی نهاد و آران گلمان روز 1شنبه 17 دی 91، ساعت 9:25 شب چشم به این جهان گشود

الو ... الو... سلام

الو ... الو... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟
پس چرا کسی جواب نمیده؟
یهو یه صدای مهربون! ..
مثل اینکه صدای یه فرشتس .
بله با کی کار داری کوچولو؟
خدا هست؟
باهاش قرار داشتم..
قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من میشنوم .
کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟
من با خدا کار دارم ...
هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .
صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .
بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.
مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست
و بر روی گونه اش غلطید و
باهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما...
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛
بگو زیبا بگو .
هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..
دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد
و گفت:خدا جون خدای مهربون،
خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...
چرا ؟
این مخالف تقدیره .
چرا دوست نداری بزرگ بشی؟
آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .
اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟
نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟
نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟
مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.
مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .
مگه ما باهم دوست نیستیم؟
پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟
خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟
مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ،محبوب ترین مخلوق من..
چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...
کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.
کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .
دنیا برای تو کوچک است ...
بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی...
کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو
رفت.....

   + مامان سارا ; ۱:۳٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٧
comment نظرات ()

امروز زندگی را آغاز کن!

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
> اگر سفر نکنی،
> اگر کتابی نخوانی،
> اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
> اگر از خودت قدردانی نکنی.
> به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
> زمانی که خودباوری را در خودت
> بکشی،
> وقتی نگذاری دیگران به تو کمک
> کنند.
> به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
> اگر برده‏ی عادات خود شوی،
> اگر همیشه از یک راه تکراری بروی
> …
> اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
> اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،
> یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
>
> تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی
> اگر از شور و حرارت،
> از احساسات سرکش،
> و از چیزهایی که چشمانت را به
> درخشش وامی‌دارند،
> و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
> دوری کنی . .. .،
> تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
> اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت
> شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
> اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر
> نکنی،
> اگر ورای رویاها نروی،
> اگر به خودت اجازه ندهی
> که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ات
> ورای مصلحت‌اندیشی بروی . . .
> -
> امروز زندگی را آغاز کن!
> امروز مخاطره کن!
> امروز کاری کن!
> نگذار که به آرامی بمیری!
> شادی را فراموش نکن

    شعرى از پابلو نرودا
> ترجمه از احمد شاملو

   + مامان سارا ; ۱:۱٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٧
comment نظرات ()

شمع و خورشید

یکی بود یکی نبود وقتی خورشید طلوع کرد از پشت پنجره کلبه ای قدیمی،شمع سوخته ای را دید که از عمرش لحظاتی بیش نمانده بود.به او پوزخندی زد و گفت:دیشب تا صبح،خودت را فدای چه کردی؟
شمع گفت:خودم را فدا کردم تا که او در غربت شب غصه نخورد.
خورشید گفت:همان پروانه که با طلوع من تو را رها کرد!
شمع گفت:یک عاشق برای خوشنودی معشوق خود همه کار می کند و برای کار خودهیچ توقعی از او ندارد زیرا که شادی او را شادی خود می داند
خورشید به تمسخر گفت:آهای عاشق فداکار،حالا اگر قرار باشد که دوباره به وجود آیی،دوست داری که چه چیزی شوی؟ شمع به آسمان نگریست و گفت: شمع...دوست دارم دوباره شمع شوم
خورشید با تعجب گفت:شمع؟؟
شمع گفت:آری شمع...دوست دارم که شمع شوم تا که دوباره در عشقش بسوزم وشب پروانه را سحر کنم،خورشید خشمگین شد و گفت:چیزی بشو مانند من تا که سالها زندگی کنی،نه این که یک شبه نیست و نابود شوی!
شمع لبخندی زد و گفت:من دیشب در کنار پروانه به عیشی رسیدم که تو در این همه سال زندگیت به آن نرسیدی...من این یک شب را به همه زندگی و عظمت و بزرگی تو نمی دهم.
خورشید گفت:تو که دیشب این همه لذت برده ای پس چرا گریه می کنی؟
شمع با چشمانی گریان گفت:من از برای خودم گریه نمی کنم،اشکم از برای پروانه است که فردا شب در آن همه ظلمت و تاریکی شب چه خواهد کرد و گریست و گریست تا که برای همیشه آرامید

   + مامان سارا ; ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٥ شهریور ۱۳۸٧
comment نظرات ()

خداوندا...........

خداوندا نگذار که از تو فقط نامت را بدانم و نگذار که از تو تنها مشق کردن اسمت را به یاد داشته باشم.

همواره در من جاری باش، همانگونه که خون در رگهایم جاری است.

خداوندا: از تو میخواهم که هرگز در بیابان هولناک زندگی، تنها و بی یاور رهایم نسازی .

 از تو میخواهم که در کوره راه پر پیچ و خم زندگی، تنهایم نگردانی که همواره محتاج وجودت میباشم............ آمین

   + مامان سارا ; ٩:۳۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧
comment نظرات ()