مامان سارا

آرش عزیزمان روز 1شنبه 28 اسفند 84، ساعت 9.35 صبح پا به گیتی نهاد و آران گلمان روز 1شنبه 17 دی 91، ساعت 9:25 شب چشم به این جهان گشود

پست زمستانه!

سلام به همه بامعرفتها...بله بله با خود خود شما هستم که مرتب اینجا سر میزنی و من را شرمنده میکنین و کلی دل گرمم میکنین برای ادامه نوشتن باید اعتراف کنم که اینقد ننوشتم که نمیدونم از چی و از کجا باید بنویسم، اما چ بهانه ای بهتر از تولد، اونم تولد عشق کوچکم آران.

آران دوست داشتنی من، شاهزاده مامان سارا، ممنون که به زندگی ما اومدی و اون را حسابی رنگی کردی و لذت مادری دوباره را به من چشوندی...دوستت دارم تا ابد، موفقیت و شادی تو و آرش مهربونم آرزوی قلبیمه قلب 

و اما من و پسران، آرش که همچنان مدرسه میره و تازه بعد از دوهفته تعطیلات سال نو دوباره مدرسه رفتن را شروع کرده، انگلیسیش پیشرفت خیلی زیادی داشته جوری که معلمشون میگه فرلنسه را هم انگلیسی میکنه و میگه! خودش دوست داره سال بعد مدرسه انگلیسی بره تا ببینم چی میشه...بعضی حرف زدناش در همون 5 سالگی مونده، به نظرم زبان مادری تنها حرف زدن تو خونه نیست. زبان مادری ما شامل همه اون سالهای درس خوندن و دیدن برنامه های فارسی هم میشه، چون با مدرسه رفتن خیلی زبان ادم تقریت میشه، حالا ما هر چی برای آرش اصلاح میکنیم حرف زدنش را انگار ملکه ذهنش شده، دور و برش همه پره از زبانهای دیگه...البته تو خونه ما که فقط فارسی حرف زده میشه و مرتب سریالهای ایرانی را میبینیم و خیلی به روزیم در این زمینهنیشخند شبها هم داستان فارسی براش میخونیم، اما همه اینها کافی نبوده! اهان یادم رفت بگم دوستای ایرانی هم داریم...دیگه نمیدونم باید چکار کنم، چند جلسه کلاس فارسی رفت که زیاد با تکلیف نوشتن حال نمیکرد! و ادامه نداد...آران هم که فکر کنم درگیر این چند زبانی شده و احتمالا دیرتر از آرش زبون باز کنه فعلا در حد مامان و بابا مونده! برعکس زبونش، استفاده اش از پاهاش خیلی خوبه، یه هفته مونده به 9 ماهگی اولین قدم را برداشت و الان میتونه در مسابقات دو شرکت کنهچشمک....اینقد ددر ددوری شده این بچه که باید برای بیرون رفتن از دستش فرار کنیم کفشاش رو میگیره دستش و دنبالمون با گریه راه میافته

آران کوچولوی یه ساله ما الان 8 تا دندون داره و کم کم باید منتظر دندونای آسیابش باشم که لثه اش خیلی میخاره...معنی حرفا را خوب میفهمه و میگیم فلان چیز کجاس میره میاره...اما با ما فقط با گفتن "اِ" با آواهای مختلف! حرف میزنه و هر کدومش یه معنی داره البته به همراهش حالت سرش را هم تغییر میده.

اینقد خوشگل دست میزنه که قند رو تو دل من و باباش آب میکنه...کافیه یه نیمچه آهنگ بشنوه یا براش شعر بخونیم زود شروع میکنه به رقصیدن! کلا شکر خدا بچه شادی است وقتی بیرون میریم همه میگن happy boy! البته در نوع خودش بسیار پر انرژی است و خیلی خیلی وابسته به من که واقعا کار را برام سخت میکنه

علاقه بسیار شدیدی به شیر خوردن داره و من رو کم کم مجاب میکنه از شیر بگیرمش! (البته اگر همتش را داشته باشم) امروز با خودم فکر میکردم همون لحظه هم که دنیا اومد مثل حرفه ای ها! شروع کرد به شیر خوردن، بیخود نیست الان عاشق خوردنشهنیشخند

رابطه دو برادر بیشتر اوقات خوبه؛ البته آرش برای من گفته که گاهی برادرش را خیلی دوستداره و گاهی دوسش ندارهمژه و البته اینم اقرار کرده که میدونین علت اینکه تازگی ها برای زمین خوردن و این چیزای ساده زیاد گریه میکنم اینه که من حسودیم میشه! دوست دارم از اون حرفایی که به آران میزنی وقتی زمین میخوره به منم بگی...که من همون وقت میخواستم قورتش بدم به خاطر این صداقتشبغل

این مدت که ننوشتم روزهای زیادی داشتیم که من فقط خوبهاش رو اینجا مینویسم، تولد بابا هادی و هالوین در اکتبر بود، بعدش شب یلدا و تولد مامان سارا و در ادامه کریسمس و سال نو و بالاخره امروز تولد پسرک...خدا را شکر میکنم که سلامت هستیم و میتونیم این روزاهای زیبا را در کنار هم تجربه کنیم.

مدرسه آرش از یه هفته مونده به تعطیلات هیچ تکلیفی بهشون ندادن این هفته هم که هفته اول هست بازم تکلیف ندارن...آی یاد بچگی های خودم می افتم و پیک های نوروزی، حسودیم میشه به این همه بی درس بودنعینک

کارنامه ثلث اولش هم خوب بود. در ریاضی و خوندن خیلی خوب بود، اما در نوشتن فقط خوب! موزیک را هم خیلی خوب نگرفته بود با معلم موزیکشون حرف زدم که آخه چرا، ما عدت نداریم تو کارنامه بچه مون به جز خیلی خوب ببینیم :))) به من خندید و گفت پارسال در تمام مدرسه فقط دو نفر خیلی خوب بودن که واقعا موسیقی را خیلی عالی میدونستن، از نظر ما خوب هم عالیه...خلاصه که تا حدی مجاب شدم، اما مگه میشه تربیت اون همه سالها را که فقط باید بهترین باشیم رو یه شبه فراموش کرد!

از هوا بگم که روزهای بسیار سردی را گذروندیم. اینجا تجربه هوای -45 را هم داشتیم، اما تفاوتش با هوای مونترال اینه که هوا بسیار متغیرتره. دوره سرما خیلی طولانی تره اما نوع سرما مختلف. ممکنه در یک روز بیش زا 30 درجه هوا تغییر کنه. خلاصه ممکنه امروز -30 باشه فردا +3...در مونترال معمولا در زمستان دمای بالای 0 نداشتیم، اما اینجا از سمت کوههای راکی (همونایی که تو جغرافیا میخوندی، یادتونه که!) بادهای گرمی میوزد که شینوک نام دارن، اینا باعث بالا رفتن دما میشه البته عیبی هم دارن اینکه خیلی ها از این تفاوت دمای یهویی سردردهای بدی میگیرن!

آرش دیگه از این همه هوای برفی خسته شده و stupid snow  بهش میگه! میگه کاش بریم یه شهری که اصلا برف نیاد. همون تهران خوب بود که فقط گاهی برف میبارید. اصلا بریم اهواز زندگی کنیم که برف نمیاد. گاهی هم دلش میخواد بره هاوایی و از افتاب اونجا استفاده کنهچشمک

روز آخر مدرسه در سال 2013 را همه بچه ها و پرسنل با لباس تو خونه میرفتن مدرسه و اسمش پیژامه در مدرسه بود :)...خلاصه اون روز آرش کلللی راحت رفت خونه انگار رفته بود استراحت

دیگه خبر مهمی نیست، من هنوز کار ندارم و خانه دارم! و البته هنوز همت هم نکردم دنبال کار باشم! بازم امیدوارم کلگری برامون خوش یمن باشه.

اهان یه خبر دیگه اینکه قراره قوانین سیتیزن شیپی کانادا عوض بشه، میگن قراره بشه 4 سال از 6 سال بجای 3 سال از 4 سال...و دیگه اینکه بچه ها بلافاصله پس از تولد شهروند کانادا نشن و باید مدتی (نمیدونم چقد) در کانادا بمونند. خلاصه این ها تغییرات سال 2014 هستن که باید بره مجلس و تصویب بشه ببینیم جزییاتش چی هست.

و آخر اینکه دلم امیدوارم دل همتون شاد باشه، آخ که یه پاییز دیگه گذشت و گل نرگس نبود! البته خیلی چیزای دیگه هم نبود اما نمیدونم چرا یهو یاد گل نرگس افتادم، باز میریم به سمت نوروز و دل من میتپه برای حال و هوای ایران و شلوغیاش و بودن با کسایی که دوسشون دارم...اوناییه که در راه مهاجرت هستین، خوب از چیزایی که دوست دارین لذت ببرین که ممکنه تا مدتهای طولانی اونها را به اون شکل نداشته باشین.

برای همتون زندگی موفق، دلی شاد و لبی خندون آرزو میکنم.

خیلی عکس دارم که بزارم، سعی میکنم بیشترشون را بزارم به ترتیب زمان، امیدوارم شما هم حوصله و وقت دیدنشون را داشته باشین

ادامه مطلب
   + مامان سارا ; ٥:۳۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٢
comment نظرات ()

مهر آمد و مهر آمد

سلام و صد سلام...

اصلا فکرش رو نمیکردم بعد از پست تابستان یهو وارد پاییز بشم و اینقد تنبلی کنم که میانه اش هیچ آپی نباشه! تازه بدتر از اون به هیچ وبلاگی هم سر نزنم!!!! این یکی دیگه خداییش پذیرفته نیست...میدونم هر چی بگین حق دارین، اما گرفتارم با بچه ها، و وقت نمیکنم، خلاصه که باید ببخشید دیگه.

خبر مهم اینکه آرش ما کلاس دومی شدقلب. پسرک باهوش و خردسال دیروزم، امروز مرد کوچکی شده و در راه یادگیری قدم برمیداره. امیدوارم خدای مهربون پشت و پناه همه بچه ها و همچنین پسرکان من باشه.آرش به مدرسه فرانکوفن میره و شکر خدا خیلی راضیه فقط از دوری راه مدرسه و ساعت طولانی در سرویس بودن ناراحته. از اولین روز شروع مدرسه (سوم سپتامبر) هم سروریس برقرار بود و باباش سر ایستگاه رسوندش، با اینکه هم شهر و هم مدرسه جدید بود به خوبی با این موضوع کنار اومد، فقط وقتی برگشت گفت امروز خیلی از بچه ها با مامان و باباشون بودن، چرا شما با من نبودین! البته بماند که من اون وقت خیلی دلم برای پسرکم سوخت و خودم رو سرزنش کردم که چرا نرفتم، اما دیگه گذشته بود.

هر روز از مدرسه میاد یه دیالوگ یکنواخت داریم:

من: مامان مدرسه چطور بود؟

آرش: سکوت

من، تکرار سوالم

آرش: خوب

من: چی کردین؟

آرش: درس خوندیم

من :ا    و بدین ترتیب هر روز این دیالوگ یکنواخت تکرار میشود!

همونجور که گفتم آرش را در نهایت مدرسه فرانکوفون نوشتیم و تنها کسانی میتونن به این مدارس راه پیدا کنن که دارای شرایطی باشن مثلا زبان مادری آنها فرانسه باشه یا پدر و مادر تحصیلات فرانسه داشته باشن یا خود بچه....اما جالبه که تو این یک ماه انگلیسی اش به طرز چشمگیری پیشرفت داشته، جوری که تو خونه یک کلمه فرانسه ازش نمیشنویم بلکه تو بازیهاش مدام داره انگلیسی حرف میزنه و حتی گاهی با ما هم انگلیسی را ترجیح میده، فکر کنم اینجوری کاملا "بای لینگوآل" بشه. البته امیدواریم که فارسی یادش نره (و بتونه سه زبانه بشه) به همین منظور هفته ای یک جلسه کلاس فارسی ثبت نامش کردم که خیلی اشتیاق نشون نمیدهناراحت، مثلا میخواد 5 بار از یه کلمه بنویسه مدام میگه خسته شدم چقد زیاده! هنوزم عادت نداره که حروف فارسی باید به هم چسبیده باشن، همه حروف را جدا جدا مینویسه! بعدم میگه مگه اوباما فارسی بلده! پس منم لازم نیست یاد بگیرم...میگم بچه فردا میری ایران عین بی سوادها میمونیا...میگه خوب اونام اندازه من انگلیسی و فرانسه نمیدونن که!

همچنان شبها دیروقت میخوابه، یعنی تا جایی که میتونه با خوابیدن مبارزه میکنه!

 سه هفته اول مدرسه تکلیف نداشتن، بعد از اون هم طبق روال پارسال یه خورده تکلیف دارن، مثلا هر هفته 10 تا کلمه! هست که هر شب باید همون 10 تا کلمه ثابت را به عنوان دیکته بنویسن!!! تازه آرش شاکی شده بود چرا از همین اول سال باید دیکته بنویسم!

 با آران رابطه خوبی داره تاوقتی که آران مزاحم کاراش نباشه و اما آران بلا هم خوب برای آرش مزاحمت تراشی! میکنه، مثلا نذاره آرش درس بخونه، کاغذاش رو پاره کنه و مداداش رو برداره یا جلوی لپ تاپ بره بشینه و .... هزاران داستان دیگر که اون وقته که آرش از آران شاکی میشهچشمک

 و اما آران بلا، بعععله بلا، هر روز شیطون تر از دیروز...جشماش از شیطنت برق میزنه...هر روز صبح بابا و داداشش رو بدرقه میکنه برای مدرسه و کلی بال بال میزنه که باهاشون بره، تا غافل بشم خودش رو میرسونه به در آسانسور و میخواد باهاشون بره!

یکی از کارای مورد علاقه هر روز و هر ساعتش ریختن بیرون وسایل توی کابینتهاس. روزی چندین مرتبه از من چیدن و از آران ریختن! تازه وسایل مورد علاقه اش رو با خودش تو اتاق میبره تا اونجا هم دم دستش باشن!

دندوناش به سرعت در میان الان پسر ما 6 دندونی شده که دندونهای 5 و 6 همین هفته اخیر در اومدن. 

تند تند ددد ددد ددد میگه و کلا عاشق دد رفتنِ. هر روز عصر که میخواهیم دنبال آرش بریم با کلی ذوق تو کالسکه میشینه تا به استقبال آرش بره.

دستش رو میگیره به این ور و اون ور و برای خودش هر جا دلش بخواد میره، فکر کنم کمی دیگه راه بیافته. البته آرش اولین قدمهای مستقلش رو در 8.5 ماهگی برداشت و تو 9 ماهگی راه میرفت.

هوا رو به سردی میره و زمستون در راهه....شهر را دوس دارم با اینکه به اندازه مونترال سرزنده نیست اما تمیزه (در رنکینگ تمیزترین شهر سال 2013، کلگری مقام اول را کسب کرد) و سرسبز...خلاصه من دوسش دارم....اینجا میشه به آینده شغلی بیشتر امیدوار بود، پس دغدغه های ذهنی کمتره.

در ماه اکتبر که چند روز دیگه واردش میشیم دو روز مهم در فرهنگ اینجایی را داریم، یکی روز شکر گذاری و دیگری هالوین...آرش که لباس هالوینش را هم خریده و کلی هم باهاش بازی کرده، یاد خودم و بچگی هام و ذوق داشتن لباس نو برای عید میافتم؛ و میبینم که چگونه پسرکم همون خوشحالی را برای داشتن لباس هالوین داره، و این در حالی است که کم کم علاقه اش به فرهنگ اینجایی و قبولش به عنوان فرهنگ خودش! بیشتر و بیشتر میشه....نمیدونم به این قسمت را میتونیم دستاورد منفی مهاجرت بگیم؟

آرش مدتیه عاشق "اوباما" شده و کلا هر چی ربط به آمریکا داشته باشه را دوس داره...چندی قبل با باباش به تماشای بازی هاکی تیم کلگری و نیویورک رفتن که در طول بازی تیم کلگری بهتر بوده، این برای آرش کلی جای سوال داشته که چطور تیم نیویورک که از کشور اوباما اومده باید ضعیف باشهنیشخند. خلاصه که دوست داره بره هاروارد اما خیلی برای درس خوندن در دوران مدرسه زحمت نکشهزبان

در پایان بازم عذرخواهی میکنم که مدتهاست بهتون سر نزدم....ممکنه نرسم برگردم پستهای قدیمتون رو بخونم...اما دورادور ازتون خبر میگیرم و دوستون دارم.

اگه دلتون خواست به ادامه مطلب سر بزنین و عکسای پسری ها رو ببینین.

پی نوشت: بنا به نظر دوستان عزیزم به منظور جلوگیری از انتشار انرژی منفی و اهمیت ندادن به عقده حقارت آدمهای بیمار این پی نوشت حذف میشود. مرسی از همراهی همتونقلب

ادامه مطلب
   + مامان سارا ; ۸:٤٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٦ مهر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

تابستان نامه

سلام به همه دوستان و همراهان

اول از همه پیشاپیش فرارسیدن عید فطر را به اونایی که روزه گرفتن و اونایی که روزه خوردنچشمک تبریک میگم. عید اینجا هم 5شنبه اعلام شده اما در مونترال جمعه است!

از خودمان بخواهم بگویم اینکه چند روزی است به آپارتمان جدیدی اسباب کشی کردیم و در حال خرید وسایل و ملزومات زندگی هستیم و خلاصه همون کارای دو سال قبل داره تکرار میشه یه جورایی خوبه که هر چند وقت یه بار آدم زندگیش رو از اول شروع کنه چون هیچ وقت حس وابستگی به اموال و داشته هات رو نخواهد داشت و دوم اینکه یه جورایی هیجان و تنوع داره، البته به اون قسمت منفی اش که چرا باید بعد از دو سال اینجوری باشه و چرا اینجوری شد سعی میکنم زیاد فکر نکنمزبان

نمیدونم دفعه قبل گفتم که اینجا خیلی خیلی سرسبزتر از مونتراله یا نه، اگر نگفتم که الان گفتم اگر گفته بودم که دوره شدنیشخند، آسمونش هم ابرای خیلی خوشگل تری داره و ابرا اکثرا به زمین نزدیکن. خود من با تماشا به آسمون کللللی انرژی میگیرم. تو شهر بچه و مسن کمتر از مونترال به چشم میخوره و بیشتر رنج سنی کاری هست. مزایایی که به بچه ها تعلق میگیره کمتره مثلا کمک هزینه استانی برای بچه رانداره، مهد دولتی وجود خارجی نداره و البته پیدا کردن مهد کودک به همون سختی مونترال هستناراحت، در مونترال خدمات چشم پزشکی و دندان پزشکی برای همه بچه های زیر 10 سال رایگان بود اینجا فقط خانواده های کم درامد میتونن از این خدمات بهره ببرن که اون هم باید اپلای کنن و اپروو بشن. در مورد کار، کار جنرال بسیار بیشتر هست و برای کار تخصصی هم میشه در آینده امیدوار بود. این یه مقایسه اجمالی بود در مورد اون چیزایی که به ذهنم میرسید.

از اول آگوست هم رشته شیمی از لیست دیمندهای کبک در اومد و کامپیوتر اضافه شد، کاری که خیلی پیش از اون باید صورت میگرفت چرا که همه بچه هایی که کامپیوتری بودن و حتی بعد از ما وارد مونترال شدن سر کار رفتن اما اکثر شیمیستها همین جوری موندن!

و اما در مورد پسران: پسر ارشد خانوادهچشمک مصاحبه برای ورود به مدرسه داشت، قراره مدرسه فرنچ را ادامه بده، معلمی که باهاش مصاحبه کرد گفت خیلی عالی بود مخصوصا خوندش و احتمالا از بچه های همکلاسش سطحش بالاتر خواهد بود و ما کلی خوش به حالمان گردیدقلبنکته جالب اینکه تو این یک ماه انگلیسی آرش پیشرفت چشمگیری داشته و این در حالی است که نه کلاسی میره نه جای خاصی!!!

و اما پسرکوچک، بله ایشون 7 ماهه شدنبغل، روز به روز خوردنی تر و خواستنی تر میشه، وقتی بیرون میریم اکثرا فکر میکنن دختره!!! بعدم میگم پسره میگن چقد مو داره پس! اینقد که بچه های خودشون کچلنمژه، آران فسقلی 7 ماهه هنوز همون دو تا دندون را داره اما با اون دو تا دندونش همه چی میخوره، مگه میشه ما چیزی بخوریم و اون نخواد! خیلی به ندرت براش چیز خاصی درست میکنم، (نمونه کاملی از یک مادر فداکارزبان) خلاصه این پسر زود غذای سفره را شروع کرده! بدغذایی هم نمیکنه برعکس این سنی های آرش که پدر در می آورد آران همه چی رو با اشتها میخوره و آدم خوشش میاد بهش غذا بدهماچ، شیر خشک بیشتر از 1.5 ماهه که اصلا نخورده برای همین روز به روز به من وابسته تر میشه خدا نکنه صدای من رو بشنوه یا تصویر من را ببینهمژه بغل باباش هم باشه گریه میکنه و میخواد بیاد سراغ من، تمام وقت آشپزی به پای من آویزونه و گریه میکنه تا بغلش کنم! با پستونک هم میونه ی آنچنانی نداره. مثل اسباب بازی میگیره میچپونه تو دهنش و درش میاره. درست بلد نیست باید باهاش چکار کنه!

اما از اون سوی قضیه خیلی بچه زبر و زرنگ و اکتیویه که یه وقتایی من  و باباش میگیم صد رحمت به آرشنیشخند آران تو شیطونی دست آرش را از پشت بسته،چهار دست و پا را عین چی میره، همه خونه رو دور میزنه، عین جاروبرقی هر چی رو زمین باشه میکنه تو حلقش! دو هفته بیشتره که دستاش را به همه جا میگیره و می ایسته و چند روزیه که چند ثانیه دستهاش رو رها میکنه و تمرین مستقل ایستادن میکنه خالاصه که تا کمی دیگه احتمالا راه می افته! از پله ها بالا میره تند و تند، البته پایین اومدنش رو بلد نیست و یهو از هر پله ای باشه خودش رو پرت میکنه پایین برای همین کنار پله ها به شدت نیاز به مراقبت داره!به بی بی تی وی یه مقدار علاقه داره میگم یه مقدار چون آرش عاشقش بود اما آران فقط چند دقیقه تماشا میکنه. راستی مدتهاست بدون کمک، خوب میشینهچشمک اوخ یادم رفت بگم که این پسر ما همه اش دلش میخواد گاز بگیره!ناراحت

 قربونش بشم "ماما" "ماما" میکنه و معنی "نه" رو خوب متوجه میشه. وقتی میخواد چیزی رو تو دهنش بزاره اول به من یا باباش نگاه میکنه و اگر بگیم "نه" یه خنده دلبرانه میکنه و دوباره اون رو تو دهنش فرو میکنه و با "نه" دوم اون رو در میارهماچ

این ماه عکس زیادی از پسران ندارم چون نمیدونستم شارژ دوربینم رو کجا گذاشتم که تازه پیداش کردم. (نگین خوبه عکس نداشتی و این همه گذاشتی هاچشمک)

در پایان باز هم عیدتون رو تبریک میگم تعطیلات خوبی داشته باشینبغل

پی نوشت: دوستایی که به نوعی در پروسه مهاجرت هستن و به دنبال وکیل، میتونن از کادر بسیار خوب، مجرب و کاردان سایت زیر (پرنده مهاجر)، بهره ببرن. موفق باشین

http://www.migratingbirdinc.com/index.php/2-uncategorised/66-2013-08-06-03-54-53

ادامه مطلب
   + مامان سارا ; ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٢
comment نظرات ()

سرزمین جدید

سلام به همه

همونجور که گفته بودم مهاجرت کردیم. الان یک هفته است که به سرزمین لاله های وحشی! آلبرتا آمدیم. امیدوارم اینجا همانجایی باشد که دنبالش بودیم. شهر خیلی سرسبزتر از مونتراله اما اصلا از اون شور و هیجان مردم و انبوه جمعیت خبری نیست. وضعیت سیستم حمل و نقل اصلا قابل مقایسه با مونترال نیست. همین را بگم که روزی برای دیدن خانه ای 5 ساعت وقت گذاشتیم!

این چند روز خیلی درگیر بودم دوباره همه کارهایی که هر مهاجر تازه وارد دارد، را باید از نو انجام بدیم. وای که پیدا کردن خونه اینجا چقد سخته یه پروژه اس در حد پیدا کردن کار! خصوصا که بسیاری از ساختمانها برای +18 هستند و طبعا برای ما بچه دارها جایی در آنها نیست! بعد از اون که بالاخره محلی مناسب برای خانواده پیدا کردین بحث درآمد، شغل و تایید شدن آن به میان میاد!

خلاصه که فعلا به دنبال یافتن محل مناسبی برای اسکان هستیم تا بعد از آن مدرسه آرش را پیدا کنیم. فعلا که برنامه داریم همچنان مدرسه فرانکوفن بره اما باید به اداره مربوطه مراجعه کنم تا اگر مشکلی نبود نام نویسی اش کنیم.

آرش خیلی خوشحال و هیجان زده است. مخصوصا یکی دو روز آخر در مونترال وهمچنین  در هواپیما. مدام میگفت مامان دلم یه جوری درد میگیره چون میخوام بابام رو ببینم. خدا را شکر، اینقد به فکر دیدن باباش بود که دو روز آخر جای خالی مامان و بابام را خیلی حس نکرد. البته ما اونقدا هم تنها نبودیم چون ندای مهربونم دوست عزیزم و دو پسر دوست داشتنی اش و همسرشون پذیرای ما بودن و خاطره ای بسیار خوب برای ما باقی گذاشت. بازم ممنون عزیزم. 

روز آخر اما عجب روزی بود. اینقد سخت و در هم برهم بود که نگو اینقد اسباب داشتیم که نگو. قبل از اون 200 کیلو را با اتوبوس فرستاده بودم  اما هنوز 8 تا بسته همراهم بود و دو تا بچه. خلاصه با همه سختیهاش اون روز هم گذشت!

آران فسقلی ما هم امروز 6 ماهه شد و برای خودش کلی قرقی شده و 4 دست و پا میره و همه خونه را سریع طی میکنه و هی باید نگهش داشت! بدون کمک میتونه بشینه، عاشق هر چی کنترل و موبایله!

غذا خوردن رو از 5 ماه و 10 روزگی شروع کرده. همون دو تا دندون را داره و البته در حال درآوردن دندونای بعدی. عاشق اینه که باهاش حرف بزنن و تا اون وقت که باهاش حرف بزنی برات میخندهقلب 

 واکسن 6 ماهگیش را هم 10 روز زودتر در مونترال زدم و این بار دو سه روزی بعد از اون اذیت بود و اذیت میکرد. به زودی بنا دارم شبها از شیر بگیرمش. چون هم پرستار واکسیناسیون هم دکترش هر دو تاکید کردن که عادت بدی است و ترکش ندهی ادامه خواهد یافت و در این سن دیگر به شیر شبانه نیاز واقعی نداره و تنها از روی عادت بیدار میشه. میدونم که چند شب زنده داری در پیش خواهیم داشت. اما بالاخره باید انجامش داد.

در روزهای آخر حضورمان در مونترال نیگارا فالز هم رفتیم، و چقد زیبا و پر ابهت بود. اینقد دیدنی که نمیتونم وصفش کنم. بعد از دیدن آبشارها به این نتیجه رسیدم که اگر ندیده میرفتم چه چیز ارزشمندی را از دست داده بودم. در حال رانندگی وقتی از کنار آبشارها میگذشتیم، عظمتشون واقعا من رو گرفته بود و ادامه روندن را برام سخت کرده بود.

از مونترال تا نیگارافالز تقریبا 900 کیلومتر بود و من وسطای روندن باید توقف میکردم و به پسر شیر میدادم. البته نصف راه را که رفتیم خونه دوست گلم لیلای مهربون و خانواده خونگرمش موندیم. همون دوستی که دو سال قبل هم که تازه اومده بودیم کانادا کلی بهشون زحمت داده بودیم. خلاصه که هم راه رفت و هم راه برگشت شب خونه شون موندیم و یه شب هم که همون نیاگارافالز بودیم و اینجوری سفر سه روزه ای داشتیم که جز یکی از بهترین مسافرتهایی بود که تا الان داشتم (البته منهای سختی های در راهش و بی قراری های  آران و کلافگی های آرش) و صد البته جای هادی عزیزم در این سفرخیلی خالی بود.

فعلا تا همین جا کافی است. مطابق معمول عکسها در ادامه مطلب.

آهان اینم بگم که بالاخره فیدلی را جایگزین گودر کردم که امیدوارم به زودی بتونم وبلاگهای نخونده این دوماه و اندی را به روز کنم و بخونم.

ممنون از حضور گرمتون

ادامه مطلب
   + مامان سارا ; ٩:٥٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

دوسالانه

سلام سلام

حق دارین هر چی بگین، کمرنگ شدم خیلی هم. بیشتر از یک ماهه به وبلاگا سر نزدم. اگه بدونین من با چه لپ تاپ داغونی میام و کامنتا رو میخونم بهم جایزه میدینچشمک 

همین اول کار بپرسم که حالا که گوگل ریدر از اول جولای برداشته میشه به جاش از چه برنامه ای باید استفاده کرد. چکار کنم که همه آدرسا به جا دیگه منتقل بشه؟ چطوری بفهمم کی آپ کرده؟ من اصلا نمیدونم چه کاریه که میخوان این گودر را بردارنعصبانی

عنوان پست یاداور دوسال پیش ما است. وقتی همه زندگیمان شد چند تا چمدان و تعدادی خاطره، وقتی بیمناک ولی امیدوار پا به دنیای دیگری گذاشتم. دوسال به سرعت گذشت، دوسالی که لحظات شادی و غم بسیار داشته. زمانهایی بوده که خودمون بودیم و خدا. شاید بعد از این مدت بشه ارزیابی بهتری از اینجا کرد. 

تو این دوسال فهمیدم آسمان خدا همه جا یه رنگه. فقط یه چیزایی اینجا ابریه و اونجا نیست و چیزایی که اونجا ابریه اینجا نیست. مهم اینه که برای هر کس کدومها اولویت باشه. فهمیدم که وقتی مهاجرت اول را تجربه کردی باید منتظر مهاجرتهای بعدی هم باشی که ممکنه اجتناب ناپذیر باشه.

واقعا به عینه حس کردم و مزه مزه کردم که مهاجرت خیلی سختِ خیلی. بسیار بیشتر از آنچه میپنداریم. شاید اگر قبلش بدونیم چقد سختی منتظرمونه درصد بسیاری از ما قیدش را میزدیم. 

در این مدت بارها به ایران برگشتن فکر کردم و این همیشه گوشه ذهنم هست، شاید روزی هم عملیش کردیم. چراییش طولانی است. خلاصه اش این است که بعد از دوسال هنوز پیشرفت انچنانی را در وضع خود نمیبینیم و اینکه هنوز عملی اش هم نکردیم امید به آینده است و میخواهیم همه تلاش خود را در به ثمر نشستن آرزوهامون بکنیم و دلیل دومش هم متاسفانه وضعیت نامطمئن کشورمونه. با هرکس حرف میزنیم از گرونی ها دادش به هواست. یه وقتایی واقعا حس اصحاب کهف بهم دست میده. اما فکر میکنم یه بار باید بیام و خودم حسش کنم.

همه اینها را گفتم نه اینکه خوانندگانی را که در این راه پای گذاشتن ناامید کنم یا عزیزانم را با خوندن این پست ناراحت کنم، اینها را گفتم که بگم بعد از دوسال در آستانه مهاجرت دوباره ایم (بعدا در این باره بیشتر خواهم گفت، لطفا کامنت نزارین و بخواهین بدونین کجا، وقتی قطعی شد مینویسم کجا هستم). تازه متوجه شدم در این دوسال چقد مونتریال را دوست داشتم و اینجا خانه من بوده. حسی را دارم که وقتی تهران را ترک میکردم البته نه به اون شدت اما کم و بیش شبیه اون وقتا هستم. هر جا میرم با دقت نگاه میکنم و سعی میکنم از همه چیزهای خوبش لذت ببرم و خاطره های خوبش را به همراه چند چمدان با خود ببرم. خلاصه که به شدت در حال چمدون بستن هستم و نمیدونم چی را باید ا خود ببرم. چون در کانادا هزینه جابجایی خیلی بالاس و بهتره وسایل  را با خودت نبری برای همین تا حد امکان باید سبک مهاجرت کنیم و این روزهایم کاملا شبیه روزهای دو سال قبلمه.

و اما اندر احوالات پسران:

آران فسقلی 5 ماهه شد، در این 1 ماه کلی بزرگ شده پسرم. دو روز قبل از 5 ماهگی اولین دندونش و همون روز، دومیش دراومد. خلاصه که عجله داره این پسری برای بزرگ شدن. البته بماند که خلی هم اذیت شد و کلی مراسم بیقراری و گریه داشتیم.

مامانم براش یه آش دندونی خیلی خوشمزه (واقعا خوشمزه بود) درست کرد. (عکسش را ادامه مطلب میزارم)

از کارای پسری اینه که سینه خیز اما در جهت عکس میره! پوزیشن 4 دست و پا را میگیره و در حد خیلی کم موفق میشه بره جلو. کلا بچه حرافیه به نظرمنیشخند کلی صداهای مختلف از خودش درمیاره. عاشق گرفتن وسایل تو دستاشه خصوصا اگه این وسایل موبایل، کنترل ، عینک و از این قبیل باشه و اسباب بازیاش در رده آخر جای دارنزبان. عاشق زدن دکمه های کیبردِ. همه چی را به شدت هر چه تمام تر در حلق مبارکش فرو میکنهمژه. اسمش را هم که خیلی وقته میشناسه و سریع عکس العمل نشون میده. عاشق تبلیغات تلویزیونی و برنامه های کارتونیه. یاد گرفته 360 درجه دور خودش میچرخه و خیلی بامزه اس تلاششبغل

برای مامان و بابام کلی ذوق میکنه. دیگه میدونه مامانم زود بغلش میکنه تا مامان را میبینه شروع میکنه به بال بال زدن و غر غر کردن تا مامان بغلش کنه، درحالی که با من کمتر اینجوریه. البته بماند که کلا بغلی شد رفتناراحت

رابطه دوبرادر خیلی خوبه شکر خدا. برای هم کلی لاو میترکونن. هر روز صبح زود آران بیدار میشه و بعد از اون آرش و کلی برای هم میخندن وآرش هی بهش میگه اخه من خیلی تو رو دوست دارم. یا میگه عاشقتم آران. آران هم کلی برای داداشش میخنده و اینجوری روز ما آغاز میشه.

آرش هم واقعا آران را دوست داره. البته بماند تا غافل بشیم بغلش میکنه و راه میبردتش. اوائل آران از این بغل کردنهای محکم و بوسیدنها فشاری! کلی شاکی میشد و گریه میکرد اما الان اونم به این شرایط عادت کرده و صداش در نمیادچشمک ، تازه کلی ذوقم میکنه.

آرش هم همچنان در حال مدرسه رفتنه تا کمتر از 2هفته دیگه. در همین حین هم امتحانات را میدن. البته اصلا مثل سیستم ایران نیست و من نمیدونم چه روزی چه امتحانی دارن. فقط گفتن دو هفته اول جون امتحانات هست و از مدرسه غایب نشن. جالبیش اینه که تو این دو هفته برای تو خونه هم اصلا تکلیف ندارن و برای همه روزا در برنامه شون برای کار در خانه و تکلیف نوشته شده "مرخصی". آرش هم از خدا خواسته مگه لای درس و کتاب را باز میکنه. خدا نکنه یهوعینک. البته شکر خدا جز بچه های خوب کلاسِ اما خوب من حیفم میاد با توجه به توانی که داره ازش استفاده نکنه. امسال پیشرفت زبانی فاحشی داشته نسبت به سال قبل. فرانسه را که تا حد بسیار زیادی مسلطه با لهجه غلیظ کبکی! انگلیسی اش هم قابل قبوله. از دوستاش خیلی عبارات را یاد گرفته و لهجه انگلیسی اش هم خوبه. مخصوصا تو کلماتی که th دارن میشه خوب تفاوت انگلیسی حرف زدن ما که در ایران یاد گرفتیم و آرش که اینجا آموخته، متوجه شد.

 دیگه مطلب خاصی به نظرم نمیرسه. امیدوارم این تصمیمان درست باشه و به زودی فراغ بال داشتن را تجربه کنیم.

مطابق معمول چند تا عکس در ادامه مطلب گذاشتم با این تفاوت که تعدادی عکس از روزهای اخر در ایران و یادآوری اون روزها هم اضافه کردم. خیلی دلم میخواست عکسهای بیشتری بزارم از همه کسایی که عزیزن و یادشونم همیشه و دوسشون دارم و محبتهاشون از یادم نمیره، اما متاسفانه عکسا مناسب استفاده در دنیای مجازی نبودند و من اجازه گذاشتن عکسای بقیه بدون هماهنگی را ندارم. فقط بدونین که خیلی به یادتونم.

ادامه مطلب
   + مامان سارا ; ٤:۳۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٤ خرداد ۱۳٩٢
comment نظرات ()

4ماهه شد :)

سلام ملکمچشمک

حال و احوال؟ دماغتون چقد چاقه؟

ما هم خوبیم و در حال گذران زندگانی با دو عدد وروجک! جونم براتون بگه که آرانم 4 ماهه شد. خوردنی و خوشمزه. یه جیغ جیغویی شده که نگو! برای کنترل تی وی و موبایل  اینقد جیغ میزنه تا بگیره بکنه تو حلقش!

دیگه بگم که وقتی حس و حالش را داشته باشه میغلطه. البته نه زیادی که برامون عادی بشه نیشخند و کلی تلاش میکنه سینه خیز بره و گاهی موفق میشه که کمی به عقب برهماچ

بچه ام لثه هاش به شدت میخاره و خیلی کلافه اس. با اینکه علی رغم تلاشهای من! پستونکی نشد الان با دستای خودش پستونک رو میگیره و گاز میزنهقلب

اسمش رو خووووب میشناسه و تا صداش کنی سریع دنبال صدا میگرده.بغل پاهاش رو میاره تا بالا و تو دستش میگیره اما هنوز به مرحله خوردن اون نرسیدهچشمک

از خودش صدا در میاره. عاشق اینه که براش اواز بخونی و وقتی از یه چیزی خوشش میاد و میخواد ما اون کار رو ادامه بدیم یه "اِ" میکنه و این مرحله ممکنه تا 20 بار تکرار بشهعینک

آرش هم خوبه و روز به روز بزرگتر میشه و امیدوارم عاقلترزبان

از اینکه آران دوسش داره و با دیدنش میخنده کلی کیفور میشه و به خودش میبالهمژه

همچنان با نوشتن تکالیف نصف صفحه ایش! مشکل داره ولی عاشق خوندنه و به نظرم به نسبت سنش خوندن نوشته هاش خوبه. فرانسه حرف زدنش که تقریبا بی مشکله. اما عجیب علاقه داره انگلیسی یاد بگیره و حرف بزنه. اما چون فکر میکنه فارسی رو بلده اصلا نیازی نمیبینه اون رو یاد بگیره! برای همین جمله های سخت فارسی را درست نمیگه مخصوصا فعلهاشون رو. باید برای سال دیگه اش فارسی را هم در برنامه درسیش قرار بدم.

در آخر از هوا بگم که در عرض دو هفته اخیر چنان گرم شده که اصلا آدم باورش نمیشه اون همه برف و سرما داشتیم. روزا تا حدود 25 درجه میرسه. پنکه روشن کردیم. آرش هم هر روز میگه کولر را راه بندازیم و فک کنم تا کمی دیگه باید اینکار را بکنیم. خدا به داد تابستون برسه که دما به چند خواهد رسید. همیشه میگم آخه انصاف نیست وقتی دمای کمتر از -30 را تجربه میکنیم دمای بالای 40 هم داشته باشیمناراحت 

پی نوشتها:

1-مثل همیشه عکسا رو در ادامه میزارم، باشد که بپسندیدچشمک

2- لطفا پیغام خصوصی نزارید من نمیتونم به ایمیل شخصیتون جواب بدم. اگر سوالی باشه همین جا بفرمایید و من در حد توانم پاسخگو خواهم بود.

3- لپ تاپم خرابه. تا اطلاع ثانوی دسترسیم به اینترنت محدود هست. اگر به وبلاگها سر نمیزنم دلیلش اینه، به خاطر گل روی خودتون عفو کنین.

ادامه مطلب
   + مامان سارا ; ٧:۳٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٢
comment نظرات ()

100 روزگی

سلام و 100 سلام

بععععله پسرک من 100 روزه شدقلب بغل

دیگه بلا شده. همه ما رو میشناسه. برای مامانم و بابا هادی خیلی ذوق میکنه. بعضی اسباب بازیاش رو دوست داره. همزمان دو تا دستاش رو مشت میکنه و میچپونه تو دهنش! وقت خواب هم انگشتای دو تا دستش رو در هم فرو میکنه و اینقد تکونشون میده و غر میزنه و گریه میکنه تا بخوابهنیشخند

برادر ارشد هم حالش خوبه و همواره لحظاتی هست که به شدت برادر کوچک را دوست میدارد و دقایقی هم چشم دیدنش را نداردزبان، کافیه آران خواب باشه تا در یه سوت (به سه سوت نمیرسه) بیدارش کنه و بعدم خودش رو به کاری مشغول میکنه که مثلا روحش هم خبر ندارهمژه

خلاصه که سخت مشغولم با پسران. البته خدا عمر بده مامانم رو که همه کارای خونه و حتی نگهداری پسرک با اونه و این سارایی که ملاحظه میفرمایید استراحت مینمایند، نمیدونم چکار میکنه که حتی یه وب هم آپ نمیکنه. از طرفتون گوشش رو میپیچونمچشمک

هنوز هم هوا سرده، امسال ناجوانمردانه روزای زمستونی ادامه دارن. تا چند روز قبل برف میبارید. الان که مثلا گرم شده حدود 10 تا 12 درجه میرسه. اما ما به همینش هم راضی هستیم فقط دیگه برف نیاد و یا از این سردتر نشه، لطفااااا... اینقد اینجا سرد بود که ما برنامه 4شنبه سوری را کنسل کردیم اون روز حدود 60 سانتیمتر برف بارید و هوا سرد سرد بود و ما نتونستیم بریم. رسید به 13 به در که قرار بود مثل هر سال جشنی برپا باشه که شهرداری به علت وجود برف و شکنندگی چمن ها اجازه گردهمایی نداده بود و ما خودمون رفتیم تو پارک و البته یخخخخ، سریع بساط جوجه را علم کردیم و فوری زدیم بر بدن و برگشتیم تا نحسی سیزدهمان در روز 11 فروردین که آخر هفته اینجا بود به در شودشیطان

این پستم کوتاهِ چون خبر خاصی نیست که بنویسم. فقط و فقط روزمره که البته به لطف وجود مامان و بابا و پسرک کوچکم که هر روزش با روز قبلش متفاوت است این روزمره ها زیبا شدهقلب

در ادامه مطلب چند تا عکس میزارم، باشد که راضی باشیدنیشخند

ادامه مطلب
   + مامان سارا ; ۱:٥٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٢
comment نظرات ()

آخر سال نامه

سلام به همه دوستای خوبم

در همین جا اعلام میکنم که امروز تولد 7 سالگی پسر ارشدم، آرش نازنینم هست.هوراهورا

ممنون پسرم که به من طعم شیرین مادری رو چشوندی.قلب

برای آرش دیروز در مک دونالد با حضور چند تا از دوستای خوبش امیر حسین عزیز،نیما و نیکان دوست داشتنی، آریاز و آریامان گل و صد البته آران کوچولو تولد گرفتیم و بچه ها ساعاتی کنار هم بازی کردن و صد البته کشتی گرفتن و شادی کردنهورا

ممنون فهمیه جون، ندای گل و مریم مهربون که در تولد کوچیک پسرک من شرکت کردین و شادش کردینماچ

*******

خوب دیگه نفسای آخر اسفندِ و راهی تا بهار و عید نمونده. من هنوز سفره 7سین رو نه تنها نچیدم بلکه هنوز نمیدونم چکار میخوام بکنم.

فردا شب ایشاله میریم 4شنبه سوری. امیدوارم به همه شما هم خوش بگذره

همین جا آرزو میکنم سال 92 سال رسیدن به خواسته ها و هدفها برای همتون باشه. 

 

با چند تا عکس از هنرنمایی های! مامان سارا و همکاری آرانم این پست رو به پایان میرسونم.

قابل ذکر است که: برای هر عکس بارها و بارها عکس گرفتم، بارها کات کردم و شیر دادم حتی در چند مورد پسرک رو حمومش هم دادم که آروم بخوابه چشمک....آرش گلم هم در چند جا به من کمک داد و دکور میچیدبغل

ادامه مطلب
   + مامان سارا ; ٩:٢٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۱
comment نظرات ()
← صفحه بعد