مامان سارا

آرش عزیزمان روز 1شنبه 28 اسفند 84، ساعت 9.35 صبح پا به گیتی نهاد و آران گلمان روز 1شنبه 17 دی 91، ساعت 9:25 شب چشم به این جهان گشود

تولد آرشی

در یک اقدام غیر مترقبه تولد آرشی را یک هفته زودتر برگزار کردم خیلی خوش گذشت به خودم البته. ایشاله به بقیه هم خوش گذشته باشه.

 

تولد آرش به روایت تصویر

 

create animated gif
Create animated gif

create animated gif
Create animated gif

در حال فوت کردن (این شمعه یا مشعل پالایشگاه آرش خان!!!) create animated gif
Create animated gif

 آرش و مهمونای ویژه اش در حال بستنی خوردن

، روژینا جون، امیرمهدی جون و الینا جونcreate animated gif
Create animated gif

 

این هم دخترخاله های شیرین آرش هستی و ملودی عزیزمانcreate animated gif
Create animated gif create animated gif
Create animated gif

   + مامان سارا ; ۸:۳٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()

بازم آخر سال

امروز نرفتم اداره چرا مثلا به کارای فردا برسم

آخه فردا صبح باید برم اداره (کرج) امتحان فاینال زبان دارم بعد بدو بدو بیام ونک ساعت 2 جلسه دارم و بعد هم ساعت 6 امتحان فاینال زبان کلاس بیرونم

ولی چه فایده تا چشم باز کردم دویدم تو اینترنت و نی نی سایت بازی تا ساعت 12 بعد هم یه تلفن طولانی شد به خونمون خلاصه 1 تازه شروع کردم امتحان عصر فردا را خوندن که بازم تلفن زنگ زد این بار یکی از دوستان بود که برای وامش ضامنش بودم و گفت امروز باید برم بانک!!!

این بار ساعت 3 با آرش آماده شدیم و رفتیم امیر آباد بانک بعد هم به طرف میرداماد رفتم توی این شلوووووغی آخه آرشی وقت دکتر چشم داشت از 3 ماه قبل. توی چشمش یه لک بود که دکتر گفت چیزی نیست اما سال دیگه بیارش بازم. ویزیتش هم 15000 تومان بود!!!تعجب به نظرم خیلی زیاد اومد نمی دونم ویزیت فوق تخصص ها همینه یا من اینطور فکر کردم

خلاصه از اونجا که ماشین نبرده بودم با تاکسی اومدیم ونک که آقا گرسنه شدن و 1 ساعت در یه فست فودی بودیم هرچی ملت می خوردن با حسرت نگاهشون میکردخوشمزه که مجبور میشدم برم اون را هم براش بگیرم

خلاصه بعد از 4.5 ساعت بیرون بودن رسیدیم خونه و بازم اومدم سر وقت اینترنتو دیگه وقتی نمونده برای درس خوندن

خدایا کی می خوام عاقل بشم!!!!!!!!!!!!!!

زبان این هم برای خودم

 

   + مامان سارا ; ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()

روزگار آخر سال

وای که همیشه من چقد این روزای آخر سال را دوست دارم، در حقیقت عاشق این روزا هستم چونکه همه شادن همه پر انرژی هستن همه دنبال خونه تکونی خرید چیزای نو و همه خوبی ها هستن

اینقد روزای آخر سال را دوست دارم که هیچوقت دلم نمی خواد سال نو بشه!!!تعجب

من هم در همین اثنا از فرصت استفاده کردم و آرشی را گذاشتم پیش مامان و به اتفاق دوستم رفتیم بازار، وای که چه حالی می ده با فراغ بال و کیف پرپول بری گردش علمی!!

خیلی خوش گذشت جای همه دوستان خالی کلی چیز میز برای سفره هفت سین و تولد آرش خریدم خیلی مزه داد و اما اندر احوالات مترو، با هزار بدبختی تونستیم سوار مترو بشیم اما هنوز دو ایستگاه نرفته بود (البته در دو ایستگاه قبل هم کلی می ایستاد) که اعلام کرد مترو خرابه و ما مجبور به ترک آن شدیم و اما مترو که از کنارمان رد شد دیدیم که بعلههههههه این ما خانمها هستیم که خیلی حرف گوش کنیم و آقایون محترم به روی مبارک نیاوردن و پیاده نشدن و تازه به ما هم میخندن!!!خنده

خلاصه شما مجسم کنید ما تحت چه فشاری سوار مترو شدیم و با چه بدن خرد و خمیری به خونه رسیدیم ولی در کل خیلی حال داد. البته بماند که مامانم هم خسته و کوفته بود چون باید هم از آرشی و آسیبهای احتمالی اش به دو قلوها نگهداری می کرد و هم از خود دو قلوها و هم به هر سه نوه سرویس می داد.

 

   + مامان سارا ; ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()